نقشه فکری آمریکا در مورد جهان ما
آمریکا چطور جهان را بازی میکند؟

فهرست مطالب
- اصل داستان چیست؟
- نیمهشب در پنتاگون
- کنان؛ مردی که گفت لازم نیست با خرس بجنگی
- از کنان تا مرشایمر؛ وقتی جهان تبدیل به صفحه شطرنج میشود
- تایوان؛ جزیره کوچکی که روی نقشه خیلی بزرگ شده است
- شلینگ؛ جنگی که شاید با شلیک نکردن برنده شود
- کیسینجر؛ وقتی دشمن دیروز تبدیل به اهرم امروز میشود
- والتز؛ مشکل فقط آدمها نیستند، خودِ سیستم است
- ماهان؛ وقتی کارخانه هم وارد میدان جنگ میشود
- حیاط خلوت؛ دکترین مونرو هنوز از روی نقشه پاک نشده است
- صحنه آخر؛ آمریکا دقیقاً دنبال چیست؟
- پاورقیها
اصل داستان چیست؟#
پس مسئله اصلی آمریکا دیگر فقط این نیست که «چقدر قدرت دارد»، بلکه این است که «این قدرت را کجا باید خرج کند». قدرتی که در همهجا پراکنده شود، ممکن است نتواند در هیچ نقطهای تمرکز کافی داشته باشد؛ اما قدرتی که بیش از اندازه عقبنشینی کند، ممکن است بخشی از نفوذی را که دههها برای ساختنش هزینه شده از دست بدهد. به همین دلیل، تصمیم درباره ماندن یا رفتن در واقع تصمیم درباره مقدار تعهد آمریکا به جهان است؛ اینکه کدام منطقه برای واشنگتن حیاتی است، کدام بحران را میتوان به متحدان سپرد و در کدام نقطه عقبنشینی میتواند هزینهای بیشتر از ماندن داشته باشد.
اینجاست که داستان از یک تصمیم سیاسی ساده فراتر میرود و به مسئلهای بزرگتر درباره خود هژمونی تبدیل میشود. یک قدرت بزرگ زمانی که ضعیف میشود مجبور به عقبنشینی نیست؛ گاهی زمانی عقب مینشیند که محاسبه میکند ادامه حضور در همهجا دیگر به اندازه گذشته ارزش ندارد. اما مشکل اینجاست که خروج یک هژمون فقط به معنای کاهش هزینههای خودش نیست؛ خروج میتواند قواعد بازی را برای همه بازیگران دیگر نیز تغییر دهد.
بنابراین آمریکا اکنون با همان نقشه قدیمی روبهروست، اما باید روی آن انتخابهای تازهای انجام دهد. باید تصمیم بگیرد کجا بماند، کجا مسئولیت را به متحدان واگذار کند، کجا با رقیب مذاکره کند و کجا اجازه دهد موازنه قدرت بدون حضور مستقیم آمریکا شکل بگیرد. این همان جایی است که نظریههای ماهان، کنان، والتز، کیسینجر، شلینگ، نای و مرشایمر به یکدیگر میرسند؛ هرکدام بخشی از مسئله را توضیح میدهند، اما هیچکدام به تنهایی پاسخ کامل را نمیدهند.
اصل داستان همین است: آمریکا در حال انتخاب میان «قدرت داشتن» و «قدرت نداشتن» نیست، بلکه در حال انتخاب میان شکلهای مختلف استفاده از قدرت است. مسئله یک هژمون این نیست که آیا میتواند همهجا حضور داشته باشد؛ مسئله این است که آیا میتواند تشخیص دهد کجا حضورش برای حفظ نظم ضروری است و کجا ادامه حضور فقط هزینهای است که قدرتش را فرسوده میکند.
نیمهشب در پنتاگون#
نیمهشب است. بیشتر چراغهای پنتاگون خاموش شدهاند، اما در یکی از اتاقها هنوز نقشه بزرگی از جهان روی میز پهن است. چین در شرق آسیاست، روسیه در شمال اوراسیا، اروپا آن طرف اقیانوس، خاورمیانه پایینتر و آمریکای لاتین درست در حیاط خلوت واشنگتن. حالا یک سؤال ساده روی میز گذاشته میشود: آمریکا واقعاً چقدر از این جهان را میتواند مدیریت کند؟ پاسخ اسناد راهبردی جدید واشنگتن کمکم روشن میشود: همهچیز برای آمریکا ارزش یکسانی ندارد. راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ بر اولویتبندی منافع تأکید میکند و راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶ چهار محور اصلی را برجسته میکند: دفاع از خاک آمریکا، بازدارندگی چین در هند-اقیانوس آرام، افزایش سهم متحدان و تقویت پایه صنعتی دفاعی آمریکا.[1][2]
این نگاه در واقع نسخه امروزی یک سؤال بسیار قدیمی است: وقتی یک قدرت بزرگ با چندین رقیب و چندین بحران روبهروست، باید همهجا بجنگد یا باید انتخاب کند؟ در واشنگتن امروز پاسخ بیشتر به سمت گزینه دوم رفته است. آمریکا الزاماً از جهان عقب نمیکشد؛ بلکه میخواهد دقیقتر انتخاب کند کجا باید بایستد و کجا نباید منابع خود را خرج کند.
برای فهم اینکه این طرز فکر از کجا آمده، باید نزدیک به هشتاد سال به عقب برگردیم؛ به روزهایی که یک دیپلمات آمریکایی در مسکو نشست و یک تلگرام هشتهزارکلمهای فرستاد که بعدها یکی از ستونهای فکری سیاست خارجی آمریکا شد.[3]
کنان؛ مردی که گفت لازم نیست با خرس بجنگی#
سال ۱۹۴۶ است. جنگ جهانی دوم تمام شده، اروپا ویران است و اتحاد جماهیر شوروی آرامآرام نفوذ خود را در اروپای شرقی گسترش میدهد. در مسکو، جورج کنان (George Kennan) به این نتیجه رسیده که واشنگتن نباید منتظر حمله مستقیم شوروی بماند؛ باید رفتار آن را در بلندمدت مهار کند. یک سال بعد، وقتی مقاله معروفش را با نام مستعار «آقای ایکس» منتشر کرد، جملهای نوشت که تقریباً تبدیل به شناسنامه فکری سیاست آمریکا در جنگ سرد شد: «مهاری بلندمدت، صبورانه، اما محکم و هوشیارانه» در برابر گسترشطلبی شوروی.[3] این عبارت کوتاه، در واقع یک فلسفه کامل بود: عجله نکن، همهجا وارد جنگ نشو، اما اجازه هم نده رقیب قدمبهقدم جلو بیاید.
کنان در آن زمان بیشتر به فشار سیاسی، اقتصادی و قدرت نهادهای غربی فکر میکرد، نه یک جنگ دائمی در هر نقطه از جهان. اما تاریخ خیلی زود نسخه سختتری از مهار را روی میز گذاشت. در سال ۱۹۵۰، سند محرمانه NSC-68 استدلال کرد که آمریکا باید «قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی جهان آزاد» را بهسرعت افزایش دهد تا بتواند شوروی را بازدارد.[4] بعد از آغاز جنگ کره، این نگاه نظامیتر وزن بسیار بیشتری پیدا کرد و هزینه دفاعی آمریکا بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ بهشدت افزایش یافت.[4] اینجا بود که یک ایده مهم در سیاست آمریکا جا افتاد: قدرت نظامی فقط برای روز جنگ نیست؛ گاهی قرار است جنگ را از قبل متوقف کند.
از کنان تا مرشایمر؛ وقتی جهان تبدیل به صفحه شطرنج میشود#
چند دهه جلوتر برویم. حالا تصور کنید جان مرشایمر (John Mearsheimer) پشت یک میز شطرنج نشسته است. اما مهرههای روی صفحه سرباز و فیل و اسب نیستند؛ آمریکا، چین، روسیه، هند و ژاپناند. مرشایمر پیش از آنکه درباره نیت خوب یا بد کشورها صحبت کند، به یک چیز نگاه میکند: قدرت. در منطق واقعگرایی تهاجمی (Offensive Realism)، مسئله اصلی این است که دولتها نمیتوانند مطمئن باشند قدرت رقیب در آینده چه خواهد کرد. بنابراین قدرتهای بزرگ معمولاً سعی میکنند موقعیت خود را قویتر کنند.
مرشایمر در کتاب تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ (The Tragedy of Great Power Politics) یک جمله بسیار صریح دارد: «هدف اصلی دولتها بقاست.» و در ادامه استدلال میکند که قدرت بیشتر، شانس بقا را افزایش میدهد.[5] این نگاه را اگر از زبان دانشگاه بیرون بیاوریم و روی نقشه آسیا بگذاریم، تصویر جالبی به دست میآید. چین میگوید برای امنیت خودش قدرت نظامی میسازد؛ آمریکا میگوید چون چین قدرتمندتر شده باید حضور و ائتلافهایش را تقویت کند؛ چین دوباره این حضور را تهدید میبیند و قدرت خود را بیشتر میکند. هیچکس لزوماً نمیگوید «من جنگ میخواهم»، اما همه میگویند «نمیخواهم فردا ضعیفتر باشم.»
این همان چیزی است که رقابت قدرتهای بزرگ (Great-Power Competition) را خطرناک میکند. گاهی رقابت نه از نفرت، بلکه از عدم اطمینان متولد میشود. هر طرف میترسد اگر امروز یک قدم عقب برود، فردا طرف مقابل دو قدم جلو بیاید. در چنین جهانی، حتی یک کشور دفاعی میتواند از نگاه رقیب، تهدیدآمیز به نظر برسد.
تایوان؛ جزیره کوچکی که روی نقشه خیلی بزرگ شده است#
حالا دوربین را روی شرق آسیا زوم کنیم. تایوان را میبینیم؛ جزیرهای که از نظر جغرافیایی کوچک است، اما در محاسبات استراتژیک جای بسیار بزرگی پیدا کرده است. اطراف آن ژاپن، فیلیپین، کره جنوبی و مسیرهای دریایی اقیانوس آرام قرار گرفتهاند. به این کمربند جغرافیایی، زنجیره اول جزایر (First Island Chain) گفته میشود. برای واشنگتن، این منطقه فقط مجموعهای از جزیرهها نیست؛ بخشی از محیطی است که در آن میخواهد مانع شکلگیری یک قدرت مسلط شود.
اینجاست که مفهوم ممانعت (Denial) وارد داستان میشود. راهبرد دفاع ملی آمریکا در سال ۲۰۲۶ بر ایجاد توان دفاعی قدرتمند برای ممانعت در امتداد زنجیره اول جزایر تأکید میکند و هدف اعلامشده را جلوگیری از سلطه یک قدرت، از جمله چین، بر منطقه میداند.[2] البریج کلبی (Elbridge Colby) نیز در مقالهای درباره راهبرد ممانعت نوشته است: «تنها راهبرد عملی، ممانعت چین از دستیابی به این هدف است.»[6] معنای سادهاش این نیست که آمریکا باید چین را شکست دهد؛ معنایش این است که اگر چین بخواهد با یک اقدام سریع، وضعیت منطقه را بهطور ناگهانی تغییر دهد، شبکه دفاعی آمریکا و متحدانش باید بتواند جلوی موفقیت آن اقدام را بگیرد.
کلبی در گفتوگویی درباره کتابش حتی یک قدم جلوتر میرود و میگوید چیزی که باید بیش از نیت لحظهای کشورها مورد توجه قرار گیرد، «تجمع قدرت» است؛ چون به تعبیر او، نیتها میتوانند تغییر کنند.[7] این جمله دقیقاً با منطق مرشایمر دست میدهد: اگر نیتها قابل تغییرند، پس قدرت چیزی است که باید دائماً در محاسبه وارد شود.
شلینگ؛ جنگی که شاید با شلیک نکردن برنده شود#
حالا وارد اتاق دیگری شویم. یک تلفن روی میز است. دو طرف آن نشستهاند و هر دو میدانند اگر تصمیم اشتباهی بگیرند، نتیجه میتواند فاجعهبار باشد. اینجا توماس شلینگ (Thomas Schelling) وارد داستان میشود؛ اقتصاددان و نظریهپردازی که بخش مهمی از عمرش را صرف فهم بازدارندگی، تهدید و چانهزنی کرد.
شلینگ یک ایده عجیب اما قدرتمند داشت: گاهی برای اینکه در مذاکره دست بالاتری داشته باشید، باید حتی بخشی از آزادی عمل خودتان را محدود کنید. آکادمی نوبل در توضیح کار او میگوید شلینگ نشان داد که توانایی تلافیکردن گاهی میتواند از توانایی مقاومت در برابر حمله مفیدتر باشد و حتی عدمقطعیت درباره نوع تلافی میتواند در مذاکره قدرت ایجاد کند.[8] خود شلینگ سالها بعد در سخنرانی نوبلش درباره بازدارندگی گفت که سلاحهای هستهای در طول جنگ سرد عملاً نه برای استفاده در میدان نبرد، بلکه برای «نفوذ» به کار رفتند.[9]
این دقیقاً همان جایی است که منطق بازدارندگی با استراتژی ممانعت پیوند میخورد. آمریکا میخواهد به رقیب نشان دهد که اگر بخواهد وضعیت موجود را با زور تغییر دهد، با یک پاسخ ساده و قابل پیشبینی روبهرو نخواهد شد. هدف، در حالت ایدهآل، این است که طرف مقابل اصلاً تصمیم به آزمودن این معادله نگیرد.
کیسینجر؛ وقتی دشمن دیروز تبدیل به اهرم امروز میشود#
سال ۱۹۷۲ است. یک هواپیمای آمریکایی در چین فرود میآید. ریچارد نیکسون (Richard Nixon) و هنری کیسینجر (Henry Kissinger) به کشوری نزدیک میشوند که سالها در اردوگاه رقیب قرار داشته است. اما سیاست قدرت همیشه داستان دوست و دشمن دائمی نیست. گاهی چیزی که اهمیت دارد این است که اگر یک قدرت بیش از حد بزرگ شود، چه کسی میتواند در برابر آن تعادل ایجاد کند.
در یکی از گفتوگوهای ثبتشده کاخ سفید در سال ۱۹۷۲، کیسینجر خیلی صریح گفت: «ما باید این بازی توازن قدرت را کاملاً غیرعاطفی بازی کنیم.» سپس توضیح داد که در آن مقطع چین میتواند وزنهای در برابر شوروی باشد.[10] این نقلقول شاید یکی از بهترین کلیدها برای فهم نگاه کیسینجر باشد. برای او سیاست خارجی قرار نبود مسابقهای درباره اینکه چه کسی دوستداشتنیتر است باشد؛ مسئله این بود که قدرتها چگونه در کنار یکدیگر قرار میگیرند.
امروز همان منطق در قالبی متفاوت دیده میشود. آمریکا فقط به قدرت خودش تکیه نمیکند؛ روی شبکه متحدان نیز حساب میکند. راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶ بر تقسیم بار (Burden-Sharing) تأکید دارد و میخواهد متحدان و شرکا سهم بیشتری از مسئولیت امنیتی خود را بر عهده بگیرند.[2] در واقع، واشنگتن میخواهد به جای اینکه خودش در هر نقطه از جهان نیروی اصلی باشد، شبکهای از قدرتهای همسو داشته باشد که بتوانند بخش بزرگتری از بار را تحمل کنند. واشنگتن واقعا در شرایط فعلی امکان حفظ نظم قبلی با شرایط فعلی آمریکا را نخواهد داشت.
والتز؛ مشکل فقط آدمها نیستند، خودِ سیستم است#
اما چرا کشورها اصلاً وارد این مسابقه میشوند؟ کنت والتز (Kenneth Waltz) پاسخ متفاوتی داشت. از نگاه او، نباید همهچیز را به شخصیت رهبران یا نیت دولتها نسبت داد؛ خودِ ساختار نظام بینالملل کشورها را به سمت موازنه سوق میدهد.
تصور کنید در محلهای زندگی میکنید که همه در خانهشان را قفل میکنند. شما ممکن است به همسایهتان اعتماد داشته باشید، اما احتمالاً باز هم در را قفل میکنید. نه چون قصد حمله دارید، بلکه چون نمیخواهید تنها خانه بدون قفل محله باشید. در نظام بینالملل نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. اگر یک قدرت بزرگ رشد کند، دیگران ناچار میشوند آن رشد را در محاسبات خود وارد کنند.
از این زاویه، حتی اگر رهبران آمریکا و چین هر دو بگویند «ما جنگ نمیخواهیم»، باز هم ممکن است رقابت نظامی ادامه پیدا کند. چون سؤال فقط این نیست که امروز چه میخواهی؟ سؤال این است که اگر فردا قدرتت چند برابر شد، چه میتوانی انجام دهی؟
ماهان؛ وقتی کارخانه هم وارد میدان جنگ میشود#
حالا از اتاق فرماندهی بیرون برویم و وارد یک کارخانه شویم. صدای دستگاهها میآید. فولاد ذوب میشود، قطعات هواپیما ساخته میشوند و تراشهها روی خطوط تولید حرکت میکنند. هیچکدام شبیه میدان جنگ نیستند، اما در استراتژی مدرن، همه آنها بخشی از قدرت ملیاند.
راهبرد دفاع ملی آمریکا در سال ۲۰۲۶ تقویت پایه صنعتی دفاعی را یکی از چهار محور اصلی خود قرار داده است.[2] اینجا میتوان به آلفرد ماهان (Alfred Thayer Mahan) برگشت. برای ماهان، قدرت دریایی از تجارت و توان اقتصادی جدا نبود. تاریخ نیروی دریایی آمریکا نیز نشان میدهد که ایده ماهان درباره ارتباط تجارت، اقتصاد و قدرت دریایی تأثیر زیادی بر تفکر استراتژیک آمریکا گذاشت.[11]
حتی در توضیح امروزی این میراث، فرماندهی نیروی دریایی آمریکا میگوید استدلال ماهان به این سمت میرفت که ثروت از تجارت میآید و تجارت روی دریا حرکت میکند.[12] بنابراین وقتی امروز واشنگتن درباره کشتی، تراشه، کارخانه، مواد اولیه، زنجیره تأمین و ظرفیت صنعتی حرف میزند، در واقع یک ایده قدیمی را با زبان قرن بیستویکم بازسازی میکند: قدرت نظامی بدون پشتوانه صنعتی، قدرتی شکننده است.
حیاط خلوت؛ دکترین مونرو هنوز از روی نقشه پاک نشده است#
برای فهم بخش دیگری از راهبرد آمریکا باید به سال ۱۸۲۳ برگردیم. جیمز مونرو (James Monroe) اعلام کرد قدرتهای اروپایی نباید در قاره آمریکا به دنبال ایجاد مستعمرات جدید باشند. این ایده بعدها به دکترین مونرو (Monroe Doctrine) معروف شد.[13] چند دهه بعد، تئودور روزولت (Theodore Roosevelt) این نگاه را به رویکردی مداخلهگرانهتر تبدیل کرد و آمریکا برای خود نقش ویژهای در امور منطقه قائل شد.[14]
امروز البته جهان ۱۸۲۳ دیگر وجود ندارد. اما جغرافیا هنوز همان جغرافیاست. واشنگتن همچنان نسبت به حضور قدرتهای رقیب در نیمکره غربی (Western Hemisphere) حساس است و این منطقه در راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ جایگاه قابل توجهی دارد.[1] بنابراین اگر آمریکا در آسیا نگران ظهور یک قدرت مسلط است، در اطراف قاره خودش نیز نسبت به حضور و نفوذ قدرتهای رقیب حساسیت دارد. این یکی از قدیمیترین لایههای فکری سیاست خارجی آمریکاست که هنوز در قالبهای جدیدتر دیده میشود.
و بالاخره کلبی؛ مردی که قطعات پازل را کنار هم میگذارد
حالا دوربین را عقب ببریم. کنان یک طرف میز نشسته و درباره مهار صحبت میکند؛ مرشایمر به قدرت نسبی کشورها نگاه میکند؛ والتز ساختار نظام بینالملل را روی تخته کشیده؛ کیسینجر مهرههای موازنه را جابهجا میکند؛ شلینگ درباره بازدارندگی حرف میزند و ماهان نقشه مسیرهای دریایی را باز کرده است. آن طرف میز، چهرهای از نسل جدید ایستاده: البریج کلبی.
کلبی اهمیت خاصی دارد، چون بحث را از کلاس دانشگاه به سیاست دفاعی معاصر نزدیک میکند. او در سال ۲۰۲۲ توضیح داد که منطق اصلی کتابش این است که آمریکا باید منابع خود را برای جلوگیری از سلطه چین بر آسیا اولویتبندی کند.[7] در مقالهای دیگر نیز نوشت که هدف راهبرد ممانعت این است که هیچ قدرتی نتواند بر یکی از مناطق حیاتی جهان مسلط شود، بهویژه آسیا.[6] راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶ نیز از ایجاد شرایطی برای یک توازن قدرت مطلوب در هند-اقیانوس آرام و تقویت دفاع ممانعتی در امتداد زنجیره اول جزایر سخن میگوید.[2]
نکته جالب اینجاست که کلبی در یک سخنرانی رسمی در سال ۲۰۲۶ درباره مفهوم ممانعت، آن را بسیار عملی توضیح کرد: هدف این است که تجاوز نتواند «سرزمین کلیدی هدف را تصرف و حفظ کند» و در نتیجه نتواند اهرم سیاسی تعیینکنندهای به دست آورد.[15] این دیگر زبان صرفاً دانشگاهی نیست؛ زبان طراحی یک معماری دفاعی است.
البته نباید در اینجا یک اشتباه رایج مرتکب شویم. هیچ سند رسمی آمریکایی نمیگوید «ما دقیقاً طبق مرشایمر، والتز یا کیسینجر عمل میکنیم». شباهت میان یک نظریه و یک سیاست، بهتنهایی اثبات نمیکند که آن نظریه مستقیماً دستورالعمل سیاستگذار بوده است. بهتر است بگوییم اینها رگههای فکری هستند که در کنار تجربه تاریخی آمریکا، ساختار قدرت جهانی و تصمیمهای سیاستگذاران معاصر، در معماری امروز استراتژی آمریکا دیده میشوند.

صحنه آخر؛ آمریکا دقیقاً دنبال چیست؟#
حالا دوباره به همان اتاق نیمهتاریک پنتاگون برگردیم. نقشه هنوز روی میز است، اما این بار دور همه نقاط جهان خط نکشیدهاند. چند نقطه مشخص شدهاند: شرق آسیا، اروپا، نیمکره غربی و مناطقی که مستقیماً به منافع حیاتی آمریکا مربوط میشوند.
اگر تمام این داستان را کنار هم بگذاریم، تصویر نسبتاً روشنی شکل میگیرد. کنان به آمریکا یاد داد که برای مقابله با یک رقیب بزرگ، همیشه لازم نیست وارد جنگ مستقیم شوی؛ گاهی باید آن را در طول زمان مهار کنی. مرشایمر هشدار میدهد که ظهور یک قدرت بزرگ، بهخصوص در یک منطقه حیاتی، رقابت ایجاد میکند. والتز میگوید ساختار نظام بینالملل کشورها را به سمت موازنه میراند. کیسینجر به تعادل میان قدرتها نگاه میکند. شلینگ نشان میدهد که تهدید معتبر و توان تلافی میتواند بدون شلیک گلوله اثر بگذارد. ماهان یادآوری میکند که قدرت دریایی به اقتصاد و صنعت متصل است و کلبی تلاش میکند مجموعهای از این ایدهها را برای رقابت امروز آمریکا و چین در قالب استراتژی ممانعت صورتبندی کند.
بنابراین شاید توصیف دقیقتر این نباشد که «آمریکا میخواهد بر همه جهان حکومت کند». تصویری که از اسناد راهبردی ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ به دست میآید، بیشتر درباره اولویتبندی، موازنه، بازدارندگی، ائتلاف و جلوگیری از سلطه یک رقیب بر مناطق حیاتی است.[1][2]
و اینجا داستان به نقطه جالبی میرسد. آمریکا برای حفظ این موقعیت، فقط به ناو هواپیمابر نیاز ندارد؛ به متحد نیاز دارد، به کارخانه نیاز دارد، به فناوری نیاز دارد، به اقتصاد نیاز دارد، به بازدارندگی نیاز دارد و مهمتر از همه، به تشخیص اینکه کدام نقطه از جهان واقعاً ارزش پرداخت هزینه را دارد.
شاید بازی بزرگ امروز را بتوان با یک سؤال خلاصه کرد:
نه اینکه چه کسی میتواند جهان را فتح کند؛ بلکه چه کسی میتواند کاری کند که طرف مقابل نتواند قواعد یک منطقه حیاتی را به تنهایی تعیین کند؟
پاورقیها#
[1] کاخ سفید، راهبرد امنیت ملی آمریکا ۲۰۲۵ (National Security Strategy). متن رسمی راهبرد امنیت ملی آمریکا ۲۰۲۵.
[2] وزارت دفاع آمریکا، راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶ (National Defense Strategy). متن رسمی راهبرد دفاع ملی آمریکا ۲۰۲۶.
[3] وزارت خارجه آمریکا، دفتر تاریخنگار، جورج کنان و سیاست مهار (Containment)، شامل متن و توضیح مقاله ۱۹۴۷ کنان.
[4] وزارت خارجه آمریکا، دفتر تاریخنگار، سند NSC-68، ۱۹۵۰؛ از جمله بحث «افزایش سریع قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی جهان آزاد» و تحول سیاست آمریکا پس از جنگ کره.
[5] جان مرشایمر، تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ (The Tragedy of Great Power Politics)، درباره بقا، قدرت و رقابت قدرتهای بزرگ. برای نقلقول کوتاه استفادهشده، متن کتاب و ارجاع آن بررسی شده است.
[6] البریج کلبی، A Strategy of Denial for the Western Pacific، درباره جلوگیری از سلطه چین بر آسیا و اولویت راهبرد ممانعت.
[7] گفتوگوی البریج کلبی درباره The Strategy of Denial؛ توضیح او درباره اهمیت «تجمع قدرت»، تغییرپذیری نیتها و اولویت چین در استراتژی آمریکا.
[8] آکادمی نوبل، توضیح درباره دستاوردهای توماس شلینگ در زمینه تعهد استراتژیک، تلافی و چانهزنی.
[9] سخنرانی نوبل توماس شلینگ؛ بحث او درباره نقش بازدارندگی و اینکه سلاحهای هستهای چگونه میتوانند بهعنوان ابزار نفوذ عمل کنند.
[10] وزارت خارجه آمریکا، اسناد روابط خارجی ایالات متحده؛ گفتوگوی نیکسون و کیسینجر در ۱۴ فوریه ۱۹۷۲ درباره استفاده از چین بهعنوان وزنهای در برابر شوروی و «بازی توازن قدرت».
[11] تاریخ نیروی دریایی آمریکا، درباره نفوذ آلفرد ماهان و شکلگیری تفکر قدرت دریایی آمریکا.
[12] نیروی دریایی آمریکا، توضیح معاصر درباره ارتباط دیدگاه ماهان میان قدرت دریایی، تجارت و اقتصاد.
[13] وزارت خارجه آمریکا، دفتر تاریخنگار، دکترین مونرو (Monroe Doctrine)، ۱۸۲۳.
[14] وزارت خارجه آمریکا، دفتر تاریخنگار، الحاقیه روزولت به دکترین مونرو (Roosevelt Corollary)، ۱۹۰۴.
[15] البریج کلبی، سخنرانی در کالج جنگ ملی آمریکا، ۲۰۲۶؛ توضیح عملی مفهوم ممانعت و جلوگیری از تصرف و حفظ سرزمین کلیدی توسط مهاجم.
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.
