داستان جهان
انتشار ۳۶ دقیقه مطالعههمیشه‌سبز

داستان بزرگ ترین بحران حکمرانی کشور

اتاق پشتی

همه امید یک مدیر جوان برای تحول در یک چشم بهم زدن نامید میشود و صدای خش خش پرینتر قدیمی اتاق پشتی همچنان به گوش میرسد و هزار سوال بی جواب را پشت سر هم چاپ میکند

حکمرانی مریض

 پرده یکم: مدیریت جدید

دکتر بیژن مالکی در چهل و سه سالگی به معاونت توسعه وزارت انرژی های پاک منصوب شد. حکمش را در یک روز اردیبهشتی ابلاغ کردند؛ روزی که بوی گل های معطر از حیاط وزارتخانه تا طبقه نهم می‌آمد و باد ، پرده پنجره دفتر جدیدش را ، تکان می‌داد. دکتر مالکی چهارده سال در بخش خصوصی کار کرده بود و شش سال در پژوهشکده انرژی وزارتخانه، و در تمام آن سال‌ها یک عادت داشت: هر وقت کسی از سیاست‌گذاری یا برنامه های بالادستی حرف می‌زد، گوش می‌داد و برای آن برنامه عملیاتی تولید میکرد. حالا خودش باید سیاست گذاری اجرایی هم میکرد و این، بیشتر از هر چیزی، او را می‌ترساند.

دفترش در انتهای راهرویی طولانی بود با کف سنگ‌فرش‌شده و دیوارهای کرم‌رنگ که در نور عصر، رنگ کهنه‌ای می‌گرفتند. در انتهای راهرو و کنار اتاق معاونت، انباری بود با دری فلزی و قفلی زنگ‌زده که هیچ‌وقت کسی سراغش را نمی‌گرفت. بیژن روز اول، وقتی داشت دفترش را تحویل می‌گرفت، به آن در نگاه کرد و فکر کرد یک انبار قدیمی ست و بی توجه از کنارش رد شد. انبار چسبیده بود به اتاق او.

روابط عمومی برایش یک عکس یادگاری گرفت و گفتند ان‌شاءالله منشأ خیر باشید. بیژن تشکر کرد، اما در ذهنش فهرستی بود که تمام شب قبل نوشته بود؛ قوانین و سیاست‌های کلی، برنامه هفتم پیشرفت، مصوبه شورای عالی انرژی پاک درباره تجدیدپذیرها، آیین‌نامه ماده ۱۲ قانون هوای پاک، و ده‌ها سند دیگر که هر کدام یک گوشه از آینده انرژی پاک کشور را تعیین می‌کرد. او آن شب، در دفتر خاطراتش نوشت: امروز مسئول آینده انرژی پاک کشور شدم. حالا باید ببینم آینده چقدر از من یاد خواهد کرد.

 پرده دوم: جلسات کارشناسی

هفته اول، بیژن با هر یک از معاونت‌ها جلسه گذاشت. جلسات در سالن کنفرانس طبقه هشتم برگزار می‌شد؛ اتاقی با میز بیضی‌شکل و پرده‌ای که همیشه بخشی از فضای اتاق را جدا کرده بود ، انگار کسی در بخش دوم سالن نمیخواست دیده شود. صندلی‌ها چرمی بودند و یکی از آن‌ها، صندلی انتهای میز، همیشه خالی می‌ماند؛ بیژن هیچ‌وقت نپرسید چرا؟

جلسه اول با مدیر فنی و مهندسی بود. دکتر رضایی، مردی شصت‌ساله با عینک ضخیم و صدایی آرام که انگار همیشه خسته بود، پرونده‌ای آورد پر از نمودار. نمودارها را روی میز پهن کرد و با انگشتش روی خطی قرمز کشید. ظرفیت نصب‌شده تجدیدپذیرها الان کمتر از یک درصد سبد برق است. برنامه هفتم توسعه گفته باید به دوازده درصد برسد. ما حتی زیرساخت اندازه‌گیری تابش خورشیدی در نیمی از استان‌ها نداریم. بیژن پرسید چرا؟ رضایی لبخند تلخی زد و گفت: چون بودجه آن در جای دیگری خرج شده است. بیژن پرسید کجا؟ رضایی به پرده ‌کشیده شده انتهای سالن نگاه کرد و گفت: من که فنی هستم. این روال همیشگی ست و بعد، انگشتش را از روی نمودار برداشت و گفت: جناب معاون، من پانزده سال است این نمودارها را می‌کشم. این نمودارها خیلی تغییری نکرده. انجام این تحول تقریبا محال است.

جلسه دوم با مدیر برنامه‌ریزی و بودجه بود. خانم دکتر نیک‌پور، زنی چهل‌وپنج‌ساله با لحنی دقیق و عادت به مرتب کردن کاغذها، جدولی آورد که در آن ردیف‌های بودجه سالانه با ستون تخصیص واقعی مقایسه شده بود. جدول را که باز کرد، بیژن دید ستون تخصیص واقعی، در بیشتر ردیف‌ها، با عدد قانونی فاصله زیادی داشت. نیک‌پور گفت: قانون بودجه می‌گوید این عدد باید صد در صد تخصیص یابد. اما در عمل، در پنج سال گذشته میانگین تخصیص این ردیف‌ها سی‌وسه درصد بوده است. بقیه‌اش صرف تعهدات دیگری شده. بیژن پرسید چه تعهداتی. نیک‌پور مکث کرد، کاغذها را مرتب کرد و گفت: تعهداتی که در جلسات دیگری تعیین می‌شود. این روال طبیعی ماست.  بیژن پرسید کدام جلسات؟. نیک‌پور به او نگاه کرد، نگاهی که در آن چیزی بود شبیه هشدار، و گفت: شما باید بهتر بدانید جناب دکتر و بعد، پرونده را بست و گفت: ما هر سال مشکل تخصیص و عدم تطبیق را داریم که با چند جلسه و نامه نگاری حل میشود . نگران نباشد.

جلسه سوم با مشاور حقوقی بود. مردی جوان و خوشتیپ با عادت کوبیدن مداد روی میز، بعد از صحبت های بیژن گفت: آیین‌نامه اجرایی این ماده هفت سال است تصویب نشده. یعنی قانون هست، اما ابزار اجرایش نیست. ما در مکاتباتمان می‌نویسیم با توجه به عدم تصویب آیین‌نامه، باید  تصمیمات توسط کمیته وِیژه به صورت شش ماهه مصوب شود. بیژن پرسید چرا تصویب نشده؟ مشاور مداد را روی میز گذاشت و گفت: چون هر بار یک معاونت نظری می‌دهد و پرونده به کمیسیون دیگری ارجاع می‌شود. الان یک ساله در کمیسیون ارزیابی مجدد است. البته چند بار دیگه هر بار چند ماه اونجا گیر کرده بود. بیژن پرسید کمیسیون  ارزیابی مجدد کجاست؟ مشاور لبخند زد: در ساختمان دیگری ست. در واقع، در ساختمانی که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌داند کجاست. و بعد، مداد را برداشت و دوباره روی میز زد: جناب معاون، من هفت سال است این پرونده را دنبال می‌کنم. هفت سال. و هر بار که به کمیسیون ارزیابی مجدد می‌رسد چند ماه متوقف میشود،این دیگه روال ماست.

جلسه چهارم با مدیر سرمایه‌گذاری بود. دکتر کاظمی، مردی پنجاه‌ساله با لهجه شیرازی و خنده‌ای تلخ که انگار سال‌ها بود در گلویش گیر کرده، گفت: ما دو سال است منتظر مصوبه قیمت‌گذاری خرید تضمینی برق تجدیدپذیر هستیم. سرمایه‌گذار خارجی که رفته. داخلی‌ها هم می‌گویند تا قیمت مشخص نشود، قرارداد نمی‌بندیم. بیژن پرسید چه کسی قیمت را تعیین می‌کند؟ کاظمی گفت: کمیته‌ای در بالادست. ما فقط پیشنهاد می‌دهیم. گاهی پیشنهاد ما سه ماه در نوبت می‌ماند. هر بار مسئله جدیدی پیش می آید. بیژن پرسید سه ماه؟ کاظمی گفت: گاهی بیشتر. یک بار شش ماه ماند. بعد گفتند دستور کار جلسه عوض شد. و بعد، آرام‌تر، طوری که انگار دارد چیزی را اعتراف می‌کند گفت: من در این دو سال فهمیدم که پرونده‌ها کهنه نمی‌شوند. فقط گم می‌شوند. و گم شدن، انگار خودش یک روال است. و بعد، لیوان آب را برداشت و چند قلپ نوشید و رفت.

بیژن آن شب، در دفترش، یادداشتی نوشت: همه چیز هست. قانون هست. بودجه هست. برنامه هست. فقط اجرا نیست و این انگار خود یک روال است.

 پرده سوم: برنامه تحول

بیژن سه هفته شبانه‌روز با کارشناسان خبره وزارتخانه باکمک از بدنه کارشناسی پژوهشکده کار کرد. برنامه‌ای نوشت در چهل صفحه با عنوان «برنامه تحول انرژی‌های آینده: اجرای مواد قانونی معطل‌مانده». برنامه سه محور داشت؛ نخست، فعال‌سازی ماده ۱۲ قانون هوای پاک از طریق تدوین فوری آیین‌نامه اجرایی و تعیین سقف زمانی برای هر دستگاه. دوم، اصلاح نظام قیمت‌گذاری خرید تضمینی برق تجدیدپذیر بر اساس ماده ۶۱ برنامه هفتم توسعه و با رعایت ملاحظات بودجه‌ای. سوم، ایجاد سامانه شفافیت تخصیص بودجه انرژی‌های تجدیدپذیر که هر ماه تخصیص واقعی هر ردیف را منتشر کند.

او هر محور را با استناد به ماده قانونی مشخص نوشت. هر جا لازم بود، شماره ماده و بند را آورد. در پایان، یک جدول زمان‌بندی شش‌ماهه گذاشت. شب آخر، وقتی داشت برنامه را مرور می‌کرد، حس کرد همه چیز درست است؛ چیزی که سال‌ها در ذهنش بود، حالا روی کاغذ آمده بود، و برنامه به نظرش چیزی بود که می‌شد به آن تکیه کرد. دفتر خاطراتش را باز کرد و نوشت: چهل صفحه. شاید این چهل صفحه، آینده انرژی کشور را عوض کند.

در جلسه دفاع از برنامه، مدیران ساکت بودند. رضایی گفت برنامه خوبی است، اما... و جمله‌اش را تمام نکرد. نیک‌پور گفت محور سوم خیلی خوب است، اما انتشار ماهانه ممکن است حساسیت ایجاد کند. بیژن پرسید حساسیت برای چه کسی؟ نیک‌پور جواب نداد و حرف های کلی زد. کاظمی چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد. دکتر مالکی پرسید شما موافقید؟ کاظمی گفت من موافق‌ام، اما... و او هم جمله‌اش را تمام نکرد. و بعد، در سکوتی که طولانی شد، رضایی آرام گفت: جناب معاون، همه ما موافقیم. مشکل این است که موافقت ما کافی نیست. مالکی پرسید چه چیزی کافی است؟ رضایی به پرده نصفه‌کشیده نگاه کرد آخر سالن نگاه کرد و گفت: شاید موافقت کسانی که در این جلسه نیستند و بعد، به صندلی خالی انتهای میز نگاه کرد. بیژن هم نگاه کرد. و برای اولین بار، از خودش پرسید آن صندلی مال چه کسی است؟

طبیعی بود آنها کمتر در معرض یک برنامه تحولی قرار گرفته بودند و از حواشی ان میترسیدند. بیژن برنامه را با نامه رسمی به دفتر وزیر و دبیرخانه شورای عالی انرژی پاک فرستاد. در نامه نوشت: بر اساس قوانین و سیاست‌های کلی ابلاغی، اجرای این برنامه در بازه شش‌ماهه اول ضروری است. خواهشمند است دستور فرمایید موانع نهادی موجود رفع شود. امضایش را که زد، احساس کرد کاری کرده که باید انجام میداده. احساس کرد بالاخره یک نفر آمده که قرار است همه چیز را درست کند.

 پرده چهارم: تغییر در مدیران

هفته بعد، بیژن شروع به بازبینی انتصابات کرد. پرونده هر یک از مدیران کل زیرمجموعه را خواند. پرونده‌ها را از بایگانی آوردند، پوشه‌های کاغذی با بندهای نخ‌فرشی، و بیژن شب‌ها، در دفترش، یکی‌یکی می‌خواند. بوی کاغذ کهنه، بوی بایگانی، بوی سال‌هایی که در آن پوشه‌ها خوابیده بود، در دفترش پیچیده بود. بایگانی در زیرزمین بود و کارمند بایگانی، مردی با عینک ضخیم و آستین‌های تاشده، هر بار که پوشه‌ای می‌آورد، می‌گفت: جناب معاون، این پوشه‌ها را کسی نخوانده. سال‌هاست اینجا هستند.

چند نفر را پیدا کرد که سابقه اجرایی‌شان با شرح وظایفشان هم‌خوانی نداشت و اتفاقا جزو کارمندان زیرمجموعه خودش بودند. یکی از آن‌ها، معاون دفتر فنی، مردی بود که در ده سال گذشته هیچ پروژه تجدیدپذیری را از مرحله مطالعه به اجرا نبرده بود و پرونده‌اش پر از گزارش‌های در حال بررسی بود. دیگری، جانشین مدیر کل بودجه، در سه سال گذشته هیچ گزارشی از تخصیص واقعی بودجه ارائه نداده بود. سومی، مدیر کل حقوقی، آیین‌نامه‌ای که مسئولیتش بود را سه سال معطل گذاشته بود و پاسخ بسیاری از استعلامات را نداده بود. همه این افراد به لحاظ صلاحیت کاری دچار نقص پرونده بودند.

بیژن پیش‌نویس احکام انتصابات جدید را آماده کرد: هشت نامه، هشت حکم، هشت امضا. اما قبل از امضا، به ساعت نگاه کرد. عصر بود. تصمیم گرفت یک هفته صبر کند تا فضا آرام‌تر شود. این یک هفته، بعداً در ذهنش به یک نقطه عطف تبدیل شد. یک هفته‌ای که در آن همه چیز شروع شد و او بعداً بارها به آن فکر کرد و هر بار به این نتیجه رسید که صبر غیر ضروری در این مورد اولین اشتباهش بود.

 پرده پنجم: شروع فشار و تخریب

روز دوم از آن هفته خاص، در یک سایت خبری نزدیک به یک نهاد اقتصادی، تیتر زد: معاون جوان وزارت انرژی های پاک و پرونده‌ای مبهم از قراردادهای گذشته. بیژن خبر را در دفترش خواند. متن درباره یک قرارداد مشاوره‌ای بود که او در دوره مسئولیت قبلی‌اش در پژوهشکده امضا کرده بود؛ قراردادی قانونی با تشریفات کامل، اما در خبر به‌عنوان ارتباط با شرکت‌های خارجی و منافع شخصی تفسیر شده بود. کلمه خارجی را پررنگ کرده بودند و در پایان خبر، جمله‌ای بود که بیژن را بیشتر از همه آزار داد؛ منابع آگاه می‌گویند این قرارداد، تنها نمونه این‌گونه همکاری‌ها نیست.

روز سوم، سایت دیگری نوشت: انتصاب بیژن مالکی؛ از پژوهشکده تا معاونت، با چه سابقه‌ای؟ و در آن، سابقه کاری‌اش را به‌گونه‌ای بازنویسی کرده بود که گویی او هیچ تجربه اجرایی ندارد. نوشته بودند او هرگز در یک نهاد اجرایی مسئولیت نداشته، در حالی که بیژن شش سال در پژوهشکده مسئولیت اجرایی داشت. و در پایان، یک جمله کوتاه: آیا وزارت انرژی های پاک جای آزمون‌وخطای مدیران جوان است؟

روز چهارم، یک کانال تلگرامی با ده‌ها هزار عضو، عکسی از بیژن در یک کنفرانس بین‌المللی منتشر کرد با این عنوان: معاون وزارت انرژی های پاک در کنفرانس انرژی آلمان؛ چه کسی هزینه سفر را پرداخت کرده؟ در حالی که هزینه سفر را پژوهشکده پرداخت کرده بود و اسنادش موجود بود. عکس را طوری بریده بودند که فقط بیژن و یک مرد خارجی در آن دیده می‌شدند، و دست‌دادن‌شان، در آن قاب، شبیه چیزی شده بود که نبود.

بیژن این خبرها را در دفترش خواند. حس کرد قلبش تندتر می‌زند. به روابط عمومی زنگ زد. مدیر روابط عمومی، خانم صادقی، گفت در حال پیگیری هستیم، یکی از سایت‌ها را می‌شناسیم، اما بقیه...نه. بیژن پرسید منبع این خبرها کجاست و چرا الان؟ صادقی مکث کرد و صدایش آرام‌تر شد: همه‌اش از یک جا نیست. اما زمان‌بندی‌اش... زمان‌بندی‌اش عجیب است. بیژن پرسید عجیب یعنی چه؟ صادقی گفت: یعنی دقیقاً بعد از ارسال برنامه شما به دفتر وزیر شروع شده است. و بعد، آرام‌تر: جناب معاون، من در این دفتر ده سال است مشغول بکار هستم. معمولاً وقتی چنین چیزهایی شروع می‌شود، یعنی مخالفت هایی با برنامه و تصمیمات مدیران وجود دارد.

بیژن گوشی را گذاشت. به تابلو نقشه ایران نگاه کرد. به دیوار پشت سرش نگاه کرد. گاهی اوقات از آنجا صداهای مختلفی میآمد. برای یک انباری صداهای زیادی بود.اما او درگیرتر از این حرف ها بود که به آن توجه کند.

چند روز بعد، یک سلبریتی ورزشی که در شبکه‌های اجتماعی میلیون‌ها دنبال‌کننده داشت، در یک ویدیوی اینستاگرامی گفت: من نمی‌فهمم چرا وزارت انرِژی های پاک برای توسعه زیرساخت برق ضعیف عمل میکند؟ یکی از مسئولان جدیدشان گفته انرژی پاک اولویت اول است، اما من از یک منبع موثق شنیدم که برنامه‌شان فقط روی کاغذ است و بودجه‌اش جای دیگری می‌رود. مردم باید بدانند. و بعد، با لحنی که انگار دارد رازی را فاش می‌کند گفت: مردم باید بدانند که بعضی‌ها فقط بلدند حرف بزنند.

ویدیو در دو روز بیش از دو میلیون بازدید گرفت. بیژن از طریق روابط عمومی پیام داد که حاضر است با این سلبریتی جلسه‌ای بگذارد و مستندات را نشان دهد. پاسخ آمد: متأسفانه در برنامه کاری من امکانش نیست. بیژن دوباره پیام داد. پاسخ آمد: شاید بعداً. بعداًنی هرگز نیامد. و بیژن، در دفترش، به ویدیو نگاه کرد و فکر کرد؛ منبع موثق، کدام منبع موثق؟ و بعد فکر کرد: چرا الان، چرا دقیقاً الان؟ و بعد فکر کرد: شاید این سؤال را باید از کسی می‌پرسیدم که جوابش را می‌داند، اما من نمی‌دانم آن چه کسی ست؟

یک روز صبح، مسئول دفترش، آقای رستمی، وارد اتاق شد. رستمی مردی پنجاه‌وپنج‌ساله با لهجه شمالی غلیظ و عادت به بستن در پشت سرش بود. نامه‌ای در دست داشت با سربرگ سازمان نظارت‌های ویژه. گفت: جناب معاون، این را صبح آوردند. گفتند فوری است. و در را بست، این بار محکم‌تر از همیشه.

بیژن نامه را باز کرد. متن کوتاه بود: با توجه به گزارش‌های واصله در خصوص تخلفات در حوزه کاری آن معاونت، کارشناسان این سازمان طی یک ماه آینده جهت بررسی و پیگیری مراجعه خواهند کرد. خواهشمند است اسناد و مدارک مرتبط را در اختیارشان قرار دهید.

بیژن نامه را دو بار خواند و پرسید چه تخلفی؟ از اتاقش بیرون رفت و از رستمی پرسید این سازمان قبلاً هم چنین نامه‌هایی فرستاده. رستمی مکث کرد و گفت بله، اما این یکی خیلی زود امد ولی... و جمله‌اش را تمام نکرد. بیژن پرسید ولی چه؟ رستمی گفت: اما معمولاً بعد از یک سری خبر و یک سری تماس و یک سری... و دوباره ساکت شد. بیژن پرسید یک سری چه؟ رستمی به در نگاه کرد و گفت: یک سری جلسات و اختلافات البته در جاهایی که من نمی‌دانم. و بعد، آرام‌تر: جناب معاون، من سال هاست ست در این ساختمان کار می‌کنم. یاد گرفته‌ام بعضی سؤال‌ها را نپرسم. اما شما جوانید. شما بپرسید. فقط... فقط جواب را در جای درست پیدا کنید.

بیژن به اتاق خودش برگشت نامه را روی میز گذاشت. کاملا بهم ریخته بود. به دیوار پشت سرش نگاه کرد. دیوار کرم‌رنگ بود با یک تابلو از نقشه ایران.

 پرده ششم: آبدارچی مرموز

روز بعد، ‌آقا کریم، آبدارچی طبقه نهم، چایی را روی میز بیژن گذاشت. کریم مردی شصت‌ساله با لهجه شمالی و سبیل سفید بود. همیشه چایی را با یک لبخند می‌گذاشت و می‌رفت. اما آن روز ایستاد. بیژن سرش را بلند کرد. کریم گفت: جناب معاون، ببخشید، من یک چیزی بگویم؟ بیژن گفت بفرمایید. کریم گفت: از اتاق پشتی غافل نشوید.

بیژن اخم کرد و پرسید اتاق پشتی. کریم گفت: «همان اتاق پشت اتاق شما. درش از داخل انبار انتهای سالن باز می‌شود. من کلیدش را دارم. گاه گاهی جلساتی آنجا هست. بیژن پرسید چه جلساتی؟ کریم گفت: من نمی‌دانم. من فقط در را باز میکنم. اما شما هم یک بار بروید ببینید و بعد، پیش از آنکه برود، آرام‌تر: جناب معاون، من خیلی وقت است که چایی می‌برم اما برای آن اتاق نه. خیلی چیزها دیده‌ام. اما هیچ‌وقت ندیده‌ام کسی از اتاق پشتی برگردد و همان آدم قبلی باشد. و رفت.

بیژن پشت میزش ماند. به دیوار پشت سرش نگاه کرد. دیوار کرم‌رنگ بود با یک تابلو از نقشه ایران. پشت این دیوار چه بود؟ او هرگز فکر نکرده بود که پشت دیوار دفترش جای مهمی باشد و حالا، آبدارچی، مردی که فقط چایی می‌آورد، از اتاق پشتی حرف می‌زد، انگار که این اتاق، برای همه اهالی طبقه نهم، یک واقعیت بدیهی بود، به جز او.

 روز بعد، ‌آقا کریم دوباره آمد. این بار فقط چایی نگذاشت؛ ایستاد و گفت: جناب معاون، یک چیزی بگویم، ناراحت نشوید. یکم دارید تند می‌روید جلو. یکم صبر کنید. سرعت را کم کنید..دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است و خندید؛ خنده‌ای که بیژن نفهمید تمسخر است یا دلسوزی یا تهدید. بیژن پرسید صبر برای چه؟ کریم گفت: «صبر برای اینکه ببینید چی می‌شود. گاهی آدم عجله می‌کند، بعد پشیمان میشود و استکان خالی را برداشت و رفت.

بیژن به رستمی زنگ زد و پرسید  کریم قبلاً هم چنین حرف‌هایی زده؟ رستمی مکث کرد و گفت: جناب معاون، ‌آقا کریم سی سال است اینجاست. خیلی چیزها دیده. گاهی حرف‌هایی می‌زند که آدم بعداً می‌فهمد منظورشان چه بوده. بیژن پرسید الان منظورشان چه بود. رستمی گفت: من نمی‌دانم. اما... و دوباره سکوت. بیژن پرسید اما چه؟چرا همه شما از حرف زدن میترسید؟ رستمی گفت: اما وقتی ‌آقا کریم از تند رفتن حرف می‌زند، معمولاً کسی از تند رفتن خوشش نیامده. بیژن پرسید چه کسی؟ رستمی گفت: واقعا نمی‌دانم.

بیژن گوشی را روی میز گذاشت. به چایی نگاه کرد که در فنجان سرد می‌شد. و برای اولین بار، به این فکر کرد که شاید باید زودتر به اتاق پشتی سر میزده. فشارها زیاد شده بود و بیژن کلافه و عصبی بود.

عصر همان روز، رستمی وارد اتاق شد و گفت: جناب معاون، از دفتر وزیر تماس گرفتند. گفتند جناب وزیر برای آخر هفته شما را می‌خواهند. گفتند فکر کنم مشکلی پیش آمده. بیژن پرسید چه مشکلی. رستمی گفت: چیزی نگفتند، فقط گفتند حتماً بیایید. و بعد، پیش از آنکه برود، برگشت و گفت: جناب معاون، وقتی رفتم دفتر وزیر، دیدم آقای دکتر کاظمی هم آنجا بود. و آقای رضایی هم. و خانم دکتر نیک‌پور هم. انگار... انگار جلسه‌ای بود. بیژن پرسید چه جلسه‌ای؟ رستمی گفت: اطلاع ندارم. اما وقتی من رفتم، ساکت شدند... و رفت.

بیژن پشت میزش نشست. به تابلو نقشه ایران نگاه کرد. به دیوار پشت سرش نگاه کرد. به نامه سازمان نظارت‌های ویژه که روی میزش بود. به خبرها فکر کرد. به سلبریتی پرمدعا. به ‌آقا کریم و به جمله عجیبش که از اتاق پشتی غافل نشوید. به جمله یکم دارید تند می‌روید جلو فکر کرد. به جلسه‌ای که رستمی دیده بود و در آن، معاونانش ساکت شده بودند.

و بعد، برای اولین بار، به این فکر کرد که شاید مشکل او نباشد. شاید مشکل چیزی باشد که او نمی‌بیند؛ چیزی که در اتاقی پشت دیوار دفترش، در حال شکل گرفتن است.

تصمیمش گرفت. به رستمی گفت ‌آقا کریم را پیدا کنید و بگویید کلید اتاق پشتی را می‌خواهم. رستمی رفت. ده دقیقه بعد برگشت و گفت: ‌آقا کریم گفتند الان کلید پیشم نیست. فردا صبح خدمتتان تقدیم می‌کنم. بیژن پرسید چرا الان نیست؟ رستمی گفت: نمی‌دانم. کریم هیچ‌وقت جای همیشگی کلیدها را نمی‌گوید و بعد، آرام‌تر: جناب معاون، شاید بهتر باشد فردا صبح زودتر بیایید. قبل از اینکه... قبل از اینکه کس دیگری بیاید.

پرده هفتم: اتاق پشتی

صبح روز بعد، بیژن زودتر از همیشه آمد. ساختمان هنوز ساکت بود. سالن طبقه نهم خالی بود و نور از پنجره‌های انتهای راهرو می‌آمد، نوری که هنوز گرم نشده بود. بیژن کیفش را در اتاقش گذاشت و و به سمت انبار انتهای کنار اتاق رفت. کفش‌هایش روی سنگ‌فرش صدا می‌داد و این صدا، در سکوت، بزرگ‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

کریم آنجا بود، با یک دسته کلید که در نور کم می‌درخشید. کریم گفت: جناب معاون، صبح بخیر. کلید را آوردم و به سمت دیوار انتهای انبار رفت. قفلی زنگ‌زده روی دری فلزی بود. کریم کلید را چرخاند. در با صدایی خش‌دار باز شد، صدایی که انگار سال‌ها بود کسی آن را نشنیده بود.

بیژن وارد شد. اتاق کوچک بود، شاید سه در چهار متر؛ یک میز چوبی قدیمی، دو صندلی، یک بخاری نفتی، و یک پنجره کوچک رو به حیاط داخلی.

یک هدفون روی میز بود و یک پرینتر هم کنار اون جا خشک کرده بود.

بیژن ایستاد. به هدفون نگاه کرد. هدفونی مشکی، ساده، با سیمی که به پشت میز می‌رفت و در دیوار فرو می‌رفت. کنارش، یک پرینتر کوچک بود، از آن پرینترهای قدیمی که کاغذ را با صدای خش‌خش بیرون می‌دادند. بیژن پرسید این‌ها چیست؟ کریم گفت: نمی‌دانم. من فقط یک چایی ریز هستم و رفت و در را هم پشت سرش بست.

بیژن صندلی را عقب کشید. نشست. هدفون را برداشت. سنگین بود و سیمش کوتاه. بیژن هدفون را روی گوشش گذاشت و صدا آمد.

صدای چند مرد. صداهایی که هم‌زمان حرف می‌زدند، اما نه به‌هم‌ریخته. صداهایی که انگار در جلسه‌ای نشسته بودند، دور میزی، و بیژن فقط می‌شنید. هیچ‌کس صدای او را نمی‌شنید. او فقط شنونده بود.

از طرف ستاد انتخاباتی صحبت می‌کنم. این تصمیم ممکن است روی رأی‌آوری دکتر سعیدیان در دور بعدی تأثیر منفی داشته باشد. ما نمی‌توانیم ریسک کنیم.

مردی با صدای بم و لحنی خشک حرف می‌زد. بیژن هدفون را محکم‌تر روی گوشش فشار داد. صدای دیگری آمد، صدایی جوان‌تر و تندتر: انجام دادن این کار برای ما دشمن‌تراشی می‌کند. ما باید ببینیم چه چیزی به نفع ماست؟.

بحث درباره سیاست‌های معاونت بود. درباره برنامه او. درباره همان چهل صفحه‌ای که نوشته بود و به دفتر وزیر فرستاده بود. بیژن دستش را روی میز گذاشت. انگشتانش می‌لرزید.

صدای سومی آمد، صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد: خب، اگر ما بخواهیم این کار را بکنیم، منفعتش برای ما چیست؟ باید بتوانیم سهم همه را بدهیم.

سکوت. چند ثانیه سکوت. بعد، همان صدای بم: من خودم منفعتش را تعریف می‌کنم. فقط باید مشخص بکنیم که سهم هر کس چقدر باشد شرکت آذین ساز رو معرفی میکنیم برای قرارداد.

بیژن هدفون را از گوشش برداشت. نفس نکشید. به پرینتر نگاه کرد که خاموش بود. به دیوار نگاه کرد. به سیم هدفون که در دیوار فرو رفته بود. و بعد، دوباره هدفون را گذاشت روی گوش هایش.

بحث بالا گرفته بود. صداها روی هم می‌افتادند. یکی می‌گفت: اگر این کار را انجام بدیم، باید پاسخگو باشیم. مردم انتظارات بیشتری از ما خواهند داشت. این خیلی بحث مهمیه. اگر انتظارات بیشتری محقق بشه، باید کارهای بیشتری هم انجام بدیم. صدای دیگری، با لحنی عصبی: اگر این کار را انجام بدیم، متوجه می‌شن که کارهای قبلی که انجام دادیم دچار مشکل بوده.

بیژن دستش را روی میز گذاشت. کارهای قبلی که دچار مشکل بود. کدام کارها؟ چه مشکلی؟ او هیچ‌وقت نفهمید. گیج گیج شده بود. اون ها کی هستن؟ و کجا دارن صحبت میکنن.

بحث درباره برنامه معاونت ادامه داشت. درباره همان سه محور. درباره ماده ۱۲ قانون هوای پاک. درباره قیمت‌گذاری تجدیدپذیر. درباره سامانه شفافیت. و بیژن، در آن اتاق سه در چهار متری، با هدفونی روی گوشش، فهمید که تمام آن چهل صفحه، در این جلسه، نه به‌عنوان یک برنامه اجرایی، بلکه به‌عنوان یک موضوع بحث می‌شد. موضوعی که باید درباره منفعتش تصمیم گرفت. موضوعی که باید سهم هر کس در آن مشخص شود.

بیژن خواست حرف بزند. دهانش را باز کرد. اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. هدفون فقط صدا را بیرون می‌داد، امکان حرف زدن وجود نداشت. او فقط می‌شنید. و در آن لحظه، فهمید؛ او در این جلسه حضور داشت، اما حق صحبت نداشت. او فقط یک شنونده بود.

یک ساعت گذشت. شاید بیشتر. بیژن چند بار هدفون را روی میز گذاشت. چند بار بلند شد، به پنجره نگاه کرد، به در فلزی نگاه کرد و اینکه این سیم ها به جا وصل هستن و جلسه واقعی کجاست؟ و هر بار، بعد از چند دقیقه دوباره هدفون را برمیداشت. بحث ادامه داشت. صداها عوض می‌شدند، اما بحث همان بود.

آخر جلسه، یک صدا، صدایی که تا حالا ساکت بود، صدایی آرام و مطمئن، گفت: جلسه تمام. من جمع‌بندی را ارسال می‌کنم.

بیژن هدفون را برداشت. یک هو پرینتر روشن شد نگاهش به ان قفل شد.. چراغ سبزی روی آن چشمک زد. صدای خش‌خش کاغذ آمد. یک برگ. دو برگ. سه برگ. کاغذها از پرینتر بیرون آمدند و روی میز افتادند. بیژن یکی را برداشت. هیچ سربرگی نداشت. هیچ نامی نداشت. هیچ امضایی. فقط متن بود.

متن درباره برنامه او بود. درباره اینکه کدام بخش اجرا شود، کدام نشود. درباره اینکه ماده ۶ به‌صورت مرحله‌ای اجرا شود، آیین‌نامه ماده ۱۲ مسکوت بماند، سامانه شفافیت به‌صورت آزمایشی و محدود راه‌اندازی شود. درباره اینکه کدام قوانین نیاز نیست مورد توجه قرار بگیرند. درباره اینکه چه کارهایی می‌شود انجام داد که طبق قانون های دیگر ایرادی نداشته باشد. درباره انتصابات، پیشنهاد انتصابات، اسم‌ها و سمت‌ها، و در کنار هر اسم، یک عدد؛ سهم بود انگار. حتی نام وزیر و سهمش.

بیژن کاغذها را برداشت. دستش می‌لرزید. از اتاق بیرون آمد. کریم در راهرو بود، با دسته کلید. بیژن گفت این‌ها چیست؟ کریم گفت: کلید اتاق ها. بیژن دست دراز کرد و همه کلید ها را از کریم گرفت. چهره کریم ناراحت بود. معلوم بود دوست ندارد انها را تحویل دهد.

پرده هشتم: اعتبار پنهان

بیژن به دفتر وزیر رفت. کاغذها را روی میز گذاشت. گفت: جناب وزیر، من امروز چیزهایی شنیدم.که نمیتوانم باور کنم. این‌ها را از اتاق پشتی آوردم. و ماجرا را تعریف کرد: هدفون، صداها، بحث، پرینتر، کاغذها.

وزیر به کاغذها نگاه کرد. به بیژن نگاه کرد. گفت: آقای مالکی، ما همچین چیزهایی را قبول نمی‌کنیم. هر کسی باید اختیار خودش را داشته باشد. من نمی‌گذارم کسی اختیار شما را محدود بکند. و بعد، با لحنی که انگار دارد چیزی را حل می‌کند؛ به حراست دستور میدهم پیگیری کند. گزارشش را به من هم بدهید.

با چند نفر از حراست آمدند. بیژن جلو، وزیر پشت سرش، حراست‌ هم پشت سر وزیر. به انبار رسیدند. کریم آنجا بود. بیژن کلید را چرخاند. در باز شد. وارد شد و ایستاد. با دهان باز

اتاق، انبار بود. واقعاً انبار یک بود. قفسه‌های فلزی، جعبه‌های لامپ، وسایل قدیمی، گرد و خاک. میز چوبی نبود. هدفون نبود. پرینتر نبود. فقط انبار بود، با لامپی که سوخته بود و نور از پنجره کوچک می‌آمد.

وزیر گفت: آقای مالکی، اینجا دقیقا چه باید باشد؟ بیژن گفت: اینجا اتاق جلسات بود ولی انگار الان یک انبار است و بعد ساکت شد. نفرات حراست‌ به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها، آرام، به وزیر گفت: جناب وزیر، شاید... شاید حال آقای معاون خوب نیست. وزیر چیزی نگفت. به بیژن نگاه کرد، نگاهی که در آن چیزی بود شبیه نگرانی، یا شبیه چیز دیگری. و بعد گفت: آقای مالکی، بیایید برویم. استراحت کنید. فردا صحبت می‌کنیم. احتمالا خیلی کار کردید خسته اید.

 

بیژن به اتاقش برگشت. کاغذها را از جیب کتش درآورد. روی میز گذاشت. کاغذها بودند، همان کاغذها، با همان متن، بدون سربرگ، بدون نام، بدون امضا. اما حالا، در نور دفتر، به نظرش چیزی کم داشتند. اعتبار. کاغذی که سربرگ ندارد، امضا ندارد، کاغذی که هیچ‌کس نمی‌داند از کجا آمده، چه اعتباری دارد؟

بیژن کاغذها را در کشو گذاشت. به دیوار نگاه کرد. و برای اولین بار، به این فکر کرد که شاید او واقعاً حالش خوب نیست. شاید آن اتاق، آن هدفون، آن صداها، شاید همه‌اش در ذهن او بود. شاید او فقط خسته بود. شاید...

نامه سازمان نظارت‌های ویژه دوباره آمد. همان متن، همان سربرگ، اما لحنش تند تر شده بود. کارشناسان ما طی یک دو هفته آینده جهت بررسی و پیگیری مراجعه خواهند کرد. بیژن نامه را خواند. به کشو نگاه کرد. به کاغذها و نامه ها فکر کرد. و فهمید که فشار ادامه دارد. که نامه تکرار می‌شود.

چند روز گذشت. بیژن صبح‌ها می‌آمد، عصرها می‌رفت. کارهای روزمره را انجام می‌داد. جلسه می‌گذاشت. امضا می‌کرد. اما چیزی در او شکسته بود. به دیوار پشت سرش نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد: آن اتاق دقیقا کجاست؟ افراد داخل جلسه چه کسانی بودند؟

کریم دوباره چایی آورد. گذاشت روی میز. ایستاد. گفت: جناب معاون، فکر می‌کنم شما باید دوباره به اتاق پشتی مراجعه کنید.

بیژن سرش را بلند کرد. دوباره؟ کریم گفت: بله. دوباره. و رفت.

بیژن فردا صبح، ساعت هشت، به سمت انبار رفت. قفل جدید روی در بود که با کلیدهایی که از کریم گرفته بود نتونست بازشون کند. اما کریم آنجا بود، با کلید جدید و با لبخند در را باز کرد. اتاق همان بود. میز. هدفون. پرینتر. بیژن نشست. هدفون را گذاشت. صدا ها شروع شد. همان صداها. همان بحث. اما این بار، بیژن سعی کرد بهتر بشنود. کلمات را خوب بفهمد. قبل از اینکه کریم بیرون برود به او گفت: می‌خواهم حرف بزنم.

کریم، گفت: نه، جناب معاون. من فکر نمی‌کنم شرایطش مهیا باشد. و در را بست.

بیژن تنها ماند. با هدفون. با صداها و بعد، پرینتر روشن شد. کاغذها آمدند. بیژن یکی را برداشت. متن سخت‌گیرانه‌تر بود. نکات بیشتری داشت. ماده ۶ فقط در استان‌های شمالی اجرا شود. آیین‌نامه ماده ۱۲ تا اطلاع ثانوی مسکوت بماند و در صورت لزوم، تفسیر مضیق شود. سامانه شفافیت راه‌اندازی نشود؛ به جای آن، گزارش‌های داخلی ماهانه تهیه شود. انتصابات پیشنهادی و ...

بیژن کاغذها را برداشت. به هدفون نگاه کرد. به پرینتر نگاه کرد. و فهمید: هر بار که می‌آید و کاری انجام نمیگیرد، سخت‌گیرانه‌تر می‌شود. هر بار که می‌شنود، محدودتر می‌شود. و او، او فقط می‌تواند بشنود. فقط می‌تواند بخواند. فقط می‌تواند کاغذها را بردارد و به اتاقش ببرد و در کشو بگذارد یا اجرا کند.

بیژن از اتاق بیرون آمد. کریم در راهرو بود. بیژن گفت این ها چه کسانی هستن؟ کریم گفت: نمی‌دانم. من فقط چایی ریز هستم و بعد، آرام‌تر، طوری که انگار دارد چیزی را اعتراف می‌کند: جناب معاون، من سی سال است اینجا هستم. هیچ‌وقت ندیده‌ام کسی از اتاق پشتی برگردد و همان آدم قبلی باشد...شما هم یکبار حرفشان را گوش بدهید.

بیژن به اتاقش برگشت. کاغذها را در کشو گذاشت. به دیوار نگاه کرد. به تابلو نقشه ایران نگاه کرد و در سکوت دفتر، صدای پرینتر را از پشت دیوار شنید؛ صدایی که از پشت دیوار می‌آمد، خش‌خش کاغذ و بعد سکوت. و بعد، دوباره، خش‌خش. انگار کسی، پشت دیوار، داشت چیزهایی را چاپ می‌کرد که بیژن هرگز نمی‌دید. آنها پشت ان دیوار و نقشه پنهان شده بودند و احتمالا افراد دیگری هم مجبور بودند به ان اتاق رفت و آمد کنند.

پرده نهم: زانو بزن

بیژن یک هفته به کاغذها دست نزد. هر روز صبح کشو را باز می‌کرد، به برگه‌ها نگاه می‌کرد، و دوباره می‌بست. اما فشار ادامه داشت: نامه های نظارتی جدید و خبرهای تلگرامی و تحلیل کارشناسان تمومی نداشت. بیژن برای اولین بار با خودش فکر کرد: اگر نمی‌توانم با این سیستم بجنگم، شاید بتوانم با آن راه بیایم. شاید اگر کمی انعطاف نشان بدهم، شاید فضا باز شود.

اولین قدم را با یک توصیه کوچک برداشت. برای یکی از شرکت‌های خصوصی که درخواست وام سنگین داشت، توصیه‌ای کرد که فراتر از ضوابط بود؛ نه خلاف قانون صریح، اما در منطقه خاکستری. با بانک تماس گرفت، روابط را به کار انداخت. و اتفاقی نیفتاد. نه نامه‌ای آمد، نه بازرسی‌ای. فقط فردا روی میزش یک تکه کاغذ بود: آفرین. کارت درست بود.

بعد، یک بند قانونی را که برای صدور مجوز، مدارکی الزامی می‌خواست، نادیده گرفت. مجوز صادر شد. کسی اعتراض نکرد. نه معاونت نه دفتر وزیر. بیژن فهمید که آن مدارک، آن الزامات، آن آیین‌نامه‌ها، نه اینکه برای اجرا نوشته شده‌اند، بلکه برای نگه داشتن در دست کسانی که می‌توانند آن‌ها را نادیده بگیرند وضع شده اند و او تازه داشت یاد می‌گرفت که چطور نادیده بگیرد.

بعد از مدتی، به صورتجلسه های متعددی که برای برنامه‌ای که هنوز در دست وزیر بود نگاه کرد. تغییراتی در آن دیده بود؛ همان تغییراتی که در کاغذهای پرینتر نوشته شده بود. بیژن فهمید که آن‌ها فقط بر معاونت او تسلط ندارند؛ در همه جا هستند یا حداقل روال ها را میدانند. در دفتر وزیر، در کمیسیون‌ها، در بانک‌ها، در رسانه‌ها، در سازمان نظارت‌های ویژه. او تازه داشت یاد می‌گرفت که چطور با آن‌ها راه بیاید.

 پرده دهم: پاداش آقای مدیر

یک روز صبح، کریم چایی را گذاشت و کنارش یک جعبه کوچک. بیژن پرسید این چیست. کریم گفت: جناب معاون، این را برایتان آوردند. گفتند هدیه است و رفت.

بیژن جعبه را باز کرد. یک ساعت مچی. گران‌قیمت. از آن ساعت‌هایی که در ویترین مغازه‌های خیابان فرشته می‌گذاشتند و قیمتش را روی برچسب نمی‌نوشتند. بیژن ساعت را در دست گرفت. سنگین بود. به ساعت نگاه کرد و بعد به دیوار. و بعد ساعت را در کشو گذاشت.

هفته بعد، یک هدیه دیگر. سکه. ده سکه تمام بهار آزادی، در یک کیسه مخملی. بیژن کیسه را باز کرد. سکه‌ها در نور دفتر برق زدند.

بیژن سکه‌ها را در کشو گذاشت. کنار ساعت. و هر بار که کشو را باز می‌کرد، به آن‌ها نگاه می‌کرد، و هر بار چیزی در او آرام‌تر می‌شد. چیزی که قبلاً نگران ان بود، حالا دیگر به نوعی لذت و خودشیفتگی ملایم تبدیل شده بود.

 بعد از مدتی، پیشنهادی تازه به او شد . ریاست یک کمیته ویژه. کمیته‌ای که درباره سیاست‌های کلان انرژی تصمیم می‌گرفت. بیژن اول فکر کرد شوخی است. اما جدی بود. تماس گرفتند، جلسه گذاشتند، حکم آماده کردند. و بیژن، در یک روز آفتابی، حکم جدیدش را گرفت و به کمیته رفت.

کمیته در طبقه دوازدهم بود، اتاقی بزرگ با پنجره‌های بلند و میزی گرد. بیژن پشت میز نشست. اعضای کمیته دور میز نشستند. صورت‌جلسه‌ها نوشته شد. تصمیم‌ها گرفته شد و دکتر مالکی فهمید که حالا او در سمتی است که تصمیم می‌گیرد چه چیزی اجرا شود و چه چیزی نشود. و این، به نظرش، اتفاق مهمی بود. هفته ها بود او در دفتر خاطراتش چیزی نمی نوشت شاید بخاطر عذاب وجدان ناشی از تسلیم شدن یا دیدن متن های قبلی در مورد تحول.

 پرده یازدهم: معاون زندانی

چند ماهی گذشت و دیگر خبری از تحلیل ها و خبرهای زرد و تحریک کننده مربوط به او نبود حتی بعضی افراد از دکتر مالکی به عنوان یک مدیر جوان موفق نام میبردند و همه چیز برای بیژن خوب میگذشت. بعد از اون همه فشار حالا کمی همه چیز آرام شده بود.

یک روز، در راهروی طبقه دوازدهم، کسی را دید که سال‌ها بود ندیده بود. مردی بود لاغر، با موهای جوگندمی و کتی که به تنش گشاد بود. از اتاق کارگزینی با یک نامه بیرون اومد و یکهو بیژن رو دید و ایستاد و با  ناباورانه اورا نگاه کرد. بیژن گفت: فرهاد؟ مرد لبخند زد، لبخندی که در آن چیزی بود شبیه خستگی. گفت: بیژن. چقدر عوض شدی؟

فرهاد زمانی معاون بود، در همان وزارتخانه. چند سالی زندان بود به جرم رشوه و تبانی. حالا آزاد شده بود، اما حکم تعلیق از انتصاب داشت، برای پنج سال. همسرش هم از او جدا شده بود و مشکلات مالی سنگینی داشت. بیژن یکی دوبار در زندان بهش سر زده بود . اونها دوستان دوران دانشگاه بودند و آرمان هایی بزرگی برای اینده انرژی پاک کشور داشتند. آرزوهای بزرگ و احتمالا محال.

بعد از کلی حال و احوال به پیشنهاد بیژن برای آخر هفته در یک کافه آرام نزدیک خونه بیژن قرار گذاشتند. بیژن قهوه سفارش داد. فرهاد چای. و بعد، فرهاد بی مقدمه گفت: پس تو حرف‌های پرینتر را اجرا کردی!!!

بیژن جا خورد. به فرهاد نگاه کرد. گفت: چی؟ فرهاد گفت: همان کاغذهایی که از پرینتر می‌آمد. همان جمع‌بندی‌ها. همان سهم‌ها. تو حتما اجراشون کردی.؟ بیژن گفت: من... من نمی‌فهمم. فرهاد لبخند تلخی زد: می‌فهمی. فقط نمی‌خواهی به روی خودت بیاری. من مقاومت کردم و نتیجه‌اش شد زندان . بیژن گفت: من اجرا نکردم. من فقط... فرهاد حرفش را قطع کرد: فقط چی؟ فقط سکوت کردی؟ فقط امضا کردی؟ فقط هدیه گرفتی؟ فقط ریاست کمیته را قبول کردی؟

بیژن ساکت شد. فرهاد گفت: ما ارزوهای بزرگی داشتیم و مطمون بودیم میتونیم اما بیژن، من بلد نبودم. من بلد نبودم چطور باید بجنگم. افرادی بودند که بلد بودند و دستورات پرینتر را نکردند ولی خب من بلد نبودم و رفتم زندان. اما تو... تو واقعا فکر نمیکردم تسلیم بشی.فکر میکردم حتما استعفا میدی. بیژن گفت: من فکر کردم اگر کمی انعطاف نشان بدهم، می‌توانم... فرهاد گفت: «می‌توانی چه؟ می‌توانی سیستم را اصلاح کنی؟ بیژن، سیستم اصلاح نمی‌شود. سیستم فقط تو را جذب می‌کند.

پرده دوازدهم: دولت دوم

فرهاد چایش را برداشت. گفت: «بیژن، من در این چند سال زندان خیلی فکر کردم. فهمیدم که نافرمانی اینجا هزینه‌ای ندارد. یعنی اگر قانون را اجرا نکنی، اگر سکوت کنی، اگر خلاف قانون را امضا کنی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. حتی شاید پاداش هم بگیری. اما اگر قانون را اجرا کنی، اگر کار درست را انتخاب کنی، هزینه دارد. هزینه‌اش همین است که من دارم می‌دهم؛ زندان، جدایی، بی‌پولی، ممنوعیت انتصاب پنج ساله و از همه مهم تر بی آبرویی و خلع ید از موثر بودن.  پنج سال نمی‌توانم هیچ مسئولیتی داشته باشم. و می‌دانی چرا؟ چون یک بار سعی کردم کار درست را انجام دهم.

 

بیژن به میز نگاه کرد. فرهاد گفت: و مهم‌تر از همه، بیژن، این نافرمانی فقط منافع گروه‌های خاص را تأمین می‌کند. اولیگارش ها. گروه‌هایی که از این وضعیت سود می‌برند. و نتیجه‌اش چیست؟ خیانت به مردم و آینده کشور، عدم اجرای قانون و مهم‌تر از همه، بی‌بند و باری اجرایی. ما دچار یک بی‌بند و باری اجرایی هستیم. قانون هست، اما اجرا نمی‌شود. و هیچ‌کس مسئول اجرای درست اون نیست. هیچ ترسی برای نافرمانی وجود نداره.

بیژن گفت: من... من نمی‌دانستم. فرهاد گفت: می‌دانستی. فقط نمی‌خواستی با آن روبرو شوی. و حالا باید تصمیم بگیری. می‌خواهی مثل ما باشی؟ یا می‌خواهی مثل آن‌هایی باشی که کاغذها را برات تو پرینتر ارسال میکنن؟

 فرهاد چایش را تمام کرد. گفت: «بیژن، یک چیزی را باید خوب بفهمی. درون دولت فعلی، یک دولت دیگر وجود دارد. یک دولت سایه. که کارها را انجام می‌دهد. متناسب با سیاست‌هایی غیر از سیاست‌های حکمرانی. این دولت سایه، نه در قانون اساسی است، نه در بودجه، نه در صورت‌جلسه. اما در همه جا هست. در اتاق پشتی، در پرینتر، در هدفون، در هدیه‌ها، در کمیته‌ها، در ستادهای انتخاباتی و تا وقتی این دولت سایه هست، قانون اجرا نمی‌شود. مگر به اندازه‌ای که آن‌ها بخواهند.

بیژن به فرهاد نگاه کرد. به دست‌های فرهاد نگاه کرد که روی میز بود، دست‌هایی که لاغر بود و رگ‌هایش بیرون زده بود و بعد به خودش نگاه کرد، در شیشه پنجره کافه، مردی با کت و شلوار و ساعت گران‌قیمت. و پذیرفت که اشتباه کرده و تسلیم شده. حس خوبی نبود و لی حداقل زود به خودش امده بود.

فرهاد چایش را زمین گذاشت و به بیژن نگاه کرد. بیژن، بگذار یک چیزی را برایت روشن کنم. دقیقا و بدون اغراق دو دولت وجود دارد. دولت اول همان چیزی است که تو فکر می‌کردی در آن کار می‌کنی؛ همان حکمران، قانون‌گذار، سیاست‌نویس، ناظر، با هدف توسعه عمومی و ملی و برای مردم. دولت دوم اما فقط دنبال منافع حزبی و فردی است. گرگ‌ها و کفتارهایی که سهم خودشان را از لاشه ناکارآمدی میخورند و تکه ای هم جلوی امثال تو می اندازند. آن‌ها قانون را نمی‌نویسند تا اجرا شود؛ قانون را می‌نویسند تا سهمشان تضمین شود.

بیژن گفت: اما را تشخیص شان چیست؟ فرهاد گفت: همین مشکل است. مرزشان خیلی قابل کشف نیست. هر دو شبیه هم‌اند. گاهی دولت دوم تا مرحله قانون‌گذاری و سیاست‌گذاری نفوذ می‌کند. گاهی وقتی شرایط سخت می‌شود، سکوت می‌کند و گاهی حتی به ناچار با دولت اول همراهی می‌کند. همین شباهت است که کار را سخت می‌کند؛ تو نمی‌فهمی داری با کدام طرف حرف می‌زنی. گاهی فکر می‌کنی داری با دولت اول حرف می‌زنی، بعد می‌بینی همان آدم، همان شب، در جلسه دیگری نشسته و سهمش را گرفته است. شاید من هم نماینده انها باشم تا وفاداری تورا متر کنم. بیژن لحظه ای ترسید ولی خاطرات گذشته و عمق دوستی ش با فرهاد این احتمال را صفرمیکرد.

پرده سیزدهم: یاران حکمرانی

فرهاد به بیژن نگاه کرد و گفت: ما گروهی هستیم که خودمان را یاران حکمرانی می‌نامیم. هدف ما مقابله با دولت دوم و کاهش قدرت آن است. ما می‌خواهیم دولت اول را تقویت کنیم تا بتوانیم در مقابل دولت دوم از آن محافظت کنیم. راهبرد اساسی ما یک چیز است؛ به حداکثر رساندن هزینه نافرمانی.

بیژن پرسید: یعنی چه؟ فرهاد گفت: یعنی کاری کنیم که نافرمانی از قانون، سکوت، امضا کردن زیر کاغذهای بدون سربرگ، هزینه داشته باشد. الان هزینه ای ندارد. الان پاداش هم میگیری. ما باید این معادله را برعکس کنیم. باید کاری کنیم که اجرای قانون ارزان‌تر از نافرمانی باشد. و این کار فقط از درون ممکن است، البته از قدرت های بیرونی هم نباید غافل شد مثل رسانه ها.

بیژن گفت: پس پیشنهادت این نیست که استعفا بدهم؟ فرهاد گفت: نه. به هیچ عنوان. پیشنهادم این است که به جمع ما بپیوندی. تو حالا در کمیته‌ ویژه هم هستی، در جایگاهی که می‌توانی هزینه نافرمانی را بالا ببری. تو می‌توانی از دولت اول محافظت کنی و در برابر گرگ‌ها و کفتارها بایستی. اما فقط محکم بایستی و مردانه مبارزه کنی موفق میشوی. بدان که این راه، راه سختی است. چون دولت دوم در همه جا هست. در کمیته، در دفتر وزیر، در رسانه، در بانک. و هر بار که هزینه نافرمانی را بالا ببری، آن‌ها هزینه وفاداری‌ات را بالا می‌برند و بی رحم تر از آن ها کسی نیست چون براحتی آینده مردم یک کشور را قربانی لحظه های زندگی خودشان میکنند.

بیژن آن شب تا صبح نخوابید. در تخت دراز کشید و به سقف نگاه کرد.حتی در کنار همسر و بچه هایش هم شام نخورد. به ساعت گران قیمتش فکر کرد. به سکه‌ها و به کمیته. به کاغذهای پرینتر. به صداهای هدفون. به فرهاد. به زندان. به رنج و سختی. به پنج سال ممنوعیت. و به دو دولت: یکی که می‌خواست آینده انرژی کشور را بسازد، و یکی که سهمش را از لاشه ناکارآمدی میخواست حتی به ارزش از بین رفتن آینده مردم.

صبح، به دفترش رفت. کشو را باز کرد. ساعت را رو درون جعبه اش گذاشت. سکه‌ها را برداشت. به آن‌ها نگاه کرد و بعد، همه را در یک پاکت گذاشت و پاکت را روی میز گذاشت. نمیتوانست آن ها را پس دهد، مشکوک میشدن ولی میتوانست دیگر از ان ها استفاده نکند. فعلا داخل گاوصندوق امور مالی جای امنی بود تا بعد مشخص شود چه باید کرد.

بیژن به فرهاد پیام داد. گفت: من به جمع شما می‌پیوندم. اما یک شرط دارم؛ من از درون کار می‌کنم. از کمیته. از جایگاهی که دارم کاری می‌کنم که هزینه نافرمانی بالا برود. فرهاد گفت: همین چیزی است که می‌خواهیم.

آن روز، بیژن دفتر خاطراتش را باز کرد و نوشت: امروز تصمیم گرفتم بمانم. نه برای پاداش. نه برای ساعت و سکه و حساب پر پول. برای اینکه دولت اول را تقویت کنم تا در مقابل گرگ‌ها و کفتارهای دولت دوم بایستد. نمی‌دانم موفق می‌شوم یا نه. اما حداقل دیگر شنونده حرف گوش کن آن اتاق پشتی نیستم. من حالا در اتاقی هستم که می‌تواند هزینه نافرمانی را بالا ببرد. و این، شاید اولین قدم باشد.

پنجره دفتر رو به خیابان بود. مردمی که می‌گذشتند، ماشین‌هایی که می‌رفتند، درختی که در باد تکان می‌خورد. بیژن به آن‌ها نگاه کرد و فهمید که ماندن، سخت‌تر از رفتن است. اما این بار، ماندن، مثل همیشه نبود باید خود را  برای یک جنگ مستمر و نامرئی آماده میکرد و دوباره به خیابان نگاه کرد بچه ای که در آغوش پدرش با تمام وجود میخندید. او قرار بود برای آینده آن خنده های بجنگد.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.

۰/۲٬۰۰۰
دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند. ایمیل شما هرگز نمایش داده نمی‌شود.