چین رسید؛ آمریکا کنار میرود؟
تله توسیدید؛ رقابت نرم یا جنگ جهانی

فهرست مطالب
- اصل داستانش؟
- تله توسیدید؛ تقابل دو هژمون
- پنج صحنه از شانزده تقابل
- بریتانیا و آلمان؛ وقتی کارخانهها و ناوها وارد رقابت شدند
- آمریکا و ژاپن؛ وقتی فشار اقتصادی با مسئله قدرت منطقهای گره خورد
- آمریکا و اتحاد شوروی؛ رقابتی که جنگ مستقیم نشد
- آمریکا و شوروی؛ بحران موشکی کوبا، وقتی جهان تا لبه رفت
- بریتانیا و آمریکا؛ انتقال قدرت بدون جنگ مستقیم
- مسئله اصلی چین و آمریکا
- آمریکا و چین؛ آیا جنگ اجتنابناپذیر است؟
- چین چه میخواهد؟
- آمریکا چگونه جلوی چین را میگیرد؟
- رقابت اقتصادی؛ جنگی که هنوز جنگ نیست
- خطر اصلی کجاست؟
- چرا تله توسیدید قطعی نیست؟
- قدرت بازدارندگی؛ چرا جنگ هنوز رخ نداده است؟
- راه خروج از تله
- پاورقیها
اصل داستانش؟#
تصور کنید در میانه یک ماراتن طولانی هستیم. دوندهای که سالهاست جلوتر از همه میدود، هنوز پیشتاز است، اما دیگر آن دوندهای نیست که مسابقه را با خیال راحت کنترل میکرد. نفسهایش سنگین شده، پاهایش خستهاند و هر چند قدم یکبار، بیاختیار سرش را برمیگرداند تا پشت سرش را نگاه کند. آنجا، چیزی را میبیند که تا چند سال پیش چندان جدی به نظر نمیرسید: دوندهای که زمانی دور بود، حالا آنقدر نزدیک شده که دیگر نمیشود حضورش را نادیده گرفت.
دونده اول سرعتش را بیشتر میکند، اما این بار نفر پشت سرش هم سرعت میگیرد. فاصلهای که زمانی به اندازه چند پیچ جاده بود، حالا به چند قدم رسیده است. جلوتر، چند دونده دیگر هم که زمانی خیلی دور به نظر میرسیدند، دیگر آنقدر عقب نیستند و در آینه نگاه دونده پیشتاز، مسابقه دیگر شبیه گذشته نیست. او هنوز جلوتر است، اما دیگر مطمئن نیست که برای همیشه همینطور خواهد ماند.
مشکل از جایی آغاز میشود که هر دو میدانند سرعت کمکردن میتواند فاصله را از بین ببرد. دونده قدیمی برای حفظ جایگاهش شتاب میگیرد و دونده تازهنفس، همین شتاب را نشانهای میبیند که قرار نیست به او اجازه نزدیکشدن داده شود؛ پس او هم سرعتش را بیشتر میکند. هیچکدام لزوماً تصمیم نگرفتهاند به دیگری حمله کنند، اما هر دو میترسند اگر یک لحظه مکث کنند، دیگری از فرصت استفاده کند.
این تصویر، اصل داستان رقابت آمریکا و چین است. آمریکا هنوز جلوتر است، اما چین دیگر آن قدرت دوردستی نیست که بتوان فاصله میانشان را نادیده گرفت. هرچه این فاصله کمتر میشود، حساسیت هر دو طرف به حرکت دیگری بیشتر میشود و رقابت از یک مسابقه معمولی به وضعیتی تبدیل میشود که در آن، حتی تلاش برای حفظ امنیت خود میتواند طرف مقابل را به واکنش وادار کند.
تله توسیدید؛ تقابل دو هژمون#
«تله توسیدید» (Thucydides Trap) درباره همین لحظه حساس است؛ لحظهای که دونده جلوتر، برای اولینبار واقعاً پشت سرش را نگاه میکند و میبیند کسی که زمانی دور بود، حالا به او رسیده است. تاریخ نمیگوید چنین مسابقهای حتماً باید به برخورد ختم شود؛ مسئله این است که وقتی فاصله کم میشود، آیا دو دونده میتوانند سرعت و مسیر خود را طوری تنظیم کنند که رقابت ادامه پیدا کند، بدون آنکه ترس از عقبماندن، هر دو را به سمت برخوردی هل بدهد که هیچکدام در ابتدا قصدش را نداشتهاند.
تصور کنید در اتاقی در واشنگتن، نقشه بزرگی از جهان روی میز پهن شده است. در یک طرف نقشه آمریکا قرار دارد و در طرف دیگر، آن سوی اقیانوس آرام، چین. میان این دو قدرت، مسیرهای دریایی، جزایر، بنادر، کارخانهها، تراشهها، مواد معدنی، زنجیرههای تأمین و شبکهای از متحدان و شرکا قرار گرفتهاند. در ظاهر، هیچکدام از اینها بهتنهایی به معنای جنگ نیست، اما اگر چند دهه از تاریخ را روی همین نقشه بگذاریم، سؤال دیگری ظاهر میشود: وقتی یک قدرت بزرگ بهسرعت در حال بالا آمدن است و قدرت مسلط موجود نمیخواهد جایگاه خود را از دست بدهد، آیا رقابت میتواند بدون جنگ ادامه پیدا کند؟
این همان پرسشی است که مفهوم «تله توسیدید» (Thucydides Trap) تلاش میکند توضیح دهد. نام این مفهوم از توسیدید، مورخ یونانی قرن پنجم پیش از میلاد، گرفته شده است. او در روایت جنگ پلوپونزی توضیح میداد که رشد قدرت آتن و ترسی که این رشد در اسپارت ایجاد کرد، زمینهای ساختاری برای جنگ به وجود آورد. قرنها بعد، گراهام آلیسون (Graham Allison)، استاد دانشگاه هاروارد، این ایده را به روابط قدرتهای بزرگ در جهان مدرن تعمیم داد و پرسید آیا رقابت آمریکا و چین میتواند نمونهای جدید از همان الگو باشد.[1][2]
در بررسی تاریخی پروژه «تله توسیدید» در مرکز بلفر دانشگاه هاروارد، ۱۶ مورد از رقابت میان یک قدرت در حال ظهور و یک قدرت مسلط شناسایی شده است. در ۱۲ مورد جنگ رخ داده و در چهار مورد جنگ میان دو قدرت اصلی رخ نداده است.[1] اما این عدد را نباید به شکل ساده به «احتمال ۷۵ درصدی جنگ» ترجمه کرد. خود پروژه هاروارد نیز این موارد را بهعنوان یک قانون آماری قطعی معرفی نمیکند و منتقدانی مانند ریچارد هانانیا و استیو چان به مشکلاتی مانند انتخاب موارد، تعریف قدرت در حال ظهور، عوامل حذفشده و نقش متغیرهای دیگری غیر از تغییر قدرت اشاره کردهاند.[3][4] بنابراین ارزش اصلی این چارچوب شاید نه در پیشبینی یک عدد، بلکه در مطرح کردن یک سؤال باشد: وقتی توزیع قدرت در حال تغییر است، چه چیزی مانع تبدیل رقابت به جنگ میشود؟
پنج صحنه از شانزده تقابل#
برای فهم این مسئله، بهتر است به جای آنکه فقط با یک عدد بزرگ مثل «۱۲ از ۱۶» روبهرو شویم، پنج صحنه از همین پرونده تاریخی را روی نقشه بیاوریم. این پنج نمونه نشان میدهند که انتقال قدرت همیشه یک نتیجه واحد ندارد و حتی در مواردی که جنگ رخ داده، مسیر رسیدن به جنگ یکسان نبوده است.
بریتانیا و آلمان؛ وقتی کارخانهها و ناوها وارد رقابت شدند#
در ابتدای قرن بیستم، بریتانیا قدرت مسلط دریایی و امپراتوری مهم جهان بود، در حالی که آلمان پس از اتحاد در سال ۱۸۷۱ با سرعت زیادی به یک قدرت صنعتی بزرگ تبدیل شده بود. برلین نهتنها اقتصاد و ارتش خود را توسعه میداد، بلکه برنامه دریایی گستردهای را نیز دنبال کرد. برای بریتانیا، که امنیت و تجارت جهانیاش به نیروی دریایی وابستگی زیادی داشت، رشد قدرت دریایی آلمان فقط یک تحول اقتصادی نبود و به مسئلهای استراتژیک تبدیل شد.
در این میان، هیچکس در سالهای نخست نمیتوانست با اطمینان بگوید که رقابت دریایی الزاماً به جنگ جهانی منتهی خواهد شد. اما افزایش تسلیحات، شکلگیری ائتلافها، نگرانی متقابل و بحرانهای سیاسی اروپا بهتدریج فضای مانور را کاهش داد. جنگ جهانی اول در نهایت از مجموعهای از عوامل به وجود آمد و نمیتوان آن را صرفاً محصول رقابت بریتانیا و آلمان دانست؛ اما این مورد نشان میدهد که چگونه تغییر قدرت اقتصادی و نظامی میتواند یک رقابت را وارد چرخهای از سوءظن و آمادهسازی کند.[5][6]
آمریکا و ژاپن؛ وقتی فشار اقتصادی با مسئله قدرت منطقهای گره خورد#
نمونه دوم به دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ برمیگردد. ژاپن در شرق آسیا در حال گسترش قدرت خود بود و آمریکا، که منافع گستردهای در اقیانوس آرام داشت، به تدریج فشار اقتصادی بر توکیو را افزایش داد. تحریمها و محدودیتهای صادراتی، بهخصوص در حوزه مواد حیاتی، بخشی از تلاش واشنگتن برای محدود کردن توان جنگی ژاپن بود.
در سال ۱۹۴۱، اختلاف به نقطه بسیار خطرناکی رسید. آمریکا و ژاپن هنوز از نظر رسمی در جنگ نبودند، اما تحریمها، مسئله چین، گسترش ژاپن در جنوب شرق آسیا و نگرانی واشنگتن درباره موازنه قدرت در اقیانوس آرام، روابط دو کشور را بهشدت متشنج کرده بود. در نهایت، حمله ژاپن به پرل هاربر در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ آمریکا را وارد جنگ کرد.[7] این نمونه برای بحث امروز آمریکا و چین یک هشدار مستقیم نیست، اما یک درس مهم دارد: فشار اقتصادی و امنیتی در شرایطی که یک کشور احساس کند گزینههایش در حال محدود شدن است، میتواند بخشی از مسیر تشدید بحران شود.

آمریکا و اتحاد شوروی؛ رقابتی که جنگ مستقیم نشد#
اما سومین صحنه درست در نقطه مقابل دو نمونه قبلی قرار دارد. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا و اتحاد شوروی وارد رقابتی عظیم شدند که تقریباً نیم قرن ادامه پیدا کرد. دو کشور از نظر نظامی، اقتصادی، فناوری و ایدئولوژیک با یکدیگر رقابت کردند و در نقاط مختلف جهان از طرفهای رقیب حمایت کردند، اما جنگ مستقیم میان دو ابرقدرت رخ نداد.
این مورد در فهرست آلیسون اهمیت ویژهای دارد، زیرا نشان میدهد افزایش شدید رقابت لزوماً به جنگ مستقیم منتهی نمیشود. سلاح هستهای، هزینه بسیار بالای جنگ، شبکه ائتلافها، بازدارندگی و تجربه بحرانها عواملی بودند که محاسبات دو طرف را شکل دادند. در واقع، جنگ سرد نشان میدهد که ممکن است دو قدرت بزرگ برای دههها یکدیگر را تهدید بدانند و در عین حال، مجموعهای از محدودیتها و سازوکارهای ارتباطی مانع تبدیل رقابت به جنگ مستقیم شود.[8]
آمریکا و شوروی؛ بحران موشکی کوبا، وقتی جهان تا لبه رفت#
اگر جنگ سرد نمونهای از رقابت کنترلشده بود، بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ نشان داد که این کنترل چقدر شکننده میتوانست باشد. پس از کشف موشکهای شوروی در کوبا، دولت جان اف. کندی با تصمیمی روبهرو شد که هر گزینه آن میتوانست خطرناک باشد. حمله نظامی ممکن بود جنگی بزرگتر ایجاد کند و عقبنشینی نیز میتوانست اعتبار بازدارندگی آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد.
کندی در نهایت به جای حمله فوری، قرنطینه دریایی کوبا را انتخاب کرد و همزمان کانالهای مستقیم و غیرمستقیم ارتباط با کرملین فعال شدند. چند روز بعد، نیکیتا خروشچف پذیرفت موشکها را از کوبا خارج کند و در مقابل، آمریکا نیز تعهداتی درباره عدم حمله به کوبا و خروج موشکهای ژوپیتر از ترکیه پذیرفت.[9][10] این بحران یکی از مهمترین نمونههای تاریخی برای فهم تله توسیدید است، زیرا نشان میدهد حتی وقتی دو قدرت بزرگ به نقطهای بسیار خطرناک میرسند، ارتباط مستقیم، زمان خریدن برای تصمیمگیری و ایجاد راه خروج میتواند مانع جنگ شود.
بریتانیا و آمریکا؛ انتقال قدرت بدون جنگ مستقیم#
چهارمین نمونه مهم، رابطه بریتانیا و آمریکاست. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، آمریکا از نظر اقتصادی و صنعتی به قدرتی بسیار بزرگ تبدیل شده بود و موقعیت بریتانیا نیز نسبت به گذشته با فشارهای بیشتری روبهرو بود. با این حال، انتقال تدریجی وزن قدرت از بریتانیا به آمریکا به جنگ مستقیم میان دو کشور منتهی نشد.
این مورد اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد حتی وقتی یک قدرت در حال رشد از نظر اقتصادی و مادی به سطحی میرسد که میتواند موقعیت قدرت قدیمی را به چالش بکشد، نتیجه الزاماً جنگ نیست. نزدیکی فرهنگی و اقتصادی، وجود تهدیدهای مشترک، روابط تجاری و دیپلماتیک و مجموعهای از سازگاریهای تدریجی به دو کشور امکان دادند که تغییر توازن قدرت را مدیریت کنند. همین نمونه یکی از دلایلی است که منتقدان تله توسیدید تأکید میکنند که تغییر قدرت بهتنهایی برای توضیح جنگ کافی نیست.[11][12]
این پنج صحنه در کنار یکدیگر تصویر بسیار پیچیدهتری از عدد ۱۲ از ۱۶ به ما میدهند. در یک مورد، رقابت دریایی و صنعتی در کنار بحرانهای متعدد به جنگ جهانی اول رسید؛ در مورد دیگر، فشار اقتصادی و اختلاف بر سر نظم منطقهای به پرل هاربر ختم شد؛ در مورد آمریکا و شوروی، رقابت عظیم بدون جنگ مستقیم ادامه یافت؛ بحران کوبا نشان داد که چگونه ارتباط و معامله میتواند از یک جنگ هستهای جلوگیری کند؛ و انتقال قدرت میان بریتانیا و آمریکا نیز نشان داد که تغییر جایگاه قدرتها الزاماً به جنگ ختم نمیشود.
مسئله اصلی چین و آمریکا#
حالا میتوانیم دوباره به شرق آسیا برگردیم. چین امروز دیگر صرفاً یک قدرت اقتصادی نیست. این کشور طی چند دهه گذشته توان صنعتی، فناوری، دریایی و نظامی خود را به شکل چشمگیری توسعه داده و در نتیجه، تغییر در وزن قدرت در آسیا دیگر موضوعی صرفاً اقتصادی نیست. در مقابل، آمریکا همچنان شبکه گستردهای از ائتلافها، ظرفیت نظامی و مزیتهای اقتصادی و فناورانه دارد و سیاست خود را بر حفظ موازنه در هند-اقیانوس آرام تنظیم کرده است.[13]
در اینجا یک سوءتفاهم مهم باید کنار گذاشته شود. گفتن اینکه «چین در حال تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ است» با گفتن اینکه «چین حتماً میخواهد هژمون جهانی شود» یکسان نیست. موضع رسمی چین بر توسعه صلحآمیز، مخالفت با هژمونی و مخالفت با توسعهطلبی تأکید دارد.[14][15] شی جینپینگ نیز در اظهارات اخیر خود درباره روابط آمریکا و چین بر این نکته تأکید کرده که دو کشور باید رقابت را در محدوده نگه دارند و از درگیری و رویارویی جلوگیری کنند.[16]
آمریکا و چین؛ آیا جنگ اجتنابناپذیر است؟#
اگر پاسخ این سؤال را صرفاً از زاویه قدرت مادی بدهیم، تصویر نگرانکننده است. چین در حال افزایش توان اقتصادی، صنعتی، فناوری و نظامی خود است و آمریکا نیز تلاش میکند موقعیت خود را در آسیا حفظ کند. اما قدرت مادی بهتنهایی تعیین نمیکند که دو کشور چه تصمیمی خواهند گرفت. برداشت رهبران از یکدیگر، میزان ترس، نحوه تعریف منافع حیاتی، کیفیت کانالهای ارتباطی و حتی اشتباهات محاسباتی میتوانند مسیر رقابت را تغییر دهند.
اینجاست که نظریههای روابط بینالملل اهمیت پیدا میکنند. جان مرشایمر (John J. Mearsheimer)، در چارچوب «واقعگرایی تهاجمی»، استدلال میکند که قدرتهای بزرگ در یک نظام بینالملل فاقد دولت مرکزی قدرتمند، نمیتوانند با اطمینان بدانند که نیت قدرتهای دیگر در آینده چه خواهد بود. بنابراین، منطقی است که تا حد امکان قدرت نسبی خود را افزایش دهند و مانع افزایش بیش از حد قدرت رقیب شوند.[17]
کنت والتز (Kenneth Waltz) نیز در نظریه واقعگرایی ساختاری، بخش بزرگی از رفتار دولتها را به ساختار نظام بینالملل و توزیع قابلیتها میان قدرتها مرتبط میکند.[18] از این زاویه، حتی اگر رهبران آمریکا و چین صلحطلب باشند، ساختار رقابت میتواند آنها را به سمت رفتارهایی سوق دهد که طرف مقابل آن را تهدیدآمیز تلقی کند.
اما اینجا یک تفاوت مهم وجود دارد. ساختار میتواند فشار ایجاد کند، ولی الزاماً نتیجه را تعیین نمیکند. اگر ساختار همهچیز را تعیین میکرد، جنگ سرد باید به جنگ مستقیم آمریکا و شوروی ختم میشد. چنین نشد. بنابراین، مسئله اصلی شاید این نباشد که «آیا چین و آمریکا مجبور به جنگ هستند؟» بلکه این باشد که «آیا میتوانند فشار ساختاری ناشی از تغییر قدرت را به شکلی مدیریت کنند که رقابت به جنگ تبدیل نشود؟»
این همان نقطهای است که تله توسیدید از یک نظریه درباره جنگ، به یک هشدار درباره مدیریت رقابت تبدیل میشود.
چین چه میخواهد؟#
در اینجا نیز باید مراقب سادهسازی بود. چین امروز قدرتی است که میخواهد ثروتمند، فناوریمحور، نظامی و اثرگذار باشد؛ اما از این گزاره نمیتوان مستقیماً نتیجه گرفت که پکن قصد دارد فردا جای آمریکا را به عنوان هژمون جهانی بگیرد.
مواضع رسمی چین بارها بر «توسعه صلحآمیز» و مخالفت با هژمونی تأکید کردهاند.[14][15] اما از سوی دیگر، رفتار چین نشان میدهد که پکن نمیخواهد نظم امنیتی و اقتصادی اطراف خود را صرفاً بر اساس ترجیحات واشنگتن بپذیرد. افزایش توان دریایی، توسعه فناوریهای پیشرفته، سرمایهگذاری در زیرساختها، تلاش برای افزایش نقش یوان، گسترش روابط تجاری و تلاش برای کاهش آسیبپذیری زنجیرههای تأمین، همگی بخشی از فرآیندی هستند که در آن چین میخواهد آزادی عمل بیشتری پیدا کند.
این دو گزاره الزاماً متناقض نیستند. یک کشور میتواند نخواهد «هژمون جهانی» باشد، اما بخواهد آنقدر قدرتمند شود که هیچ قدرت خارجی نتواند در محیط پیرامونی آن اراده خود را به آسانی تحمیل کند.
برای پکن، تایوان در همین چارچوب اهمیت ویژهای دارد. تایوان صرفاً یک جزیره نیست؛ در نگاه چین، بخشی از مسئله حاکمیت ملی و تمامیت سرزمینی است. در نگاه آمریکا و بسیاری از متحدانش نیز، امنیت تایوان به موازنه قدرت در غرب اقیانوس آرام مربوط میشود. به همین دلیل، یک بحران در تنگه تایوان میتواند چیزی بسیار بزرگتر از اختلاف بر سر یک جزیره باشد.
برای واشنگتن، مسئله اصلی جلوگیری از تسلط یک قدرت رقیب بر منطقهای است که دههها یکی از مهمترین پایههای نظم آمریکایی بوده است. برای پکن، مسئله اصلی جلوگیری از آن است که یک قدرت خارجی در حیاط خلوت امنیتی چین برتری دائمی داشته باشد.
هر دو طرف میتوانند رفتار خود را دفاعی بدانند و رفتار طرف مقابل را تهاجمی ببینند.
و این دقیقاً همان جایی است که تله آغاز میشود.

آمریکا چگونه جلوی چین را میگیرد؟#
واشنگتن برای مهار یا دستکم محدودکردن قدرت چین تنها به نیروی نظامی متکی نیست. راهبرد آمریکا مجموعهای از ابزارهای اقتصادی، فناورانه، تجاری، دریایی، دیپلماتیک و ائتلافی است.
در حوزه نظامی، راهبرد دفاعی آمریکا بر تقویت بازدارندگی در هند-اقیانوس آرام، افزایش نقش متحدان و شرکا و ایجاد تواناییهایی برای جلوگیری از دستیابی چین به برتری سریع در یک درگیری احتمالی تأکید میکند.[13]
در حوزه فناوری، واشنگتن محدودیتهایی را برای صادرات برخی تراشههای پیشرفته و فناوریهای مرتبط با محاسبات پیشرفته به چین اعمال کرده است. منطق این سیاست روشن است: اگر قدرت نظامی آینده به هوش مصنوعی، محاسبات پیشرفته و نیمهرساناهای پیشرفته وابسته باشد، کنترل دسترسی به این فناوریها میتواند بخشی از رقابت امنیتی باشد.[20][21]
در حوزه مواد معدنی نیز آمریکا تلاش کرده آسیبپذیری خود را در برابر زنجیرههای تأمین خارجی کاهش دهد. کاخ سفید در سال ۲۰۲۶ وابستگی به منابع خارجی برای برخی مواد معدنی حیاتی را صراحتاً به مسئله امنیت ملی مرتبط کرد.[22]
در حوزه دریایی و کشتیسازی نیز واشنگتن نگرانی خود را درباره برتری چین در بخشهای دریایی، لجستیک و کشتیسازی مطرح کرده و از طریق سازوکارهای تجاری و صنعتی به دنبال تقویت ظرفیت داخلی خود بوده است.[23][24]
بنابراین، آنچه از بیرون ممکن است مجموعهای از تصمیمات پراکنده به نظر برسد، از نگاه استراتژیک یک تصویر منسجمتر دارد: آمریکا میخواهد چین را از دستیابی آسان به برتری در حوزههایی که میتوانند در آینده موازنه قدرت را تغییر دهند، بازدارد.
اما اینجا نیز یک پارادوکس وجود دارد.
اگر آمریکا برای جلوگیری از افزایش قدرت چین فشار بیشتری وارد کند، ممکن است چین انگیزه بیشتری پیدا کند تا از وابستگی به فناوری، بازار، منابع و شبکههای تحت نفوذ آمریکا فاصله بگیرد.
به عبارت دیگر، سیاست مهار میتواند به همان فرآیندی کمک کند که قصد جلوگیری از آن را دارد.
رقابت اقتصادی؛ جنگی که هنوز جنگ نیست#
یکی از مهمترین ویژگیهای رقابت آمریکا و چین این است که بخش بزرگی از آن بدون شلیک حتی یک گلوله در حال وقوع است.
تراشهها، بنادر، کشتیها، مواد معدنی، هوش مصنوعی، شبکههای ارتباطی و زنجیرههای تأمین اکنون به بخشی از میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شدهاند.
آمریکا محدودیتهایی برای دسترسی چین به برخی فناوریهای پیشرفته وضع میکند. چین نیز تلاش میکند ظرفیت داخلی خود را در همان حوزهها توسعه دهد. آمریکا میخواهد تولید برخی کالاهای استراتژیک را به داخل یا کشورهای متحد منتقل کند. چین نیز تلاش میکند وابستگی خود به مسیرهای خارجی را کاهش دهد.
در اینجا دیگر مرز میان اقتصاد و امنیت ملی بسیار باریک شده است.
این روند را میتوان در سیاستهای مربوط به نیمهرساناها بهوضوح دید. مقررات آمریکا درباره صادرات تراشههای پیشرفته در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نشان میدهد که فناوری دیگر صرفاً یک موضوع تجاری تلقی نمیشود؛ بلکه بخشی از رقابت راهبردی با چین است.[20][21]
در حوزه دریایی نیز همین اتفاق رخ داده است. آمریکا در سال ۲۰۲۵ اعلام کرد که تحقیقات Section 301 به این نتیجه رسیده که سیاستهای چین در بخشهای دریایی، لجستیک و کشتیسازی میتواند به سلطه این کشور در این حوزهها منجر شود و سپس مجموعهای از اقدامات تجاری و صنعتی را در واکنش به آن دنبال کرد.[23][24]
اما در نوامبر همان سال، واشنگتن بخشی از اقدامات خود را برای یک سال به حالت تعلیق درآورد.[25] این اتفاق خود یک درس مهم دارد: حتی در شدیدترین رقابتهای قدرتهای بزرگ، رقابت و مذاکره میتوانند همزمان وجود داشته باشند.
این همان چیزی است که جنگ سرد نیز به ما آموخت.
دو قدرت میتوانند همزمان رقیب باشند، علیه یکدیگر برنامهریزی کنند، از متحدان رقیب حمایت کنند و حتی در آستانه جنگ قرار بگیرند، اما در عین حال برای جلوگیری از برخورد مستقیم با یکدیگر کانالهای ارتباطی ایجاد کنند.
خطر اصلی کجاست؟#
مشکل اصلی این نیست که آمریکا و چین یکدیگر را رقیب میدانند. رقابت میان قدرتهای بزرگ چیز تازهای نیست.
خطر زمانی ایجاد میشود که هر طرف تصور کند طرف مقابل نهتنها رقیب است، بلکه قصد دارد موقعیت حیاتی او را از بین ببرد.
اینجاست که «ادراک» وارد بازی میشود.
رابرت جرویس (Robert Jervis) در کتاب کلاسیک خود، Perception and Misperception in International Politics، نشان میدهد که دولتها همیشه رفتار طرف مقابل را آنگونه که واقعاً هست تفسیر نمیکنند. آنها رفتار دیگران را از فیلتر ترسها، تجربههای گذشته، انتظارات و برداشتهای خود میبینند.[26]
این موضوع در رابطه آمریکا و چین اهمیت فوقالعادهای دارد.
فرض کنید چین افزایش حضور نظامی آمریکا در اطراف تایوان را نشانه آمادهشدن واشنگتن برای مهار دائمی چین بداند. آمریکا نیز توسعه نظامی چین و افزایش توان دریایی آن را نشانه آمادهشدن پکن برای تغییر نظم منطقهای تلقی کند.
در این شرایط، هر دو طرف میتوانند تصمیمی را که از دید خود دفاعی است اتخاذ کنند، اما همان تصمیم از دید طرف مقابل تهاجمی به نظر برسد.
چین برای مقابله با آمریکا ناوهای بیشتری میسازد.
آمریکا در پاسخ، حضور دریایی خود را افزایش میدهد.
چین این افزایش حضور را تهدید تلقی میکند.
آمریکا افزایش نیروهای چین را نشانه تهاجمیتر شدن پکن میداند.
و چرخه ادامه پیدا میکند.
هیچکس لزوماً نمیخواهد جنگ را آغاز کند.
اما همه دارند برای جنگ احتمالی آماده میشوند.
این همان نقطهای است که رقابت میتواند از «بازدارندگی» به «معمای امنیتی» تبدیل شود.
چرا تله توسیدید قطعی نیست؟#
در اینجا باید از یک برداشت ساده و خطرناک فاصله گرفت. تله توسیدید قانون فیزیک نیست.
استیو چان (Steve Chan)، یکی از منتقدان مهم این مفهوم، نشان داده است که انتخاب نمونهها و نحوه تعریف «قدرت در حال ظهور» و «قدرت مسلط» میتواند بر نتیجهگیری تأثیر زیادی بگذارد.[27] مطالعات دیگری نیز بر محدودیتهای قیاس تاریخی و خطر تبدیل تاریخ پیچیده به یک الگوی ساده هشدار دادهاند.[28]
به همین دلیل، نمیتوان گفت:
«چون در ۱۲ مورد از ۱۶ مورد جنگ رخ داده، پس احتمال جنگ آمریکا و چین ۷۵ درصد است.»
این نتیجهگیری از نظر روششناختی قابل دفاع نیست.
آنچه میتوان گفت این است که تاریخ نشان میدهد تغییر سریع در توزیع قدرت، شرایطی ایجاد میکند که در آن احتمال بحران و محاسبه اشتباه افزایش مییابد؛ مگر آنکه دو طرف آگاهانه سازوکارهایی برای کنترل رقابت ایجاد کنند.
در واقع، ارزش تله توسیدید شاید بیشتر در هشدار آن باشد تا در پیشبینی آن.
این مفهوم به واشنگتن و پکن میگوید: مراقب باشید، زیرا ممکن است در حال واردشدن به الگویی باشید که پیش از شما قدرتهای دیگری را به جنگ کشانده است.
اما تاریخ همزمان یک پیام دیگر هم دارد: این سرنوشت اجتنابناپذیر نیست.
قدرت بازدارندگی؛ چرا جنگ هنوز رخ نداده است؟#
یکی از دلایلی که رقابت آمریکا و چین تاکنون به جنگ مستقیم تبدیل نشده، هزینه بسیار بالای چنین جنگی است.
این دو کشور اقتصادهای بهشدت درهمتنیدهای دارند و جنگ میان آنها میتواند به اقتصاد جهانی ضربهای بسیار بزرگ وارد کند. از سوی دیگر، هر دو قدرت دارای تواناییهای نظامی گسترده و ظرفیتهای هستهای هستند.
در چنین شرایطی، جنگ برای هر دو طرف میتواند به معنای ورود به قلمرویی باشد که نتیجه آن قابل پیشبینی نیست.
توماس شلینگ (Thomas Schelling) در آثار کلاسیک خود درباره راهبرد منازعه و بازدارندگی نشان داد که قدرت نظامی همیشه برای نابودی طرف مقابل استفاده نمیشود؛ گاهی ارزش اصلی آن در ایجاد تهدیدی معتبر است که طرف مقابل را به تغییر رفتار وادار کند.[29]
این نکته در رابطه آمریکا و چین اهمیت زیادی دارد.
اگر هر دو طرف مطمئن باشند که جنگ هزینهای غیرقابلتحمل خواهد داشت، بازدارندگی میتواند مانع جنگ شود.
اما اگر یکی از طرفین تصور کند که میتواند در یک مقطع خاص با هزینه قابل قبول پیروز شود، وضعیت تغییر میکند.
به همین دلیل، مسئله فقط قدرت مطلق نیست.
مسئله برداشت از قدرت نسبی است.
اگر چین تصور کند که در آینده به اندازهای قدرتمند خواهد شد که آمریکا دیگر قادر به جلوگیری از اقدامات پکن در غرب اقیانوس آرام نیست، ممکن است محاسباتش تغییر کند.
اگر آمریکا تصور کند که پنجره جلوگیری از برتری چین در حال بستهشدن است، ممکن است واشنگتن نیز به این نتیجه برسد که باید زودتر اقدام کند.
این همان چیزی است که رقابت را خطرناک میکند.
نه فقط اینکه چه کسی قویتر است، بلکه اینکه هر طرف فکر میکند دیگری در چه زمانی قویتر خواهد شد.
و شاید خطرناکترین جمله در چنین رقابتی این باشد:
«اگر قرار است جنگی رخ دهد، بهتر است همین حالا باشد.»
این منطق در تاریخ بارها به فاجعه منتهی شده است.
اما یک تفاوت مهم با بسیاری از رقابتهای گذشته وجود دارد.
آمریکا و چین در عصر سلاح هستهای، اقتصاد جهانیشده و فناوریهای بسیار مخرب با یکدیگر رقابت میکنند.
بنابراین، هزینه یک اشتباه محاسباتی امروز میتواند بسیار بزرگتر از گذشته باشد.
راه خروج از تله#
اگر جنگ اجتنابناپذیر نیست، پس چه چیزی میتواند مانع آن شود؟
پاسخ احتمالاً نه در یک توافق بزرگ و تاریخی، بلکه در مجموعهای از سازوکارهای کوچک و دائمی است.
کانالهای ارتباط نظامی باید باز بمانند. بحرانها باید بتوانند مدیریت شوند. خطوط قرمز باید تا حد امکان روشن باشند. طرفین باید بدانند در چه شرایطی واکنش نشان خواهند داد و در چه شرایطی امکان عقبنشینی وجود دارد.
بحران موشکی کوبا یک نمونه تاریخی مهم است. کندی و خروشچف در نهایت به این نتیجه رسیدند که ادامه بحران میتواند برای هر دو طرف فاجعهآمیز باشد و به همین دلیل راهی برای عقبنشینی پیدا کردند.[9][10]
این نوع مدیریت بحران به معنای اعتماد کامل نیست.
اتفاقاً برعکس.
ممکن است آمریکا و چین برای دههها به یکدیگر اعتماد نکنند، اما برای جلوگیری از جنگ به سازوکارهای ارتباطی نیاز داشته باشند.
توماس شلینگ این منطق را بهخوبی توضیح میدهد: در رقابت میان قدرتهای بزرگ، گاهی مهمتر از اینکه بتوانی طرف مقابل را شکست دهی، این است که بتوانی به او بفهمانی که چه کاری انجام نخواهی داد و چه زمانی آماده مذاکره هستی.[29][30]
بنابراین، آینده روابط آمریکا و چین لزوماً میان دو گزینه «دوستی» و «جنگ» انتخاب نمیشود.
گزینه سوم وجود دارد:
رقابت طولانیمدت.
رقابتی که در آن دو قدرت برای فناوری، اقتصاد، نفوذ سیاسی، مسیرهای تجاری و برتری نظامی با یکدیگر مبارزه میکنند، اما همزمان میدانند که جنگ مستقیم میتواند چیزی را نابود کند که هیچکدام قادر به بازسازی آن نباشند.
و شاید آینده جهان دقیقاً به همین گزینه سوم وابسته باشد.
نه پیروزی کامل آمریکا.
نه تسلیم چین.
بلکه یادگیری این واقعیت که در قرن بیستویکم، ممکن است بزرگترین پیروزی یک قدرت این نباشد که رقیب خود را شکست دهد؛ بلکه این باشد که بتواند بدون جنگ، رقیب را مدیریت کند.
چین به اندازهای قدرتمند شده که نمیتوان آن را از معادله جهانی حذف کرد.
آمریکا نیز هنوز آنقدر قدرتمند است که نمیتوان تصور کرد بهسادگی کنار خواهد رفت.
بنابراین، جهان احتمالاً وارد دورهای شده است که در آن هیچیک از دو قدرت نمیتواند دیگری را نادیده بگیرد.
مسئله اصلی دیگر این نیست که «چه کسی جهان را اداره خواهد کرد؟»
مسئله این است که آیا جهان میتواند بدون اینکه یکی از این دو قدرت دیگری را نابود کند، با حضور هر دو کنار بیاید.
تاریخ هشدار میدهد که این کار دشوار است.
اما همان تاریخ یک چیز دیگر را هم ثابت کرده است:
تلهها سرنوشت نیستند.
آنها موقعیتهایی هستند که اگر قدرتها نتوانند آنها را مدیریت کنند، به فاجعه تبدیل میشوند.
و شاید بزرگترین آزمون قرن بیستویکم همین باشد:
آیا آمریکا و چین میتوانند برای نخستین بار در تاریخ، انتقال یک بخش بزرگ از قدرت جهانی را بدون جنگ میان دو قدرت اصلی مدیریت کنند؟
پاسخ هنوز معلوم نیست.
اما یک چیز روشن است: مسابقه آغاز شده است و هیچکدام از دو دونده دیگر نمیتواند وانمود کند که دیگری در پشت سرش وجود ندارد. (Belfer Center)
پاورقیها#
۱. Graham Allison, Destined for War: Can America and China Escape Thucydides’s Trap?, Boston: Houghton Mifflin Harcourt, 2017. همچنین Graham Allison, “The Thucydides Trap: Are the U.S. and China Headed for War?”, Belfer Center for Science and International Affairs, Harvard Kennedy School, September 24, 2015. لینک مستقیم مقاله: The Thucydides Trap: Are the U.S. and China Headed for War?
۲. Graham Allison, “The Thucydides Trap: Are the U.S. and China Headed for War?”, Belfer Center for Science and International Affairs, Harvard Kennedy School, September 24, 2015. این مقاله چارچوب «تله توسیدید» را برای رابطه آمریکا و چین توضیح میدهد. (Belfer Center)
۳. Richard Hanania, “Graham Allison and the Thucydides Trap Myth,” Strategic Studies Quarterly, Vol. 15, No. 4, Winter 2021, pp. 13–24.
۴. Steve Chan, Thucydides’s Trap?: Historical Interpretation, Logic of Inquiry, and the Future of Sino-American Relations, University of Michigan Press, 2020.
۵. Dirk Bönker, “Naval Race between Germany and Great Britain, 1898–1912,” 1914–1918-online: International Encyclopedia of the First World War.
۶. John H. Maurer, “The Anglo-German Naval Rivalry and Informal Arms Control, 1912–1914,” Journal of Conflict Resolution, Vol. 36, No. 2, 1992, pp. 284–308. DOI: 10.1177/0022002792036002004.
۷. U.S. Department of State, Office of the Historian, “The Pearl Harbor Attack, December 7, 1941,” Milestones in the History of U.S. Foreign Relations.
۸. Graham Allison, “Thucydides’s Trap Case File,” Belfer Center for Science and International Affairs, Harvard Kennedy School.
۹. U.S. Department of State, Office of the Historian, “The Cuban Missile Crisis, October 1962,” Milestones in the History of U.S. Foreign Relations.
۱۰. U.S. Department of State, Office of the Historian, Foreign Relations of the United States, 1961–1963, Volume V, Soviet Union, Document 247, “Editorial Note.”
۱۱. Graham Allison, “Thucydides’s Trap Case File,” Belfer Center for Science and International Affairs, Harvard Kennedy School؛ بخش مربوط به انتقال قدرت میان بریتانیا و آمریکا.
۱۲. Steve Chan, Thucydides’s Trap?: Historical Interpretation, Logic of Inquiry, and the Future of Sino-American Relations, University of Michigan Press, 2020.
۱۳. U.S. Department of Defense, National Defense Strategy 2026.
۱۴. Xi Jinping, “Putting the Asia Pacific at the Forefront of the Joint Endeavor for World Development and Prosperity,” Written Address at the APEC CEO Summit, Gyeongju, October 31, 2025.
۱۵. Information Office of the State Council of the People’s Republic of China, “China’s National Defense in the New Era,” White Paper, July 24, 2019.
۱۶. Xi Jinping, “Remarks by H.E. Xi Jinping President of the People’s Republic of China at Arrival Ceremony at the White House,” Ministry of Foreign Affairs of the People’s Republic of China, September 24, 2026.
۱۷. John J. Mearsheimer, The Tragedy of Great Power Politics, New York: W. W. Norton, 2001; updated edition, 2014.
۱۸. Kenneth N. Waltz, Theory of International Politics, Boston: McGraw-Hill, 1979.
۱۹. U.S. Department of Defense, National Defense Strategy 2026.
۲۰. U.S. Department of Commerce, Bureau of Industry and Security, “Commerce Strengthens Restrictions on Advanced Computing Semiconductors to Enhance Foundry Due Diligence and Prevent Diversion to PRC,” January 15, 2025.
۲۱. U.S. Department of Commerce, Bureau of Industry and Security, “Department of Commerce Revises License Review Policy for Semiconductors Exported to China,” January 13, 2026.
۲۲. The White House, “Presidential Determination Pursuant to Section 101 of the Defense Production Act of 1950, as Amended, on Recoverable Critical Minerals and Materials,” July 30, 2026.
۲۳. Office of the United States Trade Representative, “USTR Finds That China’s Targeting the Maritime, Logistics, and Shipbuilding Sectors for Dominance Is Actionable Under Section 301,” January 20, 2025.
۲۴. Office of the United States Trade Representative, “USTR Section 301 Action on China’s Targeting of the Maritime, Logistics, and Shipbuilding Sectors for Dominance,” April 17, 2025.
۲۵. Office of the United States Trade Representative, “USTR Suspension of Action in Section 301 Investigation of China’s Targeting of the Maritime, Logistics, and Shipbuilding Sectors for Dominance,” November 9, 2025.
۲۶. Robert Jervis, Perception and Misperception in International Politics, Princeton University Press, 1976.
۲۷. Steve Chan, “Why Thucydides’ Trap Misinforms Sino-American Relations,” Vestnik RUDN. International Relations, Vol. 21, No. 2, 2021, pp. 232–242. DOI: 10.22363/2313-0660-2021-21-2-232-242.
۲۸. Biao Zhang, “The Perils of Hubris? A Tragic Reading of ‘Thucydides’ Trap’ and China-US Relations,” Journal of Chinese Political Science, Vol. 24, 2019, pp. 129–144. DOI: 10.1007/s11366-019-09608-z.
۲۹. Thomas C. Schelling, The Strategy of Conflict, Harvard University Press, 1960؛ و Arms and Influence, Yale University Press, 1966.
۳۰. Thomas C. Schelling, “An Astonishing Sixty Years: The Legacy of Hiroshima,” Nobel Prize Lecture, December 8, 2005, NobelPrize.org.
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.