داستان جهان
سفرانتشار به‌روزرسانی ۱ دقیقه مطالعههمیشه‌سبز

چای سرد در ایستگاه تبریز

نمونه: قطار شب، فلاسکی چای سرد و پیرمردی که پدرش چهل سال سوزن‌بان همین خط بود.

کاور نمونه: چای سرد در ایستگاه تبریز

قطار شب تهران به تبریز ساعت یازده و نیم راه افتاد و تا زنجان هیچ‌کس در کوپه حرفی نزد. پیرمردی که روبه‌رویم نشسته بود فلاسک چای کهنه‌ای روی زانو داشت و هر بار قطار تکان می‌خورد، با دو دست نگهش می‌داشت؛ انگار چیزی شکستنی‌تر از شیشه در آن بود.

نزدیک میانه بالاخره در فلاسک را باز کرد و دو استکان ریخت. چای سرد بود. گفت: «از دیروز مانده. دخترم دم کرده، دلم نیامد بریزمش.» بعد تعریف کرد که پدرش چهل سال سوزن‌بان همین خط بوده و او بچگی‌اش را در اتاقکی کنار ریل گذرانده؛ جایی که صدای هر قطار را از دور می‌شناختند.

قطارها هم صدا دارند#

می‌گفت قطار باری سنگین‌تر نفس می‌کشد و قطار مسافری همیشه عجله دارد. پدرش شب‌ها بیدار می‌ماند تا سوزن را برای قطار آخر عوض کند، و او از پنجره چراغ لکوموتیو را می‌شمرد تا خوابش ببرد.

سحر که به ایستگاه تبریز رسیدیم، هوا هنوز سرد بود و بخار از دهان آدم‌ها بالا می‌رفت. پیرمرد فلاسک خالی را زیر بغل زد، دستی تکان داد و میان جمعیت گم شد. اسمش را نپرسیده بودم.

از آن شب هر وقت چای سرد می‌خورم، یاد سوزن‌بانی می‌افتم که هیچ‌وقت ندیدمش، و قطارهایی که هنوز از کنار اتاقکش می‌گذرند.

«قطار باری سنگین‌تر نفس می‌کشد و قطار مسافری همیشه عجله دارد.»

— پیرمرد قطار شب

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.

۰/۲٬۰۰۰
دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند. ایمیل شما هرگز نمایش داده نمی‌شود.