ترامپ؛ جوکر نظم جدید جهان؟
من فرستاده آشوبم

فهرست مطالب
- اصل داستانش
- آمریکا خانهای را که خودش ساخته، چرا باید خراب کند؟
- ترامپ؛ محصول بحران یا آغازگر آن؟
- دورهای که گرامشی آن را «دوره بینابینی» مینامید
- چین، روسیه و ایران؛ سه نقطهای که میز بازی را تغییر میدهند
- سرمایه جهانی کجای داستان قرار میگیرد؟
- آمریکا چه چیزی را میخواهد نگه دارد؟
- خطر جوکر
- سازنده نظم قدیم، چرا باید خودش آن را بشکند؟
- پایان بازی هنوز نوشته نشده است
- منابع
اصل داستانش#
در فیلم شوالیه تاریکی (The Dark Knight)، جوکر وارد دنیای تبهکاران گاتهام میشود؛ دنیایی که سالها با پول، قدرت، ترس و قواعد خودش اداره شده است. او برای گرفتن سهم بیشتری از این نظم وارد بازی نمیشود؛ مسئله او برهم زدن خودِ بازی است. جوکر قواعد را میشناسد، اما به آنها وفادار نیست و دقیقاً به همین دلیل میتواند تعادل میان بازیگران را به هم بزند. در یکی از مشهورترین صحنههای فیلم، پولی را که دیگران نماد قدرت میدانند آتش میزند؛ پیامی که میگوید وقتی قواعد بازی دیگر کار نمیکنند، مسئله فقط این نیست که چه کسی ثروت بیشتری بردارد، بلکه خودِ بازی باید تغییر کند.
اگر این استعاره را، با احتیاط، به سیاست جهانی منتقل کنیم، تصویر جالبی ظاهر میشود. ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم فقط یک قدرت پیروز نبود؛ بخش مهمی از قدرت خود را در قالب یک نظم بینالمللی نهادینه کرد: سازمانهای مالی، تجارت جهانی، ائتلافهای امنیتی، شبکههای اقتصادی و در نهایت جایگاه مرکزی دلار. این نظم برای آمریکا فقط یک بار اضافی نبود؛ ابزار تبدیل قدرت مادی به نفوذ پایدار بود. [1]
اما جهان همان جهان ۱۹۴۵ نیست. چین به قدرتی بزرگ تبدیل شده، روسیه نظم امنیتی پس از جنگ سرد را به چالش کشیده، ایران در خلیج فارس و تنگه هرمز نشان داده که قدرتهای منطقهای نیز میتوانند بر مسیرهای حیاتی اقتصاد جهانی اثر بگذارند، اروپا به دنبال ظرفیت و استقلال راهبردی بیشتر است و کشورهای جنوب جهانی، از سازوکارهای بریکس تا ترتیبات مالی و اقتصادی منطقهای، در حال آزمودن راههایی برای کاهش وابستگی به ترتیبات قدیمی هستند. پژوهشهای جدید[2] درباره نظم جهانی نیز تأکید میکنند که مسئله امروز فقط رقابت آمریکا و چین نیست؛ بلکه توزیع قدرت و اختیار تصمیمگیری در حال تغییر است.
اینجا یک فرضیه جسورانه شکل میگیرد: شاید سازنده یک نظم، پیش از آنکه فرسایش طبیعی آن نظم به فروپاشی کامل برسد، خود بخشی از پایههایش را عمداً یا نیمهعامدانه سست کند؛ نه الزاماً برای نابود کردن قدرت خودش، بلکه برای آنکه بازماندگان، لاشه نظم قدیم را میان خود تقسیم نکنند و او همچنان در فاصله میان نظم قدیم و نظم جدید، فرصت داشته باشد در طراحی قواعد بازی بعدی سهمی تعیینکننده داشته باشد.
این فرضیه هنوز یک فرضیه است، نه یک واقعیت اثباتشده. اما اگر چنین زاویهای را بپذیریم، ترامپ را میتوان شبیه جوکر دید: نه الزاماً معمار کامل نظم بعدی، بلکه بازیگری که با برهم زدن قواعد نظم قبلی، همه بازیگران را مجبور میکند درباره میز بعدی فکر کنند.
آمریکا خانهای را که خودش ساخته، چرا باید خراب کند؟#
ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم کاری فراتر از پیروزی نظامی انجام داد. واشنگتن بخشی از قدرت خود را در نهادها و قواعدی قرار داد که میتوانستند حتی پس از تغییر دولتها و نسلها نیز ادامه پیدا کنند. صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی، نظام تجارت چندجانبه، اتحادهای امنیتی و شبکه گسترده روابط اقتصادی، هم برای ثبات بینالمللی کارکرد داشتند و هم به آمریکا امکان میدادند قدرت خود را با هزینهای کمتر و دوام بیشتری اعمال کند. گِیل جان آیکنبری (G. John Ikenberry) در After Victory دقیقاً[1] به همین مسئله پرداخته است: قدرتهای پیروز، اگر بتوانند برتری خود را در نهادها و قواعد نهادینه کنند، میتوانند دوام نظم مطلوب خود را افزایش دهند.
آیکنبری در توضیح سازوکار نظم پس از جنگ تأکید میکند که مسئله فقط برتری مادی نیست؛ «قدرت دولتها و تفاوت میان آنها، معضلات اساسی پیش روی ایجاد و حفظ نظم را تعیین میکند»، اما اینکه این معضلات چگونه حل شوند، به نهادها و تعهدات الزامآور نیز بستگی دارد. به همین دلیل، نظم آمریکایی فقط مجموعهای از ابزارهای قدرت نبود؛ بخشی از قدرت آمریکا در همان قواعدی قرار داشت که دیگران را نیز به مشارکت در آن وادار میکرد.
در نگاه رابرت گیلپین (Robert Gilpin) نیز نظم بینالمللی ثابت نمیماند، زیرا توزیع قدرت در جهان ثابت نمیماند. وقتی قدرت اقتصادی، فناوری، نظامی و جمعیتی میان کشورها جابهجا میشود، دیر یا زود قواعدی که در دورهای خاص ساخته شدهاند با واقعیت جدید اصطکاک پیدا میکنند.[2] مسئله امروز آمریکا دقیقاً همین است: آیا باید تمام اجزای نظمی را که خودش ساخته حفظ کند، حتی اگر برخی از همان اجزا دیگر با توزیع جدید قدرت سازگار نباشند؟
اینجاست که استعاره جوکر معنا پیدا میکند. جوکر خانه را از روی ناآگاهی آتش نمیزند؛ او میداند خانه چگونه کار میکند و دقیقاً به همین دلیل میداند کدام قسمتهای آن میتواند تعادل را تغییر دهد. البته اینجا باید از استعاره فراتر نرفت. هیچ سند معتبری وجود ندارد که نشان دهد دولت آمریکا یک «نقشه مخفی جوکر» برای نابودی نظم قدیم و ساخت نظم جدید در اختیار دارد. آنچه منابع معتبر نشان میدهند، چیز متفاوت اما مهمی است: دولت ترامپ در بسیاری از حوزهها حاضر شده بخشی از قواعد، نهادها و ترتیباتی را که آمریکا دههها از آنها حمایت کرده بود، زیر فشار قرار دهد یا بازتعریف کند.
ترامپ؛ محصول بحران یا آغازگر آن؟#
اشتباه است اگر بحران نظم جهانی را از روز ورود ترامپ به کاخ سفید شروع کنیم. جان مرشایمر (John Mearsheimer) سالها پیش از بازگشت ترامپ استدلال میکرد که نظم بینالمللی لیبرال پس از جنگ سرد با مشکلات ساختاری روبهرو شده است؛ از ظهور چین و بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ گرفته تا مقاومتهای داخلی علیه جهانیشدن و رشد ملیگرایی حتی عنوان مقاله معروف او در سال ۲۰۱۹، Bound to Fail، خود بیانگر این است که از نگاه او بحران نظم لیبرال بسیار پیشتر از بازگشت ترامپ آغاز شده بود.[3]
تفاوت ترامپ در جای دیگری است: او بحران را پنهان نکرد. آنچه دولتهای پیشین تلاش میکردند با زبان اصلاح، ائتلاف و همکاری مدیریت کنند، در دوره ترامپ با زبان فشار، معامله، تعرفه، بازتعریف تعهدات و اولویت دادن به منافع مستقیم آمریکا آشکارتر شد.
مطالعه کارنگی در سال ۲۰۲۶ نیز تصویری پیچیدهتر از «خروج آمریکا از چندجانبهگرایی» ارائه میکند. بر اساس این پژوهش، رفتار دولت ترامپ را نمیتوان صرفاً خروج دانست؛ چهار الگو در آن دیده میشود: عقبنشینی اختلال، جایگزینی و تداوم مشروط. آمریکا در بعضی حوزهها از ترتیبات قدیمی فاصله میگیرد، در برخی دیگر آنها را از داخل تحت فشار قرار میدهد، گاهی به دنبال ساختن ترتیبات جایگزین است و در مواردی نیز نهادهای موجود را تا جایی که با منافعش[10] سازگار باشند حفظ یا بازتعریف میکند.
این نکته برای استعاره جوکر بسیار مهم است. جوکر الزاماً نقشه شهر بعدی را ندارد؛ او ابتدا تعادل شهر فعلی را به هم میزند. در این معنا، ترامپ شاید بیش از آنکه معمار کامل نظم آینده باشد، شتابدهنده پایان نظمی باشد که پیش از او نیز وارد مرحله فرسایش شده بود.
حتی تداوم برخی سیاستها در دوره بایدن نیز این برداشت را[15] تقویت میکند که مسئله فقط شخص ترامپ نیست. تعرفههای چین که در دوره ترامپ آغاز شد، در دولت بایدن بهطور کلی حفظ شد و در برخی حوزهها افزایش یافت؛ همزمان بازتعریف زنجیرههای تأمین و کاهش وابستگی به چین نیز ادامه پیدا کرد. بنابراین بخشی از این تحول را باید ساختاریتر از رقابت دو حزب دید: آمریکا در حال بازتعریف رابطه خود با جهانی است که دیگر مانند دهههای نخست پس از جنگ تحت برتری بلامنازع واشنگتن قرار ندارد.
دورهای که گرامشی آن را «دوره بینابینی» مینامید#
آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) برای توضیح دورهای که نظم قدیم قدرت خود را از دست داده اما نظم جدید هنوز متولد نشده، از مفهوم «دوره بینابینی» یا Interregnum استفاده کرد. میلان بابیک (Milan Babic) همین مفهوم را برای بحران نظم بینالمللی به کار گرفته و استدلال کرده است که فاصله میان مرگ یک نظم و[4] تولد نظم دیگر میتواند سالها یا حتی دههها طول بکشد.
خود گرامشی این وضعیت را با جملهای توصیف کرد که بعدها به یکی از شناختهشدهترین تعاریف دورههای گذار تبدیل شد: «بحران دقیقاً در این واقعیت است که امر قدیم در حال مردن است و امر جدید نمیتواند متولد شود؛ در این بینابین، طیف بزرگی از نشانههای بیمارگونه پدیدار میشود.»[4] این جمله برای بحث حاضر مهم است، زیرا مسئله را از «سقوط آمریکا» به چیزی پیچیدهتر منتقل میکند: ممکن است نظم قدیم در حال فرسایش باشد، اما هنوز معلوم نباشد چه چیزی قرار است جای آن را بگیرد.
این مفهوم شاید برای فهم وضعیت امروز از عبارت «سقوط نظم آمریکا» دقیقتر باشد. سقوط یک قدرت معمولاً با تولد فوری قدرت دیگری همراه نیست. ممکن است قدرت قدیم هنوز بزرگترین قدرت نظامی، اقتصادی و فناورانه باشد، اما دیگر نتواند مانند گذشته قواعد را بدون مقاومت تعیین کند. در همین فاصله است که کشورها شروع به آزمایش گزینههای مختلف میکنند.
چین به دنبال افزایش نفوذ خود است، اما الزاماً نمیخواهد فوراً تمام نهادهای موجود را نابود کند. روسیه در تلاش است بخشی از ترتیبات امنیتی اروپا را به چالش بکشد. اروپا میخواهد وابستگی راهبردی خود را کاهش دهد. کشورهای جنوب جهانی به دنبال فضای مانور بیشتری هستند. قدرتهای منطقهای نیز میخواهند سهم بیشتری از تعیین قواعد محیط پیرامونی خود داشته باشند. در همین حال، فناوریهای جدید، بهویژه هوش مصنوعی، نیمهرساناها و زیرساختهای دیجیتال، به میدان تازهای از رقابت قدرت تبدیل شدهاند. گزارشهای جدید درباره قدرت اقتصادی آمریکا نیز رقابت فناوری و هوش مصنوعی را در کنار چین و زنجیرههای تأمین حیاتی از محورهای[6] اصلی تحول قدرت آمریکا میدانند.
پس تفاوت میان «ویران کردن» و «بازطراحی کردن» از بیرون همیشه قابل تشخیص نیست. هر دو ممکن است در مرحله نخست شبیه آشوب دیده شوند.
چین، روسیه و ایران؛ سه نقطهای که میز بازی را تغییر میدهند#
چین درون بخش بزرگی از همان اقتصاد جهانی رشد کرد که آمریکا پس از جنگ ساخته بود، اما امروز دیگر فقط استفادهکننده این نظم نیست و میتواند در تعیین قواعد آینده نقش داشته باشد؛ روسیه با جنگ اوکراین و سیاست امنیتی خود،[12] ساختار امنیتی اروپا پس از جنگ سرد را تحت فشار قرار داده است؛ و ایران به دلیل موقعیت خود در خلیج فارس و دروازههای انرژی و تجارت، نقطهای است که در آن رقابت قدرتهای بزرگ با جغرافیای منطقهای به هم میرسد. در مورد ایران، اهمیت هرمز فقط به نفت محدود نیست؛ مسئله اصلی این است که یک نقطه جغرافیایی نسبتاً کوچک میتواند بر محاسبات قدرتهای بسیار بزرگ اثر بگذارد. جنگ و بحرانهای سال ۲۰۲۶ نیز بار دیگر اهمیت این گلوگاه را در محاسبات جهانی برجسته کردهاند، در حالی که[12] تحلیلهای مربوط به چین، روسیه و ایران نشان میدهند هیچکدام از این قدرتها لزوماً حاضر نیستند برای پر کردن خلأ آمریکا همان نقش را به شکل کامل بر عهده بگیرند وشاید دنبال طراحی جدید باشند.
اما این سه کشور تنها بازیگران صحنه نیستند. اروپا نیز به دنبال افزایش ظرفیت دفاعی و راهبردی خود است و در جنوب جهانی، دولتها و نهادهای[13] منطقهای در حال آزمودن ترتیباتی هستند که الزاماً به معنای حذف دلار یا نهادهای غربی نیست، اما میتواند وابستگی یکجانبه به آنها را کاهش دهد. پژوهشهای جدید درباره نظم جهانی نیز تأکید میکنند که در نظم آینده، کشورهای میانی و قدرتهای غیرغربی احتمالاً نقش بزرگتری در تصمیمگیری خواهند داشت. [13]
بنابراین میز بازی دیگر فقط میان واشنگتن و پکن نیست؛ تعداد صندلیها بیشتر شده است.
سرمایه جهانی کجای داستان قرار میگیرد؟#
در اینجا یک وسوسه بزرگ وجود دارد: اینکه بگوییم سرمایهداران ترامپ را فرستادند تا نظم قدیم را خراب کند. چنین گزارهای از شواهد موجود به دست نمیآید و تبدیل آن به واقعیت، مقاله را از تحلیل به نظریه توطئه میبرد ولی این مولفه همیشه وجود داشته و نقش آن بعد از جنگ جهانی دوم در تغییر هژمون از بریتانیا[8] به ۀمریکا قابل انکار نیست.
اما کنار گذاشتن نقش سرمایه نیز اشتباه است. اقتصاد آمریکا یک[7] بازیگر واحد ندارد. شرکت فناوری، تولیدکننده صنعتی، والاستریت، صادرکننده، تولیدکننده انرژی و سرمایهگذار جهانی الزاماً منافع یکسانی ندارند. برخی از آنها از جهانیشدن سود بردهاند و برخی دیگر از بازگشت تولید، حمایت صنعتی، محدود کردن[7] چین یا امنیتی شدن زنجیرههای تأمین سود میبرند.
مطالعهای منتشرشده در نشریه علوم سیاسی آمریکا نیز[9] نشان میدهد که پایگاه مالی ترامپ ترکیبی غیرمعمول از حمایت افراد ثروتمند و تعداد زیادی حامیان غیرثروتمند بوده است؛ پژوهشگران برای توصیف این الگو از اصطلاح «پوپولیسم ثروتمندان» یا (Plutopopulism) استفاده میکنند. بنابراین[9] سؤال دقیقتر این نیست که «آیا سرمایه پشت ترامپ است؟» بلکه این است که آیا بخشی از نیروهای اقتصادی آمریکا دیگر حفظ تمام اجزای نظم قدیم را به اندازه گذشته ضروری نمیدانند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، ترامپ را میتوان نقطه تلاقی دو نارضایتی دانست: نارضایتی بخشی از جامعه از پیامدهای جهانیشدن و تمایل بخشی از نخبگان اقتصادی و سیاسی برای بازتعریف موقعیت آمریکا در اقتصاد جهانی. این با ادعای وجود[9] یک نقشه واحد و مخفی تفاوت بسیار زیادی دارد.
آمریکا چه چیزی را میخواهد نگه دارد؟#
اگر فرضیه «جوکر» درست باشد، آمریکا قرار نیست همه چیز را بسوزاند. اتفاقاً مسئله اصلی انتخاب است.
آمریکا ممکن است بخواهد جایگاه دلار را حفظ کند، اما برخی وابستگیهای مالی و تجاری را کاهش دهد؛ اتحادها را حفظ کند، اما هزینه بیشتری از متحدان مطالبه کند؛ تجارت جهانی را کنار نگذارد، اما زنجیرههای تأمین را امنیتیتر[14] کند؛ رقابت با چین را افزایش دهد، اما همزمان تلاش کند بر فناوریهای حیاتی و منابع راهبردی کنترل بیشتری داشته باشد؛ و سازمانهای بینالمللی را نابود نکند، بلکه برخی از آنها را محدود، اصلاح یا به ترتیبات جدید متصل کند.
این دقیقاً همان چیزی است که در رفتار چندجانبهگرایانه دولت[10] ترامپ نیز دیده میشود: خروج کامل در کنار بازتعریف، فشار در کنار مشارکت و[10] جایگزینی در کنار تداوم مشروط.
از این زاویه، مسئله آمریکا دیگر این نیست که «چگونه نظم قدیم را حفظ کنیم؟» بلکه این است که کدام بخش از نظم قدیم ارزش انتقال به قرن بیستویکم را دارد؟
قدرت نظامی؟ بله، اما با تقسیم بار بیشتر میان متحدان.
دلار؟ بله، اما همراه با بازسازی قدرت صنعتی و مالی.
اتحادها؟ بله، اما با تعهدات متفاوت.
تجارت جهانی؟ بله، اما با ملاحظات امنیتی بیشتر.
نهادهای بینالمللی؟ شاید، اما نه لزوماً با همان قواعد قبلی.
این همان لحظهای است که جوکر از یک خرابکار ساده به استعارهای برای بازنویسی قواعد بازی تبدیل میشود.
خطر جوکر#
اما هر بازی با آتش یک خطر اساسی دارد: ممکن است آتش از کنترل خارج شود.
قدرت آمریکا فقط در ناوهای هواپیمابر، اندازه اقتصاد یا تعداد کلاهکهای هستهای خلاصه نمیشود. بخش بزرگی از قدرت آمریکا در اعتماد به تعهداتش، شبکه متحدانش، اعتبار دلار و توانایی آن برای تبدیل قدرت مادی به همکاری بینالمللی قرار دارد. حتی پژوهشهایی که از ضرورت اصلاح نظم موجود دفاع میکنند، تأکید دارند[1] که نظم پس از جنگ به منافع آمریکا نیز خدمت کرده است.
اگر آمریکا بتواند قواعدی را که دیگر برایش مناسب نیستند تغییر دهد، بدون آنکه ابزارهای اصلی قدرتش را از بین ببرد، آنگاه میتواند همچنان در طراحی نظم بعدی نقش داشته باشد. اما اگر به اندازهای نظم قدیم را تضعیف کند که دیگران اعتماد خود را از دست بدهند، متحدان به دنبال گزینههای مستقلتر بروند و[12] قدرتهای رقیب نهادهای جایگزین بسازند، نتیجه ممکن است چیزی کاملاً متفاوت باشد.
در آن صورت جوکر دیگر میز را برای بازی بعدی آماده نکرده است؛ میز را شکسته و دیگران مشغول ساختن میزهای خودشان شدهاند.
همین خطر است که باعث میشود فرضیه «فروپاشی مصنوعی» نیازمند احتیاط باشد. ممکن است یک قدرت بزرگ بخواهد پیش از فرسایش کامل، نظم موجود را اصلاح کند؛ اما اصلاح کنترلنشده میتواند به فروپاشی تبدیل شود. فاصله این دو بسیار باریک است.
سازنده نظم قدیم، چرا باید خودش آن را بشکند؟#
اینجا به مهمترین بخش فرضیه بازمیگردیم.
در تاریخ، قدرتهای بزرگ فقط زمانی که ضعیف شدهاند نظمها را تغییر ندادهاند؛ گاهی زمانی که هنوز قدرت کافی داشتهاند نیز قواعد را بازنویسی کردهاند تا تغییر قدرت را مدیریت کنند. پژوهشهای تاریخی درباره نظم بینالمللی نشان میدهند که قدرتهای بزرگ در دورههای انتقال، قواعد و نهادهایی را شکل دادهاند[5] که هم برای محدود کردن رقیبان و هم برای تثبیت موقعیت خودشان طراحی شدهاند. پس میتوان فرضیه را یک قدم دقیقتر کرد: شاید یک هژمون در حال افول، اگر احساس کند نظم قدیم دیگر قابل حفظ نیست، دو انتخاب داشته باشد؛ یا منتظر بماند تا رقبایش نظم را از دست او خارج کنند، یا خودش بخشی از نظم را بشکند تا هنگام شکلگیری نظم جدید همچنان صاحب صندلی باشد.
این دقیقاً همان جایی است که استعاره جوکر با تاریخ قدرت تلاقی پیدا میکند.
جوکر نمیخواهد سهم بیشتری از پول روی میز داشته باشد؛ او میخواهد نشان دهد که پول دیگر مسئله اصلی نیست. در سیاست جهانی نیز ممکن است مسئله فقط حفظ سهم آمریکا از نظم موجود نباشد؛ مسئله میتواند این باشد که چه کسی قواعد نظم بعدی را خواهد نوشت.
اگر آمریکا تا زمان فروپاشی طبیعی نظم قدیم منفعل بماند، چین، اروپا، روسیه، قدرتهای منطقهای و کشورهای جنوب جهانی میتوانند هرکدام بخشی از آن را برای خود بردارند. اما اگر واشنگتن پیش از رسیدن آن لحظه قواعد را به هم[11] بزند، ممکن است بتواند دیگران را مجبور کند برای طراحی نظم بعدی پشت میز مذاکره بیایند؛ حتی اگر دیگر نتواند مانند گذشته تمام میز را به تنهایی اداره کند.

پایان بازی هنوز نوشته نشده است#
ترامپ را نمیتوان فقط با مجموعهای از تصمیمهای منفرد فهمید. تعرفهها، فشار بر متحدان، رقابت با چین، بازتعریف امنیت، محدود کردن برخی ترتیبات چندجانبه و تلاش برای بازسازی قدرت اقتصادی آمریکا، اگر جداگانه دیده شوند، هرکدام داستان متفاوتی دارند. اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری از کشوری به وجود میآید که احساس میکند جهان تغییر کرده و نمیخواهد دیگران به تنهایی قواعد این تغییر را بنویسند.
مرشایمر بحران نظم لیبرال را پیش از ترامپ دیده بود؛ آیکنبری[3] توضیح داده بود که چگونه قدرتهای بزرگ، قدرت خود را در نهادها و تعهدات نهادینهمیکنند؛ و گیلپین نشان داده بود که تغییر توزیع قدرت، دیر یا زود به تغییر نظم[2] منجر میشود. گرامشی نیز برای دورهای که نظم قدیم میمیرد و نظم جدید هنوز متولد[4] نشده، مفهوم «بینابینی» را به دست میدهد. این چهار نگاه، بدون آنکه لازم باشد به فهرستی از نامها تبدیل شوند، ستون نظری همین روایت را میسازند.
از کنار هم گذاشتن این دیدگاهها، یک تصویر نسبتاً روشن به دست میآید: نظمها معمولاً یکشبه نمیمیرند و نظمهای جدید نیز یکشبه متولد نمیشوند. میان این دو، دورهای از آشفتگی، رقابت، آزمایش و بازتعریف وجود دارد.
در چنین دورهای، جوکر میتواند خطرناکترین و در عین حال مهمترین بازیگر باشد؛ نه چون لزوماً میداند پایان داستان چیست، بلکه چون حاضر است قواعدی را که دیگران هنوز به آنها وابستهاند، زیر سؤال ببرد.
ترامپ در این روایت، الزاماً معمار نظم بعدی نیست. او ممکن است بیشتر جوکر مرحله گذار باشد؛ بازیگری که نظم قبلی را آنقدر به هم میریزد که هیچکس دیگر نمیتواند وانمود کند همان ساختمان قبلی برای همیشه پابرجا خواهد ماند.
اما تفاوت فیلم با واقعیت همینجاست: در فیلم، پس از آتش گرفتن پول، داستان هنوز به پایان نرسیده است. در جهان واقعی نیز پس از تضعیف نظم قدیم، باید چیزی جای آن را بگیرد.
و شاید نظم بعدی اصلاً شبیه نظم قبلی نباشد. ممکن است جهان به جای یک نظم واحد با یک رهبر واحد، به مجموعهای از ترتیبات منطقهای، مالی، امنیتی[11] و فناورانه تقسیم شود؛ نظمی که در آن آمریکا همچنان قدرت بزرگی است، چین وزن بیشتری دارد، اروپا ظرفیت مستقلتری پیدا میکند، روسیه در حوزههای خاص اثرگذار میماند، قدرتهای منطقهای نقش بیشتری میگیرند و کشورهای جنوب جهانی فضای مانور بیشتری پیدا میکنند. در چنین جهانی، هیچ بازیگری به تنهایی همه قواعد را تعیین نمیکند.
پس سؤال نهایی این نیست که «آیا ترامپ نظم قدیم را خراب میکند؟» شواهد نشان میدهد بخشهایی از آن نظم در حال فشار، اختلال و بازآرایی است. سؤال دشوارتر این است که آیا این تخریب، بخشی از یک بازطراحی بزرگتر خواهد شد یا به فروپاشیای تبدیل میشود که کنترل آن از دست سازنده قدیمی نیز خارج شود.
جوکر شاید میز را به هم زده باشد؛ اما بازی واقعی از لحظهای آغاز میشود که همه بازیکنان برمیگردند و میپرسند: میز بعدی را چه کسی میسازد؟
منابع#
[1] G. John Ikenberry, After Victory: Institutions, Strategic Restraint, and the Rebuilding of Order After Major Wars, Princeton University Press, 2001.
[2] Robert Gilpin, War and Change in World Politics, Cambridge University Press, 1981.
[3] John J. Mearsheimer, “Bound to Fail: The Rise and Fall of the Liberal International Order,” International Security, Vol. 43, No. 4, 2019, pp. 7–50.
[4] Milan Babic, “Let’s Talk about the Interregnum: Gramsci and the Crisis of the Liberal World Order,” International Affairs, Vol. 96, No. 3, 2020, pp. 767–786.
[5] Henry Kissinger, World Order, Penguin Press, 2014.
[6] Joseph S. Nye Jr., Is the American Century Over?, Polity, 2015.
[7] Susan Strange, States and Markets, Pinter, 1988.
[8] Giovanni Arrighi, The Long Twentieth Century, Verso, 1994.
[9] Sean Kates, Eric Manning, Tali Mendelberg & Omar Wasow, “Plutopopulism: Wealth and Trump’s Financial Base,” American Political Science Review, Vol. 120, No. 1, 2026, pp. 92–109.
[10] Gustavo Romero & Stewart Patrick, “Retreat, Rebel, Replace, or Reform? Making Sense of Multilateralism Under Trump 2.0,” Carnegie Endowment for International Peace, June 16, 2026.
[11] Fiona Hill, “Peril and Possibility: Collapsing Old Order, Emerging Disorder, or New Order?” Brookings Institution, April 3, 2026.
[12] Ryan Hass, Lynn Kuok & Andrew Yeo, “Who(se) Rules? Competing Concepts of Order in the Age of Trump,” Brookings Institution, May 18, 2026.
[13] Miles Kahler, “Global Governance in the Twenty-First Century: Sustain, Reform, Transform,” Carnegie Endowment for International Peace, June 11, 2026.
[14] Zia Qureshi & Janina Curtis Bröker, “‘America First’ or Rules-Based Global Economic Governance: A False Dichotomy,” Brookings Institution, May 11, 2026.
[15] Ryan Hass, “How Will Biden and Trump Tackle Trade with China?” Brookings Institution, April 4, 2024.
[16] Adam Looney & Elena Patel, “Why Does the Executive Branch Have So Much Power Over Tariffs?” Brookings Institution, January 15, 2025.
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.
