داستان جهان
آمریکاانتشار به‌روزرسانی ۷۴ دقیقه مطالعههمیشه‌سبز

داستان آمریکای ترامپ چیست؟

جوکر تایم

آمریکا پس از جنگ جهانی دوم پادشاهی جهان را ساخت؛ حالا مردی از دل همان پادشاهی آمده تا نظمش را بشکند. ترامپ جوکر این داستان است یا فقط بازیگر آن؟

ترامپ؛ جوکر نظم جدید جهان؟
فهرست مطالب
  1. پرده اول: قانون پادشاه
  2. پرده دوم: ترامپ تاجر
  3. پرده سوم: بازیگر مکمل جوکر
  4. پرده چهارم: جلسه‌ای در سایه
  5. پرده پنجم: ورود جوکر
  6. پرده ششم: شعله های ترسناک
  7. پرده هفتم: سربازان جوکر
  8. پرده هشتم: خانه‌ای را که خودت ساختی، خراب می‌کنی؟
  9. پرده نهم: جوکر یا ترامپ
  10. پرده دهم: ترس آشوبگر
  11. پرده یازدهم: دوره بی نظمی
  12. پرده دوازدهم: جوکر از کنترل خارج میشود
  13. پرده سیزدهم: تاریخ انقضای جوکر
  14. پرده چهاردهم: سکانس پایانی جوکر
  15. اتاق شواهد داستان جوکر تایم
  16. بخش اول: فیلم‌ها و مستندها
  17. بخش دوم: اسناد، کتاب‌ها و تحلیل‌های راهبردی
  18. بخش سوم: مصاحبه‌ها و منابع تکمیلی

پرده اول: قانون پادشاه#

پادشاهی آمریکا در روزی به دنیا نیامد که پرچمش بر فراز ساختمانی در برلین بالا رفت یا سربازانش از کشتی‌ها در سواحل دوردست پیاده شدند. تولد واقعی آن زمانی بود که جهان، خسته و ویران، پذیرفت برای بازسازی خودش به نظمی تکیه کند که مرکز ثقلش در آن سوی اقیانوس قرار داشت.

اروپا هنوز از زیر آوار جنگ بیرون نیامده بود. لندن با ساختمان‌های زخمی و پنجره‌های بی‌شیشه‌اش به زندگی ادامه می‌داد؛ برلین میان خرابه‌ها تقسیم شده بود؛ توکیو از خاکستر برمی‌خاست و مسکو، با وجود پیروزی، بهای سنگین آن را بر تن داشت. میلیون‌ها انسان مرده بودند و میلیون‌ها نفر دیگر نمی‌دانستند خانه‌ای که روزی به آن بازمی‌گردند هنوز وجود دارد یا نه. در چنین جهانی، قدرت فقط به معنای داشتن ارتش بزرگ‌تر نبود. قدرت آن بود که بتوانی تصمیم بگیری فردا چه چیزی ساخته شود، با چه پولی معامله کنند و چه کسی امنیت جاده‌ها و دریاها را تضمین کند.

آمریکا پاسخ خود را به این پرسش‌ها روی میز گذاشت. دلار در مرکز نظام مالی تازه نشست؛ ناتو به پیمان امنیتی غرب شکل داد؛ صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی به بازسازی و تنظیم اقتصاد جهانی کمک کردند. ناوگان آمریکا از اقیانوس‌ها گذشت و پایگاه‌هایش در نقاطی پراکنده شدند که بیشتر مردم عادی حتی نامشان را نمی‌دانستند. نظم تازه به کاخ و تاج احتیاج نداشت. کافی بود دولت‌ها برای امنیت به واشنگتن نگاه کنند، بانک‌ها ذخایر خود را به دلار نگه دارند و تجارت جهانی در مسیری حرکت کند که آمریکا نگهبان اصلی آن بود.

این پادشاهی با زور ساخته شده بود، اما فقط با زور دوام نمی‌آورد. جذابیتش نیز بخشی از قدرت آن بود. دانشگاه‌هایی که دانشجویان جهان را جذب می‌کردند، شرکت‌هایی که فناوری را به زندگی روزمره می‌آوردند، سینمایی که رؤیای آمریکایی را به دورترین کشورها می‌برد و بازاری که برای تولیدکنندگان سراسر جهان وسوسه‌انگیز بود. بسیاری از کشورها نه از سر اجبار محض، بلکه به امید ثروت، امنیت و پیشرفت وارد این نظم شدند. آمریکا به آن‌ها فرصت می‌داد؛ در عوض، انتظار داشت قواعد اصلی بازی دست‌نخورده بمانند.

برای مدتی طولانی، این معامله به سود بیشتر طرف‌ها بود. ژاپن کارخانه‌هایش را بازسازی کرد، آلمان به قلب صنعتی اروپا بدل شد و کره جنوبی راهی را پیمود که از ویرانی به فناوری و صادرات می‌رسید. بعدتر چین، با جمعیت عظیم و کارخانه‌های بی‌شمارش، به کارگاه جهان تبدیل شد. هند، برزیل، ترکیه و اندونزی نیز هر یک به شیوه خود در پی سهم بیشتری از اقتصاد جهانی رفتند. بازارهایی که زمانی حاشیه‌ای به نظر می‌رسیدند، بزرگ شدند؛ کشورهایی که قرار بود تنها مصرف‌کننده یا تأمین‌کننده مواد خام باشند، خواستند خودشان فناوری بسازند،البته باقواعد و پرداخت سهم پادشاه.

پادشاهی از این رشد سود برد، اما در دل همان موفقیت، مسئله‌ای شکل گرفت که هیچ پادشاهی دوست ندارد به آن فکر کند؛ اسقلال طلبان، دیر یا زود درباره سهم خود از قدرت سؤال می‌کنند.

چین دیگر صرفاً کارخانه‌ای ارزان برای شرکت‌های غربی نبود. روسیه، با وجود عقب‌نشینی‌هایش، حاضر نبود خود را به حاشیه تاریخ بسپارد. اروپا که دهه‌ها زیر چتر امنیتی آمریکا آسوده‌تر نفس کشیده بود، درباره بهای این وابستگی و حدود استقلال خود اختلاف پیدا می‌کرد. در خاورمیانه، دولت‌ها به این نتیجه می‌رسیدند که تضمین‌های واشنگتن همیشگی نیست؛ در منطقه‌ای که نفت، گاز و گذرگاه‌های دریایی می‌توانستند اقتصاد جهان را به حرکت درآورند یا متوقف کنند، هر خلأ قدرت به فرصتی برای بازیگران تازه تبدیل می‌شدو همیشه بازیگران خارج نظم شزوع ترک ها دیوار هستند.

در جنوب خلیج فارس، تنگه هرمز همچنان باریک‌تر از آن بود که در نگاه اول به نظر می‌رسید و مهم‌تر از آن‌که نقشه‌های معمولی نشان می‌دادند. کشتی‌ها از آن عبور می‌کردند، محموله‌های انرژی به بازارها می‌رسیدند و کارخانه‌های دوردست به جریانی وابسته بودند که هزاران کیلومتر آن‌سوتر، میان سواحل ایران و شبه‌جزیره عربستان وعمان از مسیری محدود می‌گذشت. آمریکا می‌توانست از هزاران کیلومتر دورتر درباره امنیت این آبراه سخن بگوید، اما همین فاصله پرسشی را پنهان می‌کرد،چه اتفاقی می‌افتاد اگر تضمین‌کننده نظم دیگر نمی‌توانست هزینه همه تضمین‌هایش را بپردازد؟

در واشنگتن، این پرسش‌ها هنوز در قالب گزارش، جلسه و نمودار مطرح می‌شدند. مقام‌ها از موازنه قدرت حرف می‌زدند، تحلیلگران جدول هزینه‌ها را به‌روز می‌کردند و ژنرال‌ها درباره آمادگی نیروها گزارش می‌دادند. اما زیر این زبان رسمی، تغییری آرام جریان داشت. جهان دیگر آن فضای نسبتاً ساده‌ای نبود که در آن آمریکا می‌توانست با تکیه بر برتری اقتصادی و نظامی، بیشتر بحران‌ها را مهار کند و انتظار داشته باشد دیگران سرانجام به قواعد بازگردند.

پادشاهی هنوز پابرجا بود. دلار همچنان در مرکز مبادلات قرار داشت، ناوگان آمریکا همچنان در دریاها حضور داشت و متحدانش هنوز به واشنگتن تلفن می‌زدندو اجازه میگرفتند. بااین‌حال، نگه‌داشتن نظم از ساختن آن دشوارتر شده بود. هر بحران تازه، هزینه‌ای تازه می‌طلبید؛ هر متحد، تضمینی دیگر می‌خواست؛ هر رقیب، شکافی را می‌جست که بتواند از آن عبور کند. مسئله فقط این نبود که آمریکا چقدر قدرت دارد. مسئله این بود که تا چه زمانی می‌خواهد قدرتش را صرف حفظ قواعدی کند که دیگران از آن‌ها سود می‌بردند و گاهی خود آمریکا بیش از همه هزینه‌شان را می‌پرداخت.

در چنین لحظه‌ای، صاحبان ثروت جهان سئوال جدیدی داشتند ؛ اگر قواعد به سود ما نوشته شده‌اند، چرا باید همچنان به آن‌ها پایبند بمانیم؟

پرده دوم: ترامپ تاجر#

نیویورک در دهه ۱۹۸۰ شهری بود که می‌شد در آن هم‌زمان از شکوه و شکست حرف زد. برج‌های تازه از زمین بالا می‌آمدند، تابلوهای تبلیغاتی در خیابان‌ها می‌درخشیدند و معامله‌گران در ساختمان‌هایی که پنجره‌هایشان به آسمان باز می‌شد، درباره ثروت‌هایی بحث می‌کردند که گاهی پیش از آن‌که کسی لمسشان کند، ناپدید می‌شدند. در این شهر، موفقیت چیزی نبود که فقط به دست بیاوری؛ باید آن را به نمایش می‌گذاشتی. اگر مردم نمی‌دانستند برنده‌ای، انگار هرگز برنده نشده بودی.

دونالد ترامپ این قاعده را زودتر از بسیاری از رقبایش فهمیده بود. او به ساختمان فقط به چشم مجموعه‌ای از بتن، فولاد و اتاق نگاه نمی‌کرد. ساختمان باید نامی می‌داشت که از فاصله دور دیده شود؛ نامی که رهگذران، حتی بدون شناختن صاحبش، به خاطر بسپارند. شیشه، طلا و ارتفاع برای او صرفاً ابزار معماری نبودند. آن‌ها بخشی از روایتی بودند که می‌خواست درباره خودش به دیگران تحمیل کند: مردی که آمده بود از دیگران بزرگ‌تر باشد و نمی‌خواست کسی این حقیقت را فراموش کند.

اما میان تصویری که یک مرد از خودش می‌سازد و آنچه واقعاً در زندگی‌اش اتفاق می‌افتد، همیشه فاصله‌ای وجود دارد. ترامپ نیز از این فاصله در امان نبود. معامله‌هایی که زمانی مطمئن به نظر می‌رسیدند، به بدهی تبدیل می‌شدند؛ پروژه‌هایی که قرار بود نشانه پیروزی باشند، به مسئله‌ای برای طلبکاران بدل می‌شدند. او شکست را تجربه کرد، اما از آن به‌سادگی عبور نکرد. شکست برایش فقط از دست دادن پول نبود؛ تهدیدی علیه تصویری بود که سال‌ها ساخته بود و اکنون باید به هر قیمت حفظش می‌کرد.

بازگشتش هم آرام و بی‌سروصدا نبود. او می‌دانست که در اقتصادی که اعتبار بخشی از دارایی است، گاهی نام تو از حساب بانکی‌ات ارزشمندتر می‌شود؛ البته تا زمانی که دیگران هنوز حاضر باشند به آن نام اعتماد کنند. ترامپ یاد گرفت که بحران را به صحنه نمایش تبدیل کند، توجه را به سوی خود بکشد و حتی وقتی اوضاع مطابق میلش پیش نمی‌رفت، اجازه ندهد شکست آخرین تصویری باشد که مردم از او می‌بینند.

سال‌ها بعد، در یکی از صبح‌های زود، پیش از آن‌که شهر کاملاً بیدار شود، در اتاقی از برجش ایستاده بود و به انعکاس خودش در شیشه نگاه می‌کرد. بیرون، نیویورک در نور خاکستری سپیده‌دم به‌تدریج شکل می‌گرفت. چراغ‌های ساختمان‌های روبه‌رو هنوز روشن بودند و خیابان‌ها، از آن ارتفاع، بیشتر به خطوطی روی نقشه شباهت داشتند تا مکان‌هایی که آدم‌ها در آن‌ها زندگی می‌کردند.

روی میز، کنار تلفن و چند برگ کاغذ، عکسی از پدرش قرار داشت. ترامپ عکس را برداشت. پدرش در آن تصویر مردی بود که به‌ندرت چیزی را بی‌دلیل می‌گفت و برای احترام، بیش از آن‌که به حرف اهمیت بدهد، به نتیجه نگاه می‌کرد. ترامپ مدت کوتاهی به صورت او خیره ماند. جمله‌ای قدیمی در ذهنش زنده شد؛ جمله‌ای که بیشتر شبیه حکمی بود که باید هر روز دوباره ثابت می‌شد: «من از تو بهترم.»

او عکس را سر جایش گذاشت، اما این بار آن را به سمت دیوار چرخاند.

ساعت پنج صبح بود. لباس پوشید، چند صفحه از برنامه روزش را مرور کرد و پیش از آن‌که کسی به دفتر برسد، تصمیم گرفت کدام تماس‌ها را خودش پاسخ بدهد و کدام را نادیده بگیرد. این ساعت از روز را دوست داشت، چون هنوز کسی فرصت نکرده بود درباره او نظری بدهد. جهان برای چند دقیقه به سکوتی فرو می‌رفت که در آن، دست‌کم در خیال او، همه‌چیز قابل کنترل بود.

ترامپ سیاستمدار نشده بود تا درباره نظم جهانی نظریه‌پردازی کند. او از دنیایی می‌آمد که در آن، هر رابطه را می‌شد به معامله‌ای تبدیل کرد، هر تعهدی را می‌شد دوباره بررسی کرد و هر شکست را می‌شد با توافقی تازه پوشاند. در این نگاه، وفاداری ارزش مطلق نداشت؛ اگر معامله دیگر سودمند نبود، باید درباره آن مذاکره می‌کردی. قواعد نیز مقدس نبودند. آن‌ها را انسان‌ها نوشته بودند و انسان‌ها، به‌ویژه کسانی که قدرت کافی داشتند، می‌توانستند تغییرشان دهند.

بااین‌حال، یک چیز در او به‌آسانی تغییر نمی‌کرد، میل به آن‌که آخرین کلمه را خودش بگوید. او می‌توانست از معامله‌ای عقب‌نشینی کند، از موضعی که دیروز با اطمینان اعلام کرده بود فاصله بگیرد یا با کسی که چندی پیش دشمنش می‌دانست کنار بیاید؛ اما پذیرفتن این‌که دیگری قواعد را تعیین کند، برایش دشوارتر بود. در نظر او، مذاکره زمانی معنا داشت که طرف مقابل بداند احتمال برهم‌خوردن میز واقعی است.

این همان چیزی بود که او را از بسیاری از سیاستمداران حرفه‌ای جدا می‌کرد و در عین حال، به نقطه‌ضعفش تبدیل می‌شد. کسی که همیشه می‌خواهد طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کند، ممکن است روزی چنان پیش برود که دیگر راهی برای بازگشت باقی نماند. اما ترامپ کمتر به پایان یک بازی فکر می‌کرد تا به لحظه‌ای که حریف در آن تردید می‌کند.

وقتی وارد سیاست شد، همان عادت‌ها را با خود آورد. به نهادها مانند شرکت‌هایی نگاه می‌کرد که مدیریتشان ضعیف شده است؛ به متحدان مانند شرکایی که بیش از سهم خود مطالبه می‌کنند؛ و به توافق‌های بین‌المللی مانند قراردادهایی که باید دوباره پای میز مذاکره می‌آمدند. او در نظمی قدم گذاشته بود که دهه‌ها با قواعد، تشریفات و تعهدات پیچیده اداره می‌شد، اما از همان ابتدا با این پرسش به آن نگاه کرد که چرا باید هزینه حفظ چیزی را بدهد که دیگران نیز از آن بهره می‌برند.

او هنوز نمی‌دانست که در آن سوی این پرسش، مردی ایستاده است که نه به دنبال معامله‌ای بهتر در نظم موجود، بلکه در اندیشه ساختن نظمی دیگر است. برای ترامپ، قواعد مانعی بودند که باید از آن‌ها عبور می‌کرد؛ برای آن مرد، قواعد قدیمی مصالح ساختمانی بودند که می‌شد از دل ویرانی‌شان چیز تازه‌ای ساخت.

جوکر تایم

پرده سوم: بازیگر مکمل جوکر#

در کالیفرنیا، جایی که اقیانوس آرام به افق می‌رسید و آسمان اغلب از هر ساختمان بلندتری وسیع‌تر به نظر می‌آمد، مرد دیگری به آینده فکر می‌کرد؛ آینده‌ای که در ذهن او نه با مرزهای کشورها تعریف می‌شد و نه با نقشه‌هایی که دیپلمات‌ها روی میز می‌گذاشتند. برای او، مرز واقعی میان کسانی قرار داشت که می‌توانستند فناوری بسازند و کسانی که ناچار بودند از فناوری دیگران استفاده کنند.

ایلان ماسک به چیزهایی علاقه داشت که هنوز وجود نداشتند، اما می‌شد برای ساختنشان سرمایه جذب کرد، مهندس استخدام کرد و شکست‌های پیاپی را به‌عنوان بخشی از مسیر پذیرفت. موشک‌هایی که باید به فضا می‌رفتند، خودروهایی که قرار بود بدون تکیه بر موتورهای قدیمی حرکت کنند، کارخانه‌هایی که می‌توانستند تولید را در مقیاسی تازه سازمان دهند و سامانه‌هایی که داده را به تصمیم تبدیل می‌کردند، در ذهن او اجزای جداگانه یک مجموعه نبودند. هرکدام قطعه‌ای از آینده‌ای بودند که می‌خواست شکلش را خودش تعیین کند.

او به آسمان نگاه می‌کرد، اما رؤیایش فقط رسیدن به ستاره‌ها نبود. فضا برای او هم قلمرو اکتشاف بود و هم میدان قدرت؛ جایی که ارتباطات، امنیت، اطلاعات و دسترسی به مدار می‌توانستند به اندازه جاده‌ها، بنادر و خطوط راه‌آهن در قرن‌های گذشته اهمیت پیدا کنند. ماشین برقی نیز صرفاً خودرویی متفاوت نبود. پشت آن، مسئله باتری، مواد معدنی، شبکه انرژی، کارخانه، نرم‌افزار و زنجیره تأمین قرار داشت. تراشه، هوش مصنوعی و داده هم به همین ترتیب به یکدیگر متصل می‌شدند. آینده، برخلاف تصویری که از آن در تبلیغات ساخته می‌شد، محصول یک اختراع منفرد نبود؛ شبکه‌ای از وابستگی‌ها بود که هرکس بر بخش‌های بیشتری از آن تسلط می‌یافت، قدرت بیشتری به دست می‌آورد.

ماسک این پیوندها را می‌دید و از آن‌ها هیجان‌زده می‌شد. او در شرکت‌هایش به دنبال سرعت بود؛ در جلسات، از تأخیر متنفر بود و گاهی چنان بر یک هدف متمرکز می‌شد که آدم‌های اطرافش احساس می‌کردند برای رسیدن به آینده، باید همه چیز را قربانی کنند. این ویژگی می‌توانست موتور پیشرفت باشد، اما هزینه زیادی داشت. در جهان او، خستگی مهندسان، نگرانی مدیران و محدودیت‌های نهادهای نظارتی اغلب در برابر تصویری که از مقصد داشت، کوچک به نظر می‌رسیدند.

بااین‌همه، حتی مردی با چنین سرمایه‌ای نمی‌توانست همه‌چیز را به‌تنهایی تغییر دهد. موشک به مجوز، کارخانه به زمین و مواد اولیه، شرکت به بازار و فناوری به زیرساخت نیاز داشت. دولت‌ها درباره مقررات تصمیم می‌گرفتند؛ بانک‌ها و سرمایه‌گذاران بر جریان پول اثر می‌گذاشتند؛ و نظم بین‌المللی تعیین می‌کرد چه چیزی از کدام مرز عبور کند و چه کسی به کدام فناوری دسترسی داشته باشد. ماسک می‌توانست بخشی از آینده را بسازد، اما هنوز در جهانی فعالیت می‌کرد که قواعد اصلی آن را دیگران نوشته بودند. قواعدی که پادشاه ضامن اجرا آن بود.

این محدودیت برای او دوستان صاحب قدرت و ثروتش آزاردهنده بود. نه لزوماً چون هر قاعده‌ای ناعادلانه بود، بلکه چون هیچ قاعده‌ای از نظر او نباید از پرسش مصون می‌ماند. اگر مقررات سرعت یک پروژه را کم می‌کرد، باید دوباره بررسی می‌شد؛ اگر ساختارهای سیاسی مانع گسترش یک فناوری می‌شدند، باید به چالش کشیده می‌شدند؛ و اگر قدرت در نهادهایی متمرکز بود که با سرعت تغییرات فناورانه هماهنگ نبودند، شاید زمان آن رسیده بود که خود آن نهادها تغییر کنند.

اما میان تغییر دادن یک صنعت و تغییر دادن نظم جهانی فاصله زیادی وجود داشت. می‌شد کارخانه‌ای ساخت، هزینه پرتاب موشک را کاهش داد یا شرکتی را به یکی از بازیگران اصلی یک بازار تبدیل کرد. برهم‌زدن قواعدی که امنیت، تجارت و اعتبار مالی جهان را به هم پیوند می‌دادند، مسئله‌ای دیگر بود. برای چنین کاری، فقط مهندس و سرمایه لازم نبود؛ به طوفانی سیاسی نیاز بود که بتواند درهای بسته را باز کند، قراردادهای قدیمی را زیر سؤال ببرد و حتی اگر لازم شد، ساختاری را که دهه‌ها دوام آورده بود، به لرزه درآورد.

ماسک در جست‌وجوی چنین نیرویی بود، هرچند شاید در آغاز خودش هم نمی‌توانست تمام پیامدهای این جست‌وجو را روشن کند. او به مردی فکر می‌کرد که از قواعد نمی‌ترسید، از درگیری با نهادها استقبال می‌کرد و برای جلب توجه به اجازه دیگران احتیاج نداشت. مردی که می‌توانست در جایی که مدیران و دیپلمات‌ها از تغییر تدریجی سخن می‌گفتند، ناگهان میز را برگرداند.

آن مرد حتما و فقط ترامپ بود.

برای بسیاری، این دو به دو جهان متفاوت تعلق داشتند: یکی با برج‌ها، دوربین‌ها و سیاست انتخاباتی سروکار داشت؛ دیگری با موشک، نرم‌افزار و رؤیای آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته بود. اما میانشان وجه مشترکی وجود داشت که از تفاوت‌های ظاهری مهم‌تر بود. هر دو به ساختارهای تثبیت‌شده بدگمان بودند، هر دو از کندی نهادها شکایت داشتند و هر دو باور داشتند که اراده یک فرد می‌تواند چیزی را تغییر دهد که دیگران تغییرناپذیر می‌پندارند.

بااین‌حال، مقصدهایشان یکسان نبود. ترامپ می‌خواست در معامله‌ای که جهان نامش را نظم گذاشته بود، دست بالا را پیدا کند. ماسک به امکان جهانی فکر می‌کرد که در آن، فناوری و زیرساخت‌های تازه مرکز قدرت را جابه‌جا کنند. اولی می‌خواست قواعد را به سود خود بازنویسی کند؛ دومی به این فکر می‌کرد که اگر قواعد قدیمی فروبریزند، چه کسی زودتر از دیگران می‌تواند مصالح نظم بعدی را کنار هم بگذارد.

ایلان هنوز به دنبال معمار نبود؛ دست‌کم نه به معنای کسی که آرام و بی‌صدا نقشه‌ای کامل روی کاغذ می‌کشد. آنچه نیاز داشت، نیرویی بود که دیوار را ترک بیندازد. نیرویی که نه برای مرمت بنا، بلکه برای آشکار کردن ضعف‌های آن وارد میدان شود.

و در سیاست، کمتر کسی به اندازه ترامپ می‌توانست هم‌زمان توجه جهان را جلب کند، متحدان را نگران سازد و مخالفان را وادار کند برای پیش‌بینی حرکت بعدی‌اش وقت بگذارند.

پرده چهارم: جلسه‌ای در سایه#

اتاق پنجره نداشت. نور سفید سقف روی میز بلند می‌افتاد و از سطح صاف آن بازمی‌گشت؛ نوری که نه گرمایی داشت و نه سایه‌ای را کاملاً از میان می‌برد. بیرون، پالو آلتو در قلب سیلیکون ولی در آرامش معمول خود بود. درختان کنار خیابان تکان اندکی می‌خوردند و رفت‌وآمد خودروها از پشت دیوارهای ساختمان به صدایی دور و بی‌اهمیت تبدیل شده بود.

ماسک پشت میز نشسته بود. تلفنش را بیرون گذاشته بود. در برابرش دو مرد قرار داشتند که در فضای عمومی کمتر دیده می‌شدند و ترجیح می‌دادند نامشان به گفت‌وگوهایی گره نخورد که بعدها ممکن بود معنایی سیاسی پیدا کنند. آن دو نفر نمایندگان بخشی از ثروت جهان بودند که به این راحتی قابل تصور نیست. نمایندگان افراد و شرکت هایی که در انتقال قدرت از بریتانیا به آمریکا بعد از جنگ دوم نقش اصلی رو بازی کردن.

آن‌ها نه برای شنیدن رؤیایی تازه به آنجا آمده بودند و نه برای بحث درباره آینده دور فناوری. مسئله‌شان ساده‌تر بود؛ تجربه جهان تک قطبی و یک پادشاه شکست خورده بود. آیا می‌شد از یک آشفتگی سیاسی، فرصتی برای تغییر ساختار قدرت و حفظ سرمایه ساخت؟

یکی از آن دوکه شکم گنده ای داشت، پس از ورق زدن چند صفحه، گفت: مشکل این است که هرکس از اصلاح حرف می‌زند، در نهایت می‌خواهد همان ساختمان را نگه دارد. فقط پنجره‌ها را عوض می‌کند، چند اتاق را می‌بندد و اسمش را تغییر می‌دهد.

ماسک به کاغذها نگاه کرد، نه به گوینده. چون بیشتر آدم‌ها به ساختمان وابسته‌اند. حتی وقتی از آن متنفرند، زندگی‌شان را بر اساس همان ساختمان تنظیم کرده‌اند.

مرد دوم ک هکت وشلوار گران قیمتی پوشیده بود دست‌هایش را روی میز گذاشت :پس چطور تغییرش می‌دهی؟ جنگ جهانی خیلی وقته تموم شده.

ماسک لحظه‌ای مکث کرد. پرسش ساده بود، اما پاسخی که در ذهنش داشت به‌سادگی بیان نمی‌شد. او می‌توانست درباره سرمایه‌گذاری، فناوری، تولید و سرعت حرف بزند؛ می‌توانست توضیح دهد چگونه یک شرکت با ورود به بازاری که دیگران آن را بسته می‌دانستند، قواعد رقابت را تغییر می‌دهد. اما سیاست مانند یک بازار واحد نبود. دولت‌ها، ارتش‌ها، بانک‌ها و افکار عمومی هرکدام منطق خود را داشتند و هیچ‌کس نمی‌توانست همه آن‌ها را مانند قطعات یک ماشین جابه‌جا کند.

گاهی لازم نیست خودت ساختمان را خراب کنی. او سرانجام گفت. کافی است کسی را پیدا کنی که از ضربه زدن نترسد.

مرد اول پرسید: و بعد؟

بعد باید ببینی چه چیزی باقی می‌ماند.

در اتاق سکوت افتاد. این پاسخ بیش از آن‌که نقشه‌ای کامل باشد، اعتراف به بخشی از نادانسته‌ها بود. هیچ‌کس نمی‌توانست با اطمینان بگوید پس از شکستن قواعد، کدام نهادها دوام می‌آورند، کدام اتحادها از هم می‌پاشند و کدام کشورها خلأ را پر می‌کنند. اما برای کسی که سال‌ها در ساختارهای موجود فعالیت کرده و بارها با محدودیت‌های آن‌ها برخورد کرده بود، همین نامعلومی می‌توانست جذاب باشد. نظم قدیم راه را برای همه باز نمی‌کرد؛ آشفتگی شاید فرصتی ایجاد می‌کرد که در شرایط عادی وجود نداشت. در شرایطی که چین درست پشت سر آن ها بود.

نام ترامپ در گفت‌وگو ظاهر شد؛ ابتدا مانند یک گزینه در میان گزینه‌های دیگر، سپس به‌عنوان نامی که توجه هر سه نفر را به خود جلب می‌کرد. ترامپ به قواعد احترام نمی‌گذاشت، دست‌کم نه به شیوه‌ای که سیاستمداران حرفه‌ای انتظار داشتند. می‌توانست تعهدی را زیر سؤال ببرد که دولت قبلی آن را بخشی از اعتبار آمریکا می‌دانست، یا با جمله‌ای کوتاه، هفته‌ها کار دیپلماتیک را به بحران تبدیل کند. برای برخی، این رفتار نشانه بی‌ثباتی بود. برای برخی دیگر، ابزاری برای وادار کردن طرف مقابل به مذاکره اما آن سه نفر فقط به جریان ثروت جهانی فکر میکردند و قدرتی که باید ان را مدیریت میکرد.

ماسک به او به چشم یک نیروی سیاسی نگاه می‌کرد که می‌توانست کاری را انجام دهد که شرکت‌ها و فناوری به‌تنهایی قادر به انجامش نبودند؛ ساختارهای تثبیت‌شده را از حالت بدیهی خارج کند. اگر مردم به این نتیجه می‌رسیدند که قواعد همیشه معتبر نیستند، اگر متحدان دیگر نمی‌توانستند درباره تداوم تعهدات آمریکا مطمئن باشند و اگر رقیبان ناچار می‌شدند محاسبات خود را از نو انجام دهند، فضای تازه‌ای برای تصمیم‌گیری پدید می‌آمد.

اما این فضا، برخلاف یک آزمایش مهندسی، دیوارهای محافظ نداشت. نمی‌شد آشوب را تا اندازه معینی افزایش داد و سپس با فشردن یک دکمه متوقفش کرد. دولت‌ها ممکن بود از ترس عقب‌نشینی نکنند، بلکه به سمت اتحادهای تازه بروند. بازارها ممکن بود به‌جای پذیرفتن شرایط جدید، اعتماد خود را از دست بدهند. متحدی که امروز از تهدید برای گرفتن امتیاز استفاده می‌کرد، فردا شاید دیگر به تضمین‌های همان متحدکننده اعتماد نمی‌کرد.

مرد دوم این نگرانی را به زبان آورد: فرض کنیم ضربه کار کند. از کجا می‌دانی چیزی که بعدش می‌آید، بهتر است؟

ماسک به پشتی صندلی تکیه داد. برای نخستین بار در طول جلسه، نگاهش را از میز برداشت و مستقیم به او نگاه کرد.

نمی‌دانم.

پاسخ، فضای اتاق را برای لحظه‌ای تغییر داد. مرد چاق انتظار داشت توضیحی درباره فناوری، بهره‌وری یا فرصت‌های تاریخی بشنود. مرد دوم شاید تصور می‌کرد در پس این ایده، طرحی دقیق وجود دارد که فقط هنوز جزئیاتش آشکار نشده است. اما ماسک نمی‌توانست آینده را تضمین کند. آنچه داشت، اعتقاد به این احتمال بود که ساختار موجود مانع تغییر شده و برای عبور از آن باید خطر کرد.

او سپس اضافه کرد: اما می‌دانم اگر هیچ‌چیز تغییر نکند، بازیگران جدید میتوانند قواعد رو علیه آمریکا و ما به کار گیرند.به زودی لوله تفنگ به سمت صاحب اون نشانه میرود.

بحث به زمان رسید؛ نه زمان یک انتخابات یا یک دوره ریاست‌جمهوری، بلکه فاصله‌ای که برای شکل گرفتن یک نظم تازه لازم بود. پنج سال؟ ده سال؟ هیچ‌کدام عدد قطعی نبودند. فناوری می‌توانست سریع‌تر از سیاست حرکت کند، اما نهادها و جوامع به‌سادگی با آن همراه نمی‌شدند. بااین‌حال، آن‌ها به این نتیجه رسیدند که فرصت‌ها همیشه در لحظه‌ای پدیدار نمی‌شوند که همه‌چیز آماده باشد. گاهی باید پیش از روشن شدن نتیجه، در موقعیتی قرار گرفته باشی که بتوانی از تغییر استفاده کنی.

وقتی جلسه تمام شد، هیچ سندی با عنوان طرح نظم جدید روی میز نماندفقط قرار شد ماسک نماینده جریان سرمایه جهانی برای انجام این کار باشد. کسی نقشه‌ای کامل امضا نکرد و هیچ‌یک از حاضران نمی‌توانست ادعا کند که آینده را در اختیار دارد. آنچه باقی ماند، ایده‌ای بود که از همان ابتدا خطرش را در خود حمل می‌کرد: شاید برای ساختن چیزی تازه، لازم بود نیرویی را به حرکت درآورد که کنترلش آسان نبود.

ماسک از اتاق بیرون رفت و تلفنش را برداشت. چند پیام روی صفحه ظاهر شد؛ یکی درباره یک پروژه، دیگری درباره یک تصمیم اجرایی و سومی درباره موضوعی که می‌توانست تا فردا صبر کند. او به راهرو رسید، لحظه‌ای ایستاد و به صفحه خاموشی که حالا روشن شده بود نگاه کرد. جهان واقعی، با تمام جزئیات و تعهدات روزمره‌اش، همچنان منتظر بود.

اما در ذهن او، پرسش دیگری شکل گرفته بود: اگر مردی بتواند دیوار را فروبریزد، چه کسی آجرهای باقی‌مانده را در دست خواهد گرفت؟

جوکر تایم

پرده پنجم: ورود جوکر#

واشنگتن برای ورود یک رئیس‌جمهور تازه آماده می‌شد، اما آمادگی تشریفاتی با آمادگی واقعی تفاوت داشت. ساختمان‌ها تمیز شده بودند، سخنرانی‌ها بارها مرور شده بودند و کارکنان دولت می‌کوشیدند انتقال قدرت را به همان روند آشنایی تبدیل کنند که بارها تجربه کرده بودند. در راهروها، پرونده‌ها جابه‌جا می‌شدند و درباره انتصاب‌ها، اولویت‌ها و نخستین تصمیم‌ها بحث می‌کردند. همه‌چیز ظاهراً طبق برنامه پیش می‌رفت؛ گویی تنها قرار بود نام تازه‌ای بر در اتاقی قدیمی نصب شود.

ترامپ به کاخ سفید آمد، اما از همان آغاز رفتارش این تصور را برهم زد که او نیز سرانجام در قواعد نهادهای ریاست‌جمهوری حل خواهد شد. او به جای آن‌که زبان آشنای دستگاه را بیاموزد و سپس در محدوده آن حرکت کند، از روزهای نخست دستگاه را به چالش کشید. آنچه برای دیگران بخشی از تشریفات اداره کشور بود، برای او گاه نشانه‌ای از عادت‌های فرسوده به نظر می‌رسید؛ عادت‌هایی که به باورش، قدرت آمریکا را به جای آن‌که متمرکز کنند، پراکنده و محدود کرده بودند.

او درباره توافق‌ها سؤال می‌کرد، از متحدان می‌پرسید چرا سهم بیشتری از هزینه‌ها نمی‌پردازند و به مقام‌هایی که از ضرورت حفظ اعتبار آمریکا حرف می‌زدند، با تردید نگاه می‌کرد. اعتبار، در ذهن او، نباید به تعهدی تبدیل می‌شد که طرف مقابل بتواند بی‌هزینه از آن استفاده کند. اگر متحدی از حمایت آمریکا بهره می‌برد، باید بهایش را می‌پرداخت؛ اگر توافقی سود گذشته را نداشت، باید دوباره مذاکره می‌شد؛ و اگر نهاد بین‌المللی‌ای با خواسته‌های واشنگتن کنار نمی‌آمد، چرا آمریکا باید بی‌قیدوشرط از آن حمایت می‌کرد؟

این پرسش‌ها به‌خودی‌خود تازه نبودند. سیاستمداران پیش از او نیز درباره هزینه اتحادها و کارآمدی نهادهای بین‌المللی بحث کرده بودند. تفاوت ترامپ در شیوه طرح آن‌ها بود. او ابهام را دوست داشت، از تهدید عقب‌نشینی نمی‌کرد و گاهی پیش از آن‌که دستگاه دیپلماسی بتواند پیامدهای یک موضع را ارزیابی کند، موضع دیگری می‌گرفت. متحدان نمی‌دانستند کدام جمله را باید جدی بگیرند؛ مخالفان نمی‌توانستند مطمئن باشند که تهدیدی صرفاً برای گرفتن امتیاز مطرح شده یا مقدمه تصمیمی واقعی است.

در کاخ سفید، این رفتار برای برخی کارکنان فرساینده بود. آن‌ها عادت داشتند تصمیم‌ها را در مسیرهایی مشخص پیش ببرند: بررسی، مشورت، هماهنگی و اعلام. ترامپ گاهی این مسیر را وارونه می‌کرد. ابتدا حرفی می‌زد، سپس دیگران می‌کوشیدند بفهمند چه تصمیمی پشت آن قرار دارد؛ گاهی نیز تصمیمی که قطعی به نظر می‌رسید، پیش از آن‌که به مرحله اجرا برسد، با موضعی تازه جایگزین می‌شد. او این وضعیت را بخشی از قدرت چانه‌زنی می‌دانست، اما کسانی که باید پیامدهای آن را مدیریت می‌کردند، همیشه چنین برداشتی نداشتند.

نخستین شکاف‌ها در زبان ظاهر شدند. واژه‌هایی که برای سیاستمداران حرفه‌ای بار حقوقی و تاریخی داشتند، در دهان او بیشتر شبیه پیشنهادهای قابل مذاکره بودند. تعهد می‌توانست مشروط شود، توافق می‌توانست دوباره بررسی شود و دوستی دیرینه نمی‌توانست مانع مطالبه امتیازی تازه باشد. جهان به این زبان عادت نداشت، زیرا نظم پس از جنگ جهانی دوم نه فقط بر توان نظامی آمریکا، بلکه بر این انتظار نیز تکیه داشت که واشنگتن در لحظه‌های حساس، به تعهداتش پایبند می‌ماند.

ترامپ این انتظار را به موضوع مذاکره تبدیل کرد.

ایلان هم که برای موفقیت ترامپ هم خودش هم دوستان بانکدارش همه تلاش هایشان را کرده بودندکنار ترامپ بود.. ماسک می‌دانست که دولت آمریکا فقط مجموعه‌ای از مقام‌ها و ساختمان‌ها نیست؛ بخشی از زیرساخت قدرت جهانی است. تصمیم‌های آن بر سرمایه، فناوری، تجارت و امنیت اثر می‌گذاشتند. اگر رئیس‌جمهور می‌توانست رابطه آمریکا با متحدانش را از نو تعریف کند، پس تغییر در کاخ سفید ممکن بود پیامدهایی فراتر از سیاست روز داشته باشد.

ماسک در ترامپ چیزی می‌دید که در مدیران و سیاستمداران محتاط کمتر پیدا می‌شد؛ آمادگی برای شکستن روندی که دیگران آن را اجتناب‌ناپذیر می‌دانستند. او لازم نبود در همه حوزه‌ها نظریه‌ای کامل داشته باشد. کافی بود بتواند آن‌قدر فشار وارد کند که دیگران نتوانند مانند گذشته عمل کنند.

اما شکستن روندها با ساختن جایگزین تفاوت داشت. ترامپ می‌توانست توافقی را زیر سؤال ببرد، متحدی را نگران کند یا نهادهای قدیمی را به دفاع از خود وادارد. هیچ‌یک از این کارها به‌تنهایی تضمین نمی‌کرد که نظم تازه‌ای شکل بگیرد. شاید حاصل کار، نظامی کارآمدتر می‌شد؛ شاید هم خلأیی به وجود می‌آمد که رقیبان آمریکا برای پر کردنش صف می‌کشیدند.

ماسک به این فاصله فکر می‌کرد، هرچند هنوز نمی‌توانست آن را به‌طور کامل اندازه بگیرد. برای او، ترامپ نیرویی بود که می‌توانست مانع نخست را از سر راه بردارد. اینکه پس از آن چه رخ می‌داد، به تصمیم‌های بسیاری بستگی داشت؛ تصمیم‌هایی که هنوز گرفته نشده بودند و بازیگرانی که هنوز نمی‌دانستند چه چیزی در انتظارشان است.

در بیرون کاخ سفید، جهان به حرکت خود ادامه می‌داد. پکن برنامه‌هایش را دنبال می‌کرد، مسکو در پی حفظ موقعیت خود بود، اروپا میان وابستگی امنیتی و میل به استقلال دست‌وپا می‌زد و دولت‌های خاورمیانه از خود می‌پرسیدند تغییر لحن واشنگتن چه معنایی برای امنیت و منافعشان خواهد داشت. هیچ‌کدام نمی‌توانستند صرفاً منتظر بمانند تا معلوم شود ترامپ واقعاً چه می‌خواهد. در سیاست جهانی، گاهی حتی تردید درباره تصمیم یک قدرت بزرگ، دیگران را وادار می‌کند تصمیم‌های خود را تغییر دهند.

ترامپ وارد کاخ سفید شده بود، اما پرسش اصلی هنوز پاسخ نداشت: آیا او می‌خواست پادشاهی را نجات دهد، دیگران را وادار کند سهم بیشتری به او بدهد، یا با ویران کردن بخشی از نظم موجود، راه را برای چیزی باز کند که خودش نیز شکل نهایی‌اش را نمی‌دانست؟

در آن سوی ماجرا، ماسک به جای پاسخ دادن به این پرسش، منتظر بود ببیند دیوار نخست کجا ترک برمی‌دارد.

پرده ششم: شعله های ترسناک#

میز بزرگ بود و صندلی‌ها طوری چیده شده بودند که هیچ‌کس ناچار نباشد برای دیدن دیگری سرش را بیش از اندازه بچرخاند. روی میز، نقشه‌ای از جهان گسترده شده بود؛ خطوط دریایی با رنگ آبی، مرزها با رنگ‌های کم‌رنگ و چند نقطه با علامت‌هایی مشخص شده بودند که معنایشان برای حاضران روشن بود. در چنین جلسه‌ای، هر کشور روی کاغذ به اندازه‌ای فضا اشغال می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌توانست ادعا کند که وزن واقعی‌اش با مساحتش برابر است.

حاضران هرکدام با تصوری متفاوت از نظم جهانی به آن میز نگاه می‌کردند. چین می‌خواست فضای بیشتری برای قدرت رو به رشد خود پیدا کند، بی‌آن‌که ناچار شود زودتر از موعد هزینه یک رویارویی بزرگ را بپردازد. روسیه نمی‌خواست در جهانی که قواعدش را دیگران نوشته‌اند، به بازیگری درجه دوم تبدیل شود. اروپا میان نگرانی از تهدیدهای بیرونی و تردید درباره میزان اتکایش به آمریکا گرفتار بود. ایران به جغرافیا و موقعیتی می‌اندیشید که می‌توانست برایش اهرم فشار بسازد. عربستان و ترکیه هر یک در پی گسترش نفوذ خود بودند.

هیچ‌یک از این بازیگران صرفاً تماشاگر نبودند. هرکدام برنامه‌ای داشتند، محدودیت‌هایی را می‌شناختند و امیدوار بودند از اختلاف دیگران سود ببرند. آنچه آن‌ها را در یک اتاق گرد هم می‌آورد، توافق بر سر آینده نبود؛ نگرانی مشترک از این بود که آینده، بدون مشارکت آن‌ها نوشته شود.

ترامپ به میز نزدیک شد. نگاهش برای لحظه‌ای روی نقشه ماند، اما به نظر نمی‌رسید قصد داشته باشد مانند یک فرمانده مسیرها را بررسی کند. او کاغذی را که در دست داشت روی میز گذاشت و به چهره‌های روبه‌رویش نگاه کرد. در اتاق، سکوتی برقرار شد که بیشتر از احترام، از انتظار ناشی می‌شد. همه می‌خواستند بدانند این بار قرار است کدام قاعده زیر سؤال برود.

ترامپ کاغذ را بالا گرفت. متن آن، به‌جای آن‌که در مقام یک سند حقوقی اهمیت داشته باشد، نشانه مجموعه‌ای از تعهدات و توافق‌هایی بود که نظم موجود بر آن‌ها تکیه می‌کرد که پایین آن یک امضای بزرگ دیده میشد ،شاید امضای تضمین هژمون.. او آن را لحظه‌ای میان انگشتانش نگه داشت، سپس فنک طلایی خودش رو دراورد وبعد از چند تلاش ناموفق اخر روشن شد. کاغذ آرام گرفت و لبه‌اش سیاه شد . شعله به‌تدریج بالا رفت و نوشته‌ها در میان خاکستر جمع شدند.

کسی حرکت نکرد. صدای سوختن کاغذ در اتاق به گوش همه رسید، اما سکوت اطراف میز آن را برجسته کرده بود .نماینده ایران و روسیه همان لحطه از اتاق خارج شدن. ترامپ با اخم خروجشان را نگاه کرد

ترامپ خاکستر را روی میز رها کرد و گفت: چرا باید قواعدی را حفظ کنیم که دیگر به نفع ما نیستند؟

هیچ‌کس غیر از اون دوتا بلافاصله پاسخ ندادچین میخندیدو بقیه اضطراب داشتند. پرسش او را می‌شد دعوتی به مذاکره دانست یا تهدیدی علیه کل چارچوبی که دهه‌ها از آن حمایت شده بود. شاید هم هر دو معنا را هم‌زمان در خود داشت. همین ابهام، بخشی از اثر آن بود. حاضران نمی‌توانستند مطمئن باشند که با پیشنهادی برای گرفتن امتیاز روبه‌رو هستند یا با اعلام آمادگی برای کنار گذاشتن تعهداتی که دیگران بر اساس آن‌ها برنامه‌ریزی کرده بودند.

ترامپ نشست و شروع به حرف زدن کرد. از هزینه‌هایی گفت که آمریکا برای امنیت متحدانش می‌پرداخت، از توافق‌هایی که به نظرش بیش از آن‌که سود داشته باشند، دست‌وپاگیر شده بودند و از نهادهایی که در آن‌ها واشنگتن باید برای تصمیم‌های خود به دیگران پاسخ می‌داد. او نظم را مانند قراردادی می‌دید که مدت زیادی بدون بازنگری ادامه یافته بود؛ قراردادی که طرف‌های دیگر به مزایایش عادت کرده بودند و حالا هر تغییری را تهدیدی علیه ثبات می‌دانستند.

در نگاه او، ثبات به‌خودی‌خود فضیلت نبود. اگر وضع موجود به رقیبان امکان می‌داد قدرت بیشتری جمع کنند، اگر متحدان از حمایت آمریکا برخوردار می‌شدند بی‌آن‌که سهم متناسبی بپردازند و اگر تعهدات گذشته دست واشنگتن را در لحظه‌های حساس می‌بستند، حفظ همان وضع می‌توانست به‌جای نشانه قدرت، نشانه ضعف باشد.

در طول جلسه، واژه تعرفه چند بار به میان آمد؛ ابزاری اقتصادی که در زبان ترامپ فقط معنای مالی نداشت. تعرفه می‌توانست پیام بدهد، طرف مقابل را وادار به محاسبه دوباره کند و به واشنگتن اهرمی بدهد که از نگاه او در توافق‌های قبلی به‌اندازه کافی به کار گرفته نشده بود. ناتو نیز به موضوع بحث تبدیل شد. پرسش او فقط این نبود که اتحاد چه ارزشی دارد، بلکه این بود که هر عضو چه سهمی از هزینه آن را می‌پردازد و آمریکا تا چه اندازه باید برای حفظش مسئولیت بپذیرد.

توافق‌ها و نهادهای بین‌المللی نیز از این تردید در امان نماندند. آنچه برای برخی نشانه بی‌اعتبار کردن تعهدات آمریکا بود، برای ترامپ فرصتی برای مذاکره دوباره به شمار می‌رفت. او باور داشت که تهدید به خروج، حتی اگر به خروج واقعی منجر نشود، می‌تواند شرایط را تغییر دهد. اما این روش بر فرضی حساس تکیه داشت: طرف مقابل باید باور کند که تهدید واقعی است، بی‌آن‌که آن‌قدر از آن بترسد که راه‌های دیگری برای مقابله پیدا کند.

پشت چهره‌های آرام دور میز، محاسبات متفاوتی جریان داشت. چین می‌کوشید بفهمد آیا این رفتار به معنای عقب‌نشینی آمریکا از نقش جهانی خود است یا راهی تازه برای تحمیل هزینه بر رقیبان. اروپایی‌ها با این پرسش روبه‌رو بودند که اگر تضمین‌های آمریکا دیگر قطعی نباشند، آیا باید هزینه استقلال بیشتری را بپردازند یا برای بازگرداندن اطمینان به واشنگتن امتیاز بدهند.

در رهرو بیرونی ایران وروسیه داشتن به اینده فکر میکردن. روسیه می‌توانست در شکاف‌های میان آمریکا و متحدانش فرصت ببیند، اما نمی‌توانست مطمئن باشد که آشفتگی آینده به سودش تمام خواهد شد ایران نیز در این میز فقط یک نام روی نقشه نبود. موقعیت جغرافیایی‌اش، به‌ویژه در ارتباط با تنگه هرمز، می‌توانست در محاسبات امنیتی و اقتصادی دیگران اثر بگذارد. برای تهران، تغییر در تعهدات آمریکا می‌توانست هم فرصت ایجاد کند و هم خطرهای تازه‌ای به وجود آورد.

ترامپ به سخن گفتن ادامه می‌داد، بی‌آن‌که منتظر بماند همه حاضران به یک برداشت مشترک برسند. او از قواعدی حرف می‌زد که باید تغییر می‌کردند، از توافق‌هایی که باید دوباره بررسی می‌شدند و از جهانی که دیگر نمی‌شد آن را با همان فرمول‌های گذشته اداره کرد. برای او، میز مذاکره جایی بود که می‌شد از آن امتیاز گرفت؛ اما برای برخی از کسانی که روبه‌رویش نشسته بودند، خود میز بخشی از زیرساخت نظم جهانی بود. اگر میز می‌لرزید، ممکن بود چیزی فراتر از یک معامله از دست برود.

ماسک نماینده ثروت جهانی در جلسه بود. در آن جلسه کمتر از ترامپ سخن می‌گفت. او به واکنش‌ها نگاه می‌کرد، به مکث‌هایی که پس از هر جمله به وجود می‌آمدند و به این واقعیت که هیچ‌کس نمی‌توانست پیش‌بینی کند طرف مقابل در روز بعد چه تصمیمی خواهد گرفت. آنچه برای ترامپ ابزار فشار بود، برای ماسک می‌توانست آغاز تغییر بزرگ‌تری باشد. اگر اعتماد به قواعد موجود کاهش می‌یافت و دولت‌ها ناچار می‌شدند خود را با وضعیتی تازه سازگار کنند، فرصت‌هایی پدید می‌آمد که در دوره ثبات به‌سختی قابل تصور بودند.

بااین‌حال، او می‌دانست که خلأ فقط برای سازندگان باز نمی‌شود. کسانی که قصد تقویت قدرت دارند نیز می‌توانند از آن بهره ببرند؛ قدرت‌هایی که می‌خواهند نفوذ خود را گسترش دهند، شرکت‌هایی که در پی انحصارند و دولت‌هایی که حاضرند هزینه بی‌ثباتی را به دیگران منتقل کنند. هیچ تضمینی وجود نداشت که پس از کنار رفتن قواعد قدیمی، بهترین طرح برنده شود.

جلسه پایان یافت، اما پرسش‌هایش به پایان نرسید. حاضران از اتاق خارج شدند و هرکدام روایت خود را از آنچه دیده بودند با خود بردند. بعضی به دنبال راهی برای مهار پیامدهای سخنان ترامپ می‌گشتند؛ بعضی به فکر استفاده از شکاف‌های تازه بودند؛ و بعضی هنوز نمی‌دانستند آیا باید آنچه شنیده بودند را اعلام یک تغییر تاریخی بدانند یا بخشی از یک بازی چانه‌زنی پرخطر.

ترامپ کاغذ سوخته را پشت سر گذاشت. برای او، این حرکت پیامی روشن داشت: هیچ قاعده‌ای نباید صرفاً به دلیل قدمتش از پرسش مصون بماند.

ماسک اما به خاکستر نگاه می‌کرد و به چیزی فکر می‌کرد که ترامپ کمتر درباره‌اش حرف زده بود: پس از سوختن کاغذ، چه کسی متن بعدی را می‌نویسد؟

پرده هفتم: سربازان جوکر#

اشتباه بود اگر تصور می‌شد همه کسانی که به ترامپ نزدیک می‌شدند، جهان را مانند او می‌دیدند. بسیاری از آن‌ها نه به آشوب علاقه‌ای داشتند و نه به تخریب قواعد، مگر آن‌که این کار راهی برای رسیدن به هدفی مشخص باز کند. آن‌ها ترامپ را به این دلیل می‌خواستند که می‌توانست تعادل موجود را برهم بزند؛ اما هرکدام امیدوار بودند پس از برهم خوردن تعادل، جهان به شکلی درآید که برای خودشان سودمندتر باشد.

در اورشلیم، مرد مو خاکستری به تحولات واشنگتن از زاویه امنیت می‌نگریست. برای او، هر تغییر در سیاست آمریکا می‌توانست بر آزادی عمل اسرائیل در منطقه، رابطه با متحدان و شیوه مواجهه با تهدیدهای نظامی اثر بگذارد. رئیس‌جمهوری که کمتر از پیشینیانش به تشریفات دیپلماتیک پایبند بود، می‌توانست برای اسرائیل فرصت‌هایی فراهم کند؛ اما همان رئیس‌جمهور ممکن بود روزی تصمیم بگیرد که هزینه حمایت از یک متحد بیش از فایده آن شده است. نزدیکی به ترامپ، مانند هر رابطه سیاسی دیگری، برای نتانیاهو هم امکان می‌آفرید و هم وابستگی ایجاد می‌کرد.

در ریاض، ولیعهد عربستان به آینده‌ای می‌اندیشید که در آن کشورش فقط صادرکننده انرژی یا خریدار تجهیزات امنیتی نباشد. عربستان می‌خواست در منطقه و اقتصاد جهانی نقشی بزرگ‌تر داشته باشد؛ برای این هدف، سرمایه‌گذاری، فناوری و رابطه با قدرت‌های بزرگ اهمیت داشتند. ترامپ می‌توانست شریک مناسبی باشد، زیرا زبان معامله را می‌فهمید و آمادگی داشت روابط را بر اساس منافع مورد ادعای طرفین بازتعریف کند. بااین‌حال، ریاض نیز می‌دانست که رابطه‌ای مبتنی بر معامله ممکن است با تغییر محاسبات طرف مقابل دگرگون شود. آنچه امروز توافقی سودمند بود، فردا می‌توانست به مطالبه‌ای تازه تبدیل شود.

در آنکارا، اردوغان به فرصتی برای گسترش استقلال عمل ترکیه فکر می‌کرد. کشورش در محل تلاقی چند حوزه قدرت قرار داشت و می‌کوشید از این موقعیت برای افزایش نفوذ منطقه‌ای و جهانی استفاده کند. اختلاف میان قدرت‌های بزرگ می‌توانست فضای مانور بیشتری به آنکارا بدهد؛ اما همان اختلاف‌ها ممکن بود بحران‌هایی ایجاد کنند که ترکیه ناچار شود هزینه‌شان را بپردازد. اردوغان می‌دانست که در چنین وضعیتی، انعطاف ارزشمند است، ولی انعطاف بدون محاسبه می‌تواند به گرفتار شدن میان چند طرف بینجامد.

این چند رهبر و سایر متحدان، با وجود تفاوت‌هایشان، در یک نکته مشترک بودند؛ آن‌ها ترامپ را نیرویی می‌دیدند که می‌شد با او کار کرد، بر او اثر گذاشت یا از حرکت‌هایش بهره برد. اما هیچ‌کدام نمی‌توانستند مطمئن باشند که او نیز همان‌طور به رابطه نگاه می‌کند. ترامپ متحد را نه لزوماً شریک دائمی، بلکه طرف معامله‌ای می‌دید که ارزشش باید در هر مرحله سنجیده شود. برای او، نزدیکی سیاسی به‌خودی‌خود تعهدی همیشگی ایجاد نمی‌کرد.

این همان تناقضی بود که رابطه با او را هم جذاب می‌کرد و هم خطرناک. رهبران دیگر می‌توانستند امیدوار باشند که با دسترسی به ترامپ، تصمیم‌های واشنگتن را به سود خود تغییر دهند؛ اما ترامپ نیز انتظار داشت هرکدام برای حفظ دسترسی خود، چیزی روی میز بگذارند. اگر یکی از آن‌ها گمان می‌کرد که نزدیکی امروز، حمایت قطعی فردا را تضمین می‌کند، ممکن بود خیلی زود دریابد که در بازی ترامپ هیچ تضمینی فراتر از معامله بعدی وجود ندارد.

ماسک از دور به این شبکه روابط نگاه می‌کرد. او می‌فهمید که رهبران جهان هرکدام برنامه خود را دارند و هیچ‌کدام صرفاً در انتظار اجرای نقشه او یا ترامپ نیستند. هرکدام می‌خواستند از تغییرات به سود خود استفاده کنند؛ برخی به دنبال امنیت بودند، برخی نفوذ منطقه‌ای می‌خواستند و برخی می‌کوشیدند از فشار رقیبان بکاهند. همین تعدد هدف‌ها بود که آینده را پیچیده می‌کرد و مهم تر از همه چین. با این دست فرمان چین جای پادشاه مینشست و اونها باید قبل از این فاجعه یک انفجار بزرگ درست میکردند.

اگر نظم قدیم ترک برمی‌داشت، هیچ تضمینی وجود نداشت که بازیگران به جای رقابت، برای ساختن نظمی مشترک همکاری کنند. ممکن بود هرکس آجرهای باقی‌مانده را برای ساختن دیوار خودش بردارد. در آن صورت، آشوب نه مقدمه یک نظم بهتر، بلکه آغاز رقابتی تازه می‌شد؛ رقابتی که در آن، قدرت نه فقط به کسانی تعلق می‌گرفت که بیشترین منابع را داشتند، بلکه به کسانی که زودتر از دیگران می‌فهمیدند قواعد در حال تغییرند.

ماسک به این احتمال فکر می‌کرد و در عین حال، نمی‌توانست از آنچه در حال رخ دادن بود چشم بردارد. ترامپ دیوار را به لرزه انداخته بود. رهبران جهان دور آن جمع شده بودند و هرکدام می‌کوشیدند پیش از فروریختن، بخشی از مصالحش را برای خود نگه دارند. اما هنوز کسی نمی‌دانست پس از سقوط دیوار، چه چیزی ساخته خواهد شد.

برای ترامپ، این بازی فرصتی بود برای گرفتن امتیازهای بیشتر. برای رهبران دیگر، راهی بود برای پیشبرد هدف‌های خود. برای ماسک، همه این‌ها ممکن بود مرحله‌ای از تغییری بزرگ‌تر باشند؛ تغییری که در آن، فناوری و زیرساخت‌های تازه می‌توانستند قدرت را از نهادهای قدیمی به سوی کسانی منتقل کنند که ابزارهای آینده را در اختیار داشتند.

او هنوز نمی‌دانست چه مقدار از این آینده را می‌تواند شکل دهد. اما یک چیز را به‌تدریج روشن‌تر می‌دید؛ کسی که دیوار را خراب می‌کند، لزوماً صاحب زمینی نیست که پس از آن آشکار می‌شود.

و جوکر، برخلاف معمار، هیچ تعهدی نداده بود که پس از پایان آشوب بماند و مسئولیت ویرانه‌ها را بپذیرد.

ترامپ؛ جوکر نظم جدید جهان؟

پرده هشتم: خانه‌ای را که خودت ساختی، خراب می‌کنی؟#

در یکی از راهروهای کاخ سفید، جایی که صدای قدم‌ها روی کف براق می‌پیچید و درها پشت سر کارکنان بی‌صدا بسته می‌شدند، مردی از ترامپ پرسید چرا می‌خواهد خانه‌ای را خراب کند که کشورش پس از جنگ جهانی دوم با چنین هزینه‌ای ساخته بود. پرسش را نه از سر مخالفت آشکار، بلکه با لحنی مطرح کرد که گویی هنوز امیدوار بود پشت رفتار رئیس‌جمهور منطقی آشنا پیدا کند؛ منطقی که بتوان آن را در قالب گزارش، نمودار و چند توصیه سیاستی توضیح داد.

ترامپ به او نگاه کرد. پرسش برایش غریب نبود. از زمانی که وارد سیاست شده بود، بارها با صورت‌های مختلف آن روبه‌رو شده بود؛ چرا به متحدان فشار می‌آوری؟ چرا توافق‌هایی را که آمریکا امضا کرده زیر سؤال می‌بری؟ چرا به نهادهایی حمله می‌کنی که خودت یا دولت‌های پیش از تو در ساختن و حفظشان نقش داشته‌اید؟ چرا اعتبار کشورت را به خطر می‌اندازی تا امتیازی بگیری که شاید ارزش این همه تنش را نداشته باشد؟

او به جای پاسخ فوری، به پنجره نزدیک شد. محوطه بیرون در نور روز آرام به نظر می‌رسید. چمن‌ها مرتب بودند، درختان سر جای خود ایستاده بودند و رفت‌وآمد کارکنان با نظمی ادامه داشت که از بیرون می‌توانست نشانه ثبات باشد. ترامپ دست‌هایش را در جیب گذاشت و گفت: شما به این ساختمان و محوطه نگاه می‌کنید و فقط چیزی را می‌بینید که باید حفظ شود. من به آن نگاه می‌کنم و می‌پرسم چه کسی دارد هزینه نگه‌داشتنش را می‌پردازد اگر زودتر کاری نکنیم یک چینی اون رو میخره.

مرد گفت: اما این ساختمان فقط متعلق به آمریکا نیست. متحدان هم در آن سهم دارند. همین قواعد به آمریکا امکان داده‌اند که قدرتش را در سراسر جهان گسترش دهد.

ترامپ برگشتبا جدیت گفت: و همین متحدان از آن استفاده کرده‌اند. سؤال این است که آیا ما هنوز همان معامله را می‌خواهیم یا نه.

در ذهن او، نظم جهانی چیزی نبود که به دلیل قدمتش سزاوار احترام دائمی باشد. هر قرارداد، هر اتحاد و هر نهاد باید با منافع امروز سنجیده می‌شد. اگر آمریکا هزینه امنیت اروپا را می‌پرداخت، چرا اروپا نباید سهم بیشتری از آن را بر عهده می‌گرفت؟ اگر بازار آمریکا به شرکت‌های خارجی امکان فروش می‌داد، چرا واشنگتن نباید برای دسترسی به همان بازار امتیاز بگیرد؟ اگر توافقی در گذشته منطقی به نظر می‌رسید، چه چیزی تضمین می‌کرد که در شرایط تازه نیز به همان اندازه سودمند باشد؟

این پرسش‌ها برای ترامپ صرفاً ابزار سخنرانی نبودند. آن‌ها با تجربه شخصی‌اش از معامله و رقابت پیوند داشتند. او بارها دیده بود که طرف مقابل تا زمانی به شرایط موجود وفادار می‌ماند که آن شرایط به سودش باشد. در دنیای کسب‌وکار، قرارداد می‌توانست از نو مذاکره شود، شراکت می‌توانست پایان یابد و اعتبار می‌توانست با معامله‌ای تازه بازسازی شود. او نمی‌فهمید چرا در سیاست بین‌الملل باید استثنایی وجود داشته باشد؛ چرا تعهدی که زمانی سودمند بوده، باید حتی پس از تغییر شرایط به محدودیتی دائمی تبدیل شود.

اما در این نگاه، چیزی از قلم می‌افتاد. نظم جهانی فقط مجموعه‌ای از هزینه‌ها و درآمدهای قابل محاسبه نبود. بخشی از ارزش آن در انتظاراتی نهفته بود که طی دهه‌ها شکل گرفته بودند. متحدان بر اساس تعهدات آمریکا برنامه‌ریزی می‌کردند؛ شرکت‌ها با فرض ثبات نسبی تجارت جهانی سرمایه‌گذاری می‌کردند و دولت‌ها تصمیم‌های امنیتی خود را با در نظر گرفتن واکنش احتمالی واشنگتن می‌گرفتند. اگر این انتظارات ناگهان از میان می‌رفتند، بازسازی اعتماد به آسانی تغییر دادن یک بند قرارداد نبود.

مردی که روبه‌روی ترامپ ایستاده بود، کوشید این نکته را توضیح دهد. گفت: گاهی ارزش یک تعهد در سودی نیست که همین امروز به دست می‌آوری؛ در این است که دیگران بدانند فردا هم می‌توانند روی تو حساب کنند.

ترامپ به جای پاسخ، پرسید: اگر آن‌ها فقط به این دلیل روی تو حساب کنند که می‌دانند همیشه پولش را می‌دهی چه؟

و در ذهن ترامپ یک ترس بزرگ تکرار میشد: اقتصاد امریکا در حال فروپاشی بزرگ قرار دارد اگر فکری نکنیم باید سالها سود سهامداران خارجی رو پس بدهیم مثل یک ورشکسته بزرگ.

پرسش، گفت‌وگو را متوقف کرد. پاسخ ساده‌ای وجود نداشت. آمریکا از نظم جهانی سود برده بود و هزینه‌های آن را نیز پرداخته بود. متحدانش در حفظ این نظم سهم داشتند، اما از حمایت آن هم بهره‌مند می‌شدند. هر تغییری در این رابطه می‌توانست بخشی از بار را از دوش واشنگتن بردارد؛ در عین حال، ممکن بود همان شبکه‌ای را تضعیف کند که قدرت آمریکا را فراتر از مرزهایش گسترش داده بود

ترامپ به این سوی مسئله کمتر علاقه نشان می‌داد. او از وضع موجود ناراضی بود و می‌خواست دیگران را وادار کند شرایط را از نو بپذیرند. در نگاهش، اگر طرف مقابل نگران فروپاشی اتحاد بود، همین نگرانی می‌توانست به اهرمی برای گرفتن امتیاز تبدیل شود. تهدید به خروج، تهدید به افزایش تعرفه یا تردید درباره ادامه حمایت نظامی، همه می‌توانستند بخشی از مذاکره باشند.

اما هر اهرمی محدودیت داشت. تهدیدی که بارها تکرار می‌شد، ممکن بود قدرت خود را از دست بدهد؛ تهدیدی که بیش از اندازه واقعی به نظر می‌رسید، می‌توانست طرف مقابل را به جست‌وجوی راهی برای رهایی از وابستگی وادار کند. ترامپ می‌خواست دیگران از احتمال عقب‌نشینی آمریکا بترسند، اما نمی‌خواست آن‌قدر بترسند که دیگر آمریکا را شریک قابل اتکایی ندانند. مرز میان این دو وضعیت باریک‌تر از آن بود که بتوان با یک جمله از آن عبور کرد.

او این خطر را می‌پذیرفت، چون باور داشت در بیشتر موارد، دیگران پیش از آن‌که رابطه‌ای سودمند را به‌طور کامل کنار بگذارند، برای رسیدن به توافقی تازه بازمی‌گردند. در این محاسبه، میل به حفظ وضع موجود، نیرویی بود که سرانجام طرف مقابل را به میز مذاکره می‌کشاند.

آنچه ترامپ کمتر به آن فکر می‌کرد، این بود که دیگران نیز می‌توانند از همان منطق استفاده کنند. اگر آمریکا حق داشت تعهداتش را دوباره بررسی کند، چرا متحدانش نباید چنین کنند؟ اگر واشنگتن می‌توانست از یک توافق فاصله بگیرد، چرا پایتخت‌های دیگر نباید برای روزی آماده می‌شدند که حمایت آمریکا دیگر تضمین‌شده نباشد؟ اگر نظم موجود قابل مذاکره بود، همه بازیگران می‌توانستند مذاکره‌کننده شوند.

در این صورت، نتیجه فقط افزایش سهم آمریکا نبود. جهان ممکن بود به مجموعه‌ای از معامله‌های کوتاه‌مدت تبدیل شود که در آن، هر دولت برای کاهش خطرهای خود به دنبال گزینه‌های جایگزین می‌گشت. چنین جهانی شاید در برخی موارد انعطاف‌پذیرتر بود، اما اداره آن نیز دشوارتر می‌شد؛ زیرا اعتماد، که در ظاهر دیده نمی‌شد، یکی از مصالح اصلی قدرت بود.

ترامپ از پنجره فاصله گرفت. به نظر نمی‌رسید پاسخ مرد مقابلش او را قانع کرده باشد، اما گفت‌وگو نیز بی‌اثر نمانده بود. برای لحظه‌ای کوتاه، مسئله‌ای در ذهنش شکل گرفت که نمی‌توانست آن را به یک معامله ساده تقلیل دهد: اگر قواعد قدیمی را کنار بگذارد، آیا دیگران همچنان به او نیاز خواهند داشت؟

او این پرسش را بلند نپرسید. شاید پاسخ را می‌دانست، شاید هم نمی‌خواست به آن فکر کند. آنچه برایش اهمیت داشت، این بود که نظم موجود بیش از اندازه به خودش مطمئن شده بود و کسی باید آن را مجبور می‌کرد ارزش واقعی تعهداتش را دوباره محاسبه کند. قبل از شکست بزرگ اقتصادی.

وقتی از اتاق بیرون رفت، مردی که با او صحبت کرده بود، همچنان کنار پنجره ایستاده بود. چمن‌ها مرتب بودند و ساختمان از بیرون همان شکوه پیشین را داشت. بااین‌حال، گفت‌وگو چیزی را آشکار کرده بود که در ظاهر بنا دیده نمی‌شد: رئیس‌جمهور دیگر نمی‌خواست صرفاً نگهبان خانه باشد. او می‌خواست ثابت کند که اختیار تغییر دادن آن را دارد، حتی اگر دیگران از این تغییر بترسند.

در جای دیگری، از ماسک به همان مسئله زاویه‌ای دیگر نگاه می‌کرد. برای او، پرسش فقط این نبود که چرا باید خانه‌ای را خراب کرد که خودت ساخته‌ای؛ پرسش این بود که آیا خانه‌ای که قواعدش را دیگران تعیین کرده‌اند، اصلاً اجازه می‌دهد آینده‌ای متفاوت ساخته شود؟

ترامپ می‌خواست شرایط معامله را تغییر دهد. ماسک به این فکر می‌کرد که پس از تغییر شرایط، چه چیزهایی می‌توانند جایگزین ساختارهای قدیمی شوند. آن دو در یک مسیر حرکت می‌کردند، اما نه لزوماً به سوی یک مقصد.

و گاهی خطرناک‌ترین همکاری‌ها، همکاری میان دو نفری است که تصور می‌کنند برای رسیدن به هدفی مشترک کنار هم ایستاده‌اند، درحالی‌که هرکدام پایان متفاوتی را در ذهن دارند.

پرده نهم: جوکر یا ترامپ#

شب، کاخ سفید چهره دیگری پیدا می‌کرد. در روز، رفت‌وآمدها و صداها به ساختمان زندگی می‌دادند؛ شب که می‌شد، راهروهای بلند و اتاق‌های روشن بیشتر به صحنه‌ای شباهت داشتند که بازیگرانش برای مدتی کوتاه از آن خارج شده‌اند. در یکی از اتاق‌ها، تلویزیونی خاموش بود و روی میز، چند پوشه در کنار هم قرار داشتند. ترامپ تنها بود و از پشت شیشه به تاریکی محوطه نگاه می‌کرد.

در ذهنش، سیاست شبیه بازی‌ای بود که قواعدش را می‌شد تغییر داد، به شرط آن‌که طرف مقابل باور کند تو واقعاً آماده‌ای بازی را برهم بزنی. او می‌دانست که ترس، تردید و انتظار گاهی به اندازه قدرت مادی اثر می‌گذارند. اگر دیگران نمی‌توانستند حرکت بعدی‌ات را پیش‌بینی کنند، ناچار بودند برای احتمال‌های مختلف آماده شوند؛ و آماده شدن برای هر احتمال، هزینه داشت.

اما این شیوه، تصویری آشنا را نیز به یاد می‌آورد؛ جوکر در فیلم شوالیه تاریکی؛ شخصیتی که نمی‌خواست صرفاً جای رئیس یک باند را بگیرد یا سهم بیشتری از پول شهر به دست آورد. او از بازی‌ای لذت می‌برد که در آن، قواعد و اطمینان‌های دیگران از میان می‌رفتند. قدرتش فقط در خشونت یا تهدید نبود؛ در این بود که طرف مقابل را وادار می‌کرد درباره چیزی تردید کند که پیش‌تر بدیهی می‌دانست.

مقایسه ترامپ با جوکر، اگر قرار بود چیزی بیش از یک لقب جذاب باشد، باید از همین نقطه آغاز می‌شد. ترامپ نه نسخه واقعی شخصیت یک فیلم بود و نه انگیزه‌هایش را می‌شد به میل محض برای آشوب فروکاست. او به قدرت، اعتبار شخصی، پیروزی و معامله اهمیت می‌داد. می‌خواست طرف مقابل عقب‌نشینی کند و می‌خواست این عقب‌نشینی به‌عنوان نتیجه برتری او شناخته شود. جوکرِ داستانی، برعکس، در پی آن بود که نشان دهد خودِ نظم چقدر شکننده است و انسان‌ها تا چه اندازه به قواعدی وابسته‌اند که تصور می‌کنند از آن‌ها محافظت می‌کنند.

بااین‌حال، میان این دو یک شباهت مهم وجود داشت؛ هر دو می‌توانستند از پیش‌بینی‌ناپذیری به‌عنوان ابزار استفاده کنند. جوکر با برهم زدن انتظارات، دیگران را از تکیه بر منطق معمول محروم می‌کرد؛ ترامپ نیز با تهدیدهایی که گاه از مرزهای دیپلماسی متعارف عبور می‌کردند، متحدان و رقیبان را وادار می‌ساخت سناریوهای تازه‌ای را در محاسبات خود وارد کنند.

تفاوت، در هدف نهایی بود. جوکر به دنبال اثبات این بود که نظم، زیر فشار، به‌آسانی فرو می‌ریزد. ترامپ می‌خواست از فشار برای گرفتن امتیاز استفاده کند. او لزوماً از فروپاشی نظم لذت نمی‌برد؛ اگر میتوانست با تهدید به فروپاشی، توافقی بهتر به دست آورد، ترجیح می‌داد همان توافق را داشته باشد. اما مسئله زمانی پیچیده می‌شد که دیگران تهدید را جدی می‌گرفتند و برای روزی آماده می‌شدند که شاید هیچ توافقی در کار نباشد.

ترامپ می‌توانست یک روز از اتحاد دفاع کند و روز دیگر درباره هزینه‌هایش تردید نشان دهد. می‌توانست از توافقی سخن بگوید که به نظرش ناعادلانه بود و سپس با همان طرفی مذاکره کند که تا دیروز او را مسئول شکست توافق می‌دانست. برای هوادارانش، این انعطاف نشانه قدرت و توانایی گرفتن امتیاز بود؛ برای منتقدانش، نشانه بی‌ثباتی و بی‌اعتنایی به پیامدهای بلندمدت تصمیم‌ها. هر دو گروه بخشی از واقعیت را می‌دیدند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی نمی‌توانستند نتیجه نهایی این روش را تضمین کنند.

در آن سوی شهر، ماسک به مقایسه دیگری فکر می‌کرد. او ترامپ را جوکر می‌دید، اما نه به این دلیل که هدف نهایی‌شان یکی بود. برای ماسک، ترامپ آشوبی بود که می‌توانست قواعد موجود را از جایگاه بدیهی‌شان پایین بکشد. اگر همه‌چیز طبق روال گذشته ادامه می‌یافت، ساختن زیرساخت‌های تازه نیز باید در محدوده همان نهادها، مقررات و موازنه‌های قدیمی انجام می‌شد. آشفتگی سیاسی می‌توانست این محدودیت‌ها را تضعیف کند و فضایی بسازد که در آن، فناوری و سرمایه فرصت بیشتری برای تغییر ساختار قدرت پیدا کنند.

اما ماسک هم با تناقضی روبه‌رو بود که نمی‌توانست به‌آسانی از آن عبور کند. شرکت‌های فناوری برای رشد به ثبات حقوقی، سرمایه‌گذاری بلندمدت، بازارهای بزرگ و زیرساخت‌های قابل اتکا نیاز داشتند. اگر آشفتگی از حدی می‌گذشت که اعتماد اقتصادی را از میان می‌برد، همان شرکت‌هایی که قرار بود بر ویرانه‌های نظم قدیم رشد کنند، ممکن بود نخستین قربانیان آن شوند. ساختن آینده به امکان برنامه‌ریزی نیاز داشت؛ و برنامه‌ریزی، حتی در جسورانه‌ترین پروژه‌ها، بدون درجه‌ای از نظم ممکن نبود.

این تناقض را می‌شد در رابطه آن دو دید. ترامپ می‌خواست طرف مقابل را به واکنش وادارد، حتی اگر واکنش او قابل پیش‌بینی نبود. ماسک می‌خواست از واکنش‌ها برای گشودن راه‌های تازه استفاده کند، اما در نهایت به جهانی نیاز داشت که بتوان در آن پروژه‌ای را از روی کاغذ به کارخانه، از کارخانه به بازار و از بازار به زیرساختی پایدار تبدیل کرد.

یکی با شکستن قواعد می‌خواست ثابت کند که دست بالا را دارد؛ دیگری به امکان شکل دادن قواعدی تازه فکر می‌کرد. ترامپ از لحظه‌ای که حریف عقب می‌نشست، رضایت می‌گرفت. ماسک بیشتر به آنچه پس از عقب‌نشینی باقی می‌ماند، توجه داشت.

در آن شب، ترامپ هنوز به عکس پدرش فکر نکرده بود. عکس در اتاق دیگری قرار داشت و روی میز، پوشه‌هایی بود که فردا دوباره باز می‌شدند. اما میل به اثبات برتری، همان نیرویی بود که در گذشته نیز او را به حرکت واداشته بود. کاخ سفید بزرگ‌تر از برج نیویورک بود و تصمیم‌هایش پیامدهایی بسیار فراتر از یک معامله تجاری داشتند؛ بااین‌حال، در خلوت شبانه، بخشی از منطق او همچنان همان منطق قدیمی بود؛ نباید اجازه داد دیگری آخرین کلمه را بگوید.

ماسک نیز هنوز در جایگاه معمار ننشسته بود. او نقشه‌ای قطعی در دست نداشت و نمی‌توانست بداند کدام نهادها پس از این دوره دوام می‌آورند یا کدام بازیگران از آشفتگی سود می‌برند. چیزی که در اختیار داشت، مجموعه‌ای از فناوری‌ها، سرمایه‌ها و ایده‌هایی بود که می‌توانستند در شرایط مناسب به زیرساخت‌های قدرت تبدیل شوند. برای رسیدن به آن آینده، لازم نبود ترامپ همه‌چیز را بفهمد؛ کافی بود درها را باز کند. اما اگر درها را چنان به‌هم می‌کوبید که چارچوب‌ها نیز فرو می‌ریختند، شاید هیچ‌کس نمی‌توانست از آن‌ها عبور کند. تردید اینکه حمایت از ترامپ و قدرت دادن به اون کار درستی بود یا نه لحظه ای رهایش نمیکرد. جهان در گردنه عجیبی گیر افتاده بود.

این همان نقطه‌ای بود که استعاره جوکر از یک مقایسه ساده فراتر می‌رفت. مسئله فقط این نبود که چه کسی آشوب ایجاد می‌کند؛ مسئله این بود که چه کسی می‌تواند پیامدهای آشوب را مهار کند، چه کسی از آن سود می‌برد و چه کسی در پایان، مسئول ویرانه‌ها خواهد بود.

جوکر تایم

پرده دهم: ترس آشوبگر#

ماسک دیرتر از زمانی که قرار بود رسید. در راهرو، کارکنان از کنارش گذشتند و یکی از آن‌ها در را برایش باز کرد. او با حرکتی کوتاه تشکر کرد و وارد اتاق شد؛ اتاقی که در آن، نور عصر از پنجره می‌تابید و روی میز، پوشه‌ای باز در کنار چند برگه یادداشت قرار داشت. ترامپ پشت میز نشسته بود، اما به جای نگاه کردن به اسناد، به صفحه خاموش تلفنش خیره شده بود.

وقتی ماسک وارد شد، ترامپ سر بلند کرد و به صندلی روبه‌رو اشاره کرد.

می‌دانی چرا خواستم بیایی؟

ماسک نشست. احتمالاً می‌خواهی بدانی آیا کاری که داریم انجام می‌دهیم نتیجه می‌دهد یا نه.

ترامپ لبخند کوتاهی زد. نه. می‌خواهم بدانم تو دقیقاً چه چیزی از این ماجرا می‌خواهی.ترامپ شک کرده بود

ماسک به پوشه روی میز نگاه کرد. می‌توانست از فناوری حرف بزند، از سرعت تغییرات، از ضرورت اصلاح ساختارهای قدیمی و از فرصت‌هایی که در دوره گذار به وجود می‌آمدند. می‌توانست توضیح دهد که چگونه زیرساخت‌های فضایی، انرژی، ارتباطات و هوش مصنوعی ممکن است در آینده به اندازه ارتش و منابع مالی اهمیت پیدا کنند. اما پرسش ترامپ از او چیزی شخصی‌تر می‌خواست؛ نه فهرستی از اهداف، بلکه پاسخی درباره رابطه میانشان.

ماسک گفت: می‌خواهم چیزهایی ساخته شوند که امروز ساختنشان دشوار است.

ترامپ به پشتی صندلی تکیه داد. این را می‌دانم. اما چرا به من نیاز دارید؟

ماسک مکث کرد. او می‌دانست که پاسخ صادقانه، اگر بیش از اندازه مستقیم بیان شود، می‌تواند به رابطه‌شان آسیب بزند. ترامپ از این‌که کسی یا کسانی او را وسیله‌ای برای رسیدن به هدف خود بداند، خوشش نمی‌آمد. او می‌خواست انتخاب‌کننده باشد، نه انتخاب‌شده؛ کسی که دیگران به او نیاز دارند، نه کسی که برای استفاده از قدرتش به خدمت گرفته شده است.

چون تو حاضر هستی چیزهایی را زیر سؤال ببری که دیگران حتی درباره‌شان حرف نمی‌زنند.

ترامپ سرش را کمی کج کرد. این تعریف خوبی است. اما هنوز جواب سؤال من نیست.

ماسک به پنجره نگاه کرد. محوطه بیرون در نور عصر روشن بود. از این اتاق، کاخ سفید نه مانند یک ماشین اداری، بلکه مانند ساختمانی به نظر می‌رسید که هر حرکت در آن می‌توانست به تصمیمی با پیامدهای جهانی تبدیل شود. او می‌دانست که ریاست‌جمهوری قدرتی دارد که هیچ شرکت خصوصی، حتی بزرگ‌ترین شرکت فناوری، به‌تنهایی در اختیار ندارد. دولت می‌توانست مقررات را تغییر دهد، بودجه را جابه‌جا کند، توافق‌ها را بازبینی کند و با یک تصمیم، مسیر روابط میان کشورها را دگرگون سازد.

تو می‌توانی کاری را انجام بدهی که شرکت‌ها نمی‌توانند. ماسک گفت. می‌توانی فرض‌هایی را تغییر بدهی که همه بر اساسشان تصمیم می‌گیرند.

ترامپ پرسید: و بعد از آن؟

بعد، امکان‌های تازه‌ای به وجود می‌آید.

امکان برای چه کسی؟

این بار ماسک فوراً پاسخ نداد. در ذهنش، آینده‌ای بود که در آن فناوری نقش بزرگ‌تری در توزیع قدرت پیدا می‌کرد؛ آینده‌ای که در آن زیرساخت‌های ارتباطی، سامانه‌های فضایی، هوش مصنوعی و ظرفیت تولید می‌توانستند قواعد رقابت را تغییر دهند. اما او نمی‌توانست انکار کند که این آینده برای همه به یک اندازه سودمند نبود. کسی که فناوری را در اختیار داشت، ممکن بود قدرت بیشتری به دست آورد؛ کسی که از آن عقب می‌ماند، شاید بیش از گذشته وابسته شود.

برای کسانی که می‌توانند از فرصت استفاده کنند. او گفت.

ترامپ لبخند زد، اما این بار لبخندش کوتاه‌تر بود. پس تو هم دنبال معامله‌ای.

ماسک پاسخ داد: همه دنبال چیزی هستند.

ترامپ به جلو خم شد. تفاوتش این است که من می‌خواهم بدانم طرف مقابل چه چیزی روی میز می‌گذارد.

چند لحظه سکوت کردند. گفت‌وگو دیگر درباره اصلاح نهادها یا ساختن فناوری نبود. مسئله به رابطه میان دو مرد یا دو جریان رسیده بود؛ یکی که قدرت سیاسی را در اختیار داشت و دیگری که می‌خواست از تغییرات سیاسی برای گسترش امکان‌های فناوری و اقتصادی استفاده کند. هر دو به توانایی یکدیگر نیاز داشتند، اما هیچ‌کدام نمی‌خواستند این نیاز را به‌صورت وابستگی بپذیرند.

ترامپ سرانجام پرسید: آیا من برای تو فقط یک ابزارم؟

ماسک نگاهش را از پنجره گرفت. می‌توانست پاسخ را نرم‌تر کند، از احترام به رهبری ترامپ بگوید یا بحث را به هدف‌های مشترکشان برگرداند. اما او به جای این کار، از استعاره‌ای استفاده کرد که در ذهنش شکل گرفته بود.

تو پتکی.

ترامپ چیزی نگفت.

ماسک ادامه داد: پتکی که می‌تواند دیوارهایی را بشکند که سال‌هاست هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به آن‌ها را ندارد.

ترامپ دستش را روی میز گذاشت. و تو چه هستی؟

کسی که می‌خواهد بعد از شکستن دیوار، چیزی بسازد.

ترامپ به او خیره ماند. سپس پرسید: پس تو معمار هستی و من پتک؟

این یک راه برای توصیف ماجراست.

راه خوبی نیست. ترامپ مکث کرد. پتک هم کهنه می‌شود. دسته‌اش می‌شکند. یک روز دیگر کسی آن را برنمی‌دارد.

ماسک به چهره‌اش نگاه کرد. برای لحظه‌ای، زیر اطمینان همیشگی ترامپ، چیزی شبیه نگرانی دید؛ نه لزوماً نگرانی از شکست سیاسی، بلکه از احتمال آن‌که نقش او در داستانی که به راه انداخته بود، پس از پایان کار بی‌اهمیت شود.

ماسک گفت: ولی تو هنوز می‌شکنی.

جمله در اتاق ماند. شاید قرار بود اطمینان‌بخش باشد؛ شاید هم بیش از آن‌که ماسک قصد داشت، حقیقتی ناخوشایند را آشکار کرد. ترامپ هنوز می‌توانست قواعد را به چالش بکشد، اما این توانایی لزوماً به معنای آن نبود که اختیار ساختن نظم بعدی را نیز در دست خواهد داشت. کسی که دیوار را می‌شکند، ممکن است برای لحظه‌ای مرکز توجه باشد؛ اما پس از فرونشستن گردوغبار، دیگران درباره آنچه باید ساخته شود تصمیم می‌گیرند.

ترامپ از صندلی بلند شد و به سوی پنجره رفت. ماسک هم برخاست، اما رئیس‌جمهور با اشاره‌ای کوتاه از او خواست بنشیند. چند لحظه به محوطه نگاه کرد و سپس گفت: تو فکر می‌کنی همه‌چیز را می‌شود ساخت. کارخانه، موشک، شبکه، حتی آینده. اما سیاست با نقشه‌های مهندسی فرق دارد. آدم‌ها همیشه مطابق طرح تو حرکت نمی‌کنند.

ماسک پاسخ داد: می‌دانم.

نه، نمی‌دانی. ترامپ برگشت. تو می‌توانی یک شرکت را تغییر بدهی، چون در نهایت می‌توانی تصمیم بگیری چه کسی بماند و چه کسی برود. اینجا هر تصمیمی دشمن تازه‌ای می‌سازد. گاهی هم کسی که فکر می‌کنی به تو نیاز دارد، ناگهان تصمیم می‌گیرد بدون تو ادامه بدهد.

این بار ماسک سکوت کرد. جمله ترامپ بیش از آن‌که درباره دولت باشد، درباره خودشان بود. همکاری آن‌ها تا زمانی دوام می‌آورد که هرکدام چیزی برای دیگری داشته باشد؛ اما همین وابستگی، روزی می‌توانست به رقابت تبدیل شود. ترامپ نمی‌خواست پتک باشد، اگر قرار بود پس از پایان کار به گوشه‌ای انداخته شود. ماسک نیز نمی‌خواست تمام آینده‌ای را که تصور می‌کرد، به تصمیم‌های غیرقابل پیش‌بینی یک رئیس‌جمهور گره بزند.

جلسه بدون توافقی تازه پایان یافت. نه کسی از همکاری سخن گفت و نه کسی تهدید کرد که آن را کنار خواهد گذاشت. ماسک پوشه‌ای را که همراه آورده بود برداشت و به سمت در رفت. پیش از خروج، لحظه‌ای ایستاد؛ انگار می‌خواست جمله دیگری بگوید، اما سرانجام فقط خداحافظی کرد.

وقتی در بسته شد، ترامپ به اتاق برگشت. صدای دور رفت‌وآمد کارکنان از راهرو می‌آمد، اما درون اتاق سکوت برقرار بود. او پشت میز نشست و برای چند لحظه به پوشه‌های باز نگاه کرد، بی‌آن‌که چیزی از آن‌ها بخواند.

سپس کشوی میز را باز کرد و عکس پدرش را بیرون آورد. این بار آن را برنگرداند. تصویر را در دست گرفت و به چهره مردی نگاه کرد که در ذهنش هم معیار موفقیت بود و هم داوری که هیچ‌وقت کاملاً از او راضی نمی‌شد.

ترامپ سال‌ها کوشیده بود ثابت کند از دیگران بهتر است؛ در کسب‌وکار، در سیاست و در هر معامله‌ای که واردش می‌شد. اما اکنون پرسشی در برابرش قرار گرفته بود که با پیروزی در یک مذاکره حل نمی‌شد؛ اگر قرار بود جهان پس از او تغییر کند، آیا نامش در آن جهان باقی می‌ماند؟ آیا کسی که دیوار را شکسته بود، در تاریخ به‌عنوان سازنده نظم تازه شناخته می‌شد یا فقط به‌عنوان مردی که نظم پیشین را به لرزه انداخت؟

او عکس را روی میز گذاشت. بیرون، نور عصر کم‌رنگ‌تر شده بود و سایه درختان روی چمن‌ها کشیده می‌شد. ترامپ به تصویر نگاه کرد و چیزی نگفت. جئکر به بقای خود شک کرده بود.

پرده یازدهم: دوره بی نظمی#

در تاریخ، لحظه‌هایی وجود دارند که نظم قدیم هنوز از میان نرفته، اما دیگر نمی‌تواند جهان را به شیوه گذشته اداره کند؛ لحظه‌هایی که نظم تازه هنوز شکل نگرفته، اما نشانه‌های آمدنش در رفتار دولت‌ها، تصمیم‌های اقتصادی و ترس‌های پنهان رهبران دیده می‌شود. این دوره‌ها معمولاً از بیرون شبیه بی‌نظمی‌اند. قواعدی که زمانی بدیهی بودند، زیر سؤال می‌روند و پاسخ‌هایی که نسل‌های پیشین برای بحران‌ها پیدا کرده بودند، دیگر به‌اندازه گذشته کارآمد به نظر نمی‌رسند.

گرامشی، در عبارتی که بعدها بارها برای توصیف چنین دوره‌هایی به کار رفت، از وضعیتی نوشت که در آن قدیم در حال مرگ است و جدید هنوز نمی‌تواند متولد شود؛ و در فاصله میان این دو، نشانه‌های بیمارگونه‌ای ظاهر می‌شوند. این جمله، فارغ از آن‌که هرکس آن را چگونه تفسیر کند، تصویری روشن از لحظه‌ای ارائه می‌داد که جهان در آن ایستاده بود.

پادشاهی آمریکا هنوز سقوط نکرده بود. دلار همچنان جایگاه مرکزی خود را در اقتصاد جهانی حفظ می‌کرد، ناوگان آمریکا در آبراه‌های مهم حضور داشت و بسیاری از دولت‌ها برای حل بحران‌های امنیتی خود همچنان به واشنگتن نگاه می‌کردند. اما دیگر نمی‌شد فرض کرد که همه این روابط بدون بازنگری ادامه خواهند یافت. تردید درباره تعهدات آمریکا، اختلاف میان واشنگتن و متحدانش و رقابت قدرت‌هایی که می‌خواستند سهم بیشتری از آینده داشته باشند، به بخشی از محاسبات روزمره دولت‌ها تبدیل شده بود.

در پکن، هر نشانه اختلاف در غرب با دقت بررسی می‌شد. در مسکو، شکاف‌های میان آمریکا و اروپا فرصتی برای کاهش فشارها به شمار می‌رفتند. در پایتخت‌های اروپایی، بحث درباره استقلال راهبردی دیگر فقط موضوعی دانشگاهی نبود؛ پرسشی بود که به بودجه دفاعی، تولید صنعتی و امنیت آینده گره می‌خورد. در خاورمیانه ایران منتظر بهترین فرصت بود و دولت‌هاس دیگر می‌کوشیدند بفهمند آیا تغییر در رفتار واشنگتن به معنای عقب‌نشینی تدریجی آمریکا است یا راهی تازه برای وادار کردن دیگران به پرداخت هزینه بیشتر.

هرکدام از این بازیگران، جهان را از جایگاه خود می‌دیدند. هیچ‌کس نمی‌توانست از آینده اطمینان داشته باشد، اما هیچ‌کس نیز نمی‌توانست هزینه انتظار کشیدن را نادیده بگیرد. اگر قواعد تغییر می‌کردند، دولت‌هایی که زودتر خود را با شرایط تازه سازگار می‌کردند، ممکن بود فرصت‌های بیشتری به دست آورند؛ در مقابل، کسانی که بیش از اندازه به دوام وضع موجود تکیه می‌کردند، احتمال داشت با واقعیتی روبه‌رو شوند که برای آن آماده نبودند.

در واشنگتن، این تغییر بیش از همه در زبان سیاست دیده می‌شد. کلماتی مانند اتحاد، تعهد، تجارت آزاد و نظم بین‌المللی، که برای دهه‌ها بخشی از واژگان آشنای قدرت آمریکا بودند، اکنون با پرسش‌هایی تازه همراه شده بودند. آیا اتحاد بدون تقسیم هزینه‌ها معنا داشت؟ آیا تجارت آزاد، اگر به تقویت رقیب می‌انجامید، همچنان باید هدفی بی‌چون‌وچرا تلقی می‌شد؟ آیا آمریکا باید برای حفظ نظم جهانی هزینه کند، حتی اگر برخی از کشورهایی که از آن بهره می‌برند، در حوزه‌های دیگر به رقیبانش نزدیک شوند؟

ترامپ می‌خواست این پرسش‌ها را به تصمیم تبدیل کند. او از بحث‌های بی‌پایان درباره ضرورت حفظ اعتبار خسته بود و ترجیح می‌داد نتیجه را در قالب امتیازی ملموس ببیند. اگر فشار بر متحدی باعث افزایش سهم او از هزینه‌ها می‌شد، آن را موفقیت می‌دانست؛ اگر تهدید به خروج، طرف مقابل را به مذاکره بازمی‌گرداند، تهدید کار خود را انجام داده بود. برای او، معیار اصلی این بود که آیا آمریکا چیزی به دست آورده است یا نه.

اما نظم جهانی به نتیجه یک معامله محدود نمی‌شد. اگر هر طرف فقط به سود فوری خود نگاه می‌کرد، توافق‌ها می‌توانستند به مجموعه‌ای از تعهدات موقت تبدیل شوند که با تغییر شرایط کنار گذاشته می‌شدند. در چنین فضایی، دولت‌ها برای کاهش وابستگی خود به دیگران تلاش می‌کردند و این تلاش، به نوبه خود، هزینه حفظ همکاری را افزایش می‌داد. هرکس می‌خواست آزادی عمل بیشتری داشته باشد؛ اما جهانی که در آن همه به دنبال کاهش وابستگی بودند، ممکن بود برای همه ناامن‌تر شود.

ماسک به این دوره بینابینی از زاویه‌ای دیگر نگاه می‌کرد. او می‌دید که سیاست و فناوری با سرعت‌های متفاوتی حرکت می‌کنند. دولت‌ها برای حفظ ائتلاف‌ها و حل اختلاف‌ها به مذاکره نیاز داشتند، درحالی‌که فناوری می‌توانست ظرف چند سال، شیوه تولید، ارتباطات و توزیع قدرت را تغییر دهد. شرکت‌هایی که زیرساخت‌های مهم آینده را می‌ساختند، ممکن بود در شرایط تازه نقشی پیدا کنند که پیش‌تر عمدتاً در اختیار دولت‌ها بود.

بااین‌حال، او نیز نمی‌توانست از جهان قدیم به‌سادگی عبور کند. کارخانه‌هایش به زنجیره‌های تأمین جهانی وابسته بودند، پروژه‌های فضایی‌اش به قراردادها و مجوزهای دولتی نیاز داشتند و شرکت‌هایش در بازاری فعالیت می‌کردند که اعتبار مالی و ثبات اقتصادی برای آن اهمیت حیاتی داشت. نظم قدیم، با همه محدودیت‌هایش، بخشی از بستری بود که امکان رشد همین فناوری‌ها را فراهم کرده بود.

پس او با تناقضی روبه‌رو بود که هر روز روشن‌تر می‌شد: برای ساختن آینده‌ای متفاوت، باید برخی از قواعد گذشته تغییر می‌کردند؛ اما اگر همه قواعد هم‌زمان از میان می‌رفتند، ساختن آینده نیز دشوارتر می‌شد.

ترامپ به دیوار ضربه می‌زد. ماسک به آجرهایی فکر می‌کرد که پس از فروریختن دیوار باقی می‌ماندند. اما هیچ‌کدام نمی‌توانستند مطمئن باشند که ویرانی دقیقاً در همان نقطه‌ای رخ می‌دهد که انتظارش را داشتند. دیوارها همیشه مطابق نقشه فرو نمی‌ریزند و آوارها همیشه به شکل مصالح قابل استفاده روی زمین نمی‌مانند.

در یکی از شب‌های واشنگتن، ماسک این مسئله را در ذهنش مرور می‌کرد. بیرون، چراغ‌های شهر روشن بودند و ساختمان‌های دولتی در فاصله‌ای نه‌چندان دور از دفترهای شرکت‌ها قرار داشتند؛ دو جهان که ظاهراً از یکدیگر جدا بودند، اما هر روز بیشتر به هم وابسته می‌شدند. فناوری بدون تصمیم‌های سیاسی نمی‌توانست همه ظرفیت خود را به کار بگیرد و سیاست نیز بدون فناوری، منابع مالی و زیرساخت‌های تازه نمی‌توانست قدرت خود را برای همیشه حفظ کند.

او به این فکر کرد که شاید نظم جدید نه در یک اجلاس بین‌المللی متولد شود و نه با امضای توافقی تاریخی. شاید به‌تدریج، از دل تغییر در زیرساخت‌هایی شکل بگیرد که جهان با آن‌ها کار می‌کند؛ از مسیرهای انرژی و شبکه‌های ارتباطی تا سامانه‌های فضایی و ابزارهای پردازش داده. اگر چنین بود، نبرد اصلی فقط بر سر مرزها یا توافق‌ها نبود. مسئله این بود که چه کسی ابزارهای لازم برای اداره جهان آینده را در اختیار خواهد داشت. کریدور ها ، انرژی و فناوری و سایر ارکان قدرت.

اما این آینده هنوز دور بود و راه رسیدن به آن از دل آشفتگی می‌گذشت. ترامپ ممکن بود دیوار را پایین بیاورد، ولی تضمینی وجود نداشت که ماسک و دوستان پولدارش یا هر معمار دیگری بتوانند آجرها را به شکل دلخواه خود بچینند. بازیگران دیگر نیز در میدان حضور داشتند و هرکدام از مصالح باقی‌مانده سهمی می‌خواستند.

دوره بینابینی آغاز شده بود؛ دوره‌ای که در آن، هیچ‌کس کاملاً پیروز نبود و هیچ‌کس نمی‌توانست شکست خود را قطعی بداند. نظم قدیم هنوز قدرت داشت، اما دیگر از آینده مطمئن نبود. نظم تازه هنوز شکل نگرفته بود، اما بسیاری از بازیگران از هم‌اکنون برای جایگاه خود در آن رقابت می‌کردند.

و در میانه این فاصله، جوکر همچنان به دیوار میکوبید.

کشمکش بر سر کلید تنگه هرمز

پرده دوازدهم: جوکر از کنترل خارج میشود#

در آغاز، آشفتگی می‌توانست شبیه آزادی به نظر برسد. وقتی قواعد قدیمی زیر سؤال می‌رفتند، راه‌هایی باز می‌شدند که پیش‌تر بسته بودند. دولت‌ها می‌توانستند درباره تعهدات خود دوباره مذاکره کنند، شرکت‌ها برای فناوری‌های تازه فرصت بیشتری پیدا می‌کردند و قدرت‌هایی که سال‌ها از ساختار موجود ناراضی بودند، امکان می‌یافتند خواسته‌هایشان را با صدای بلندتری مطرح کنند.

اما آزادی از قواعد گذشته، همیشه به معنای آزادی از پیامدها نبود.

در اتاق‌های مالی نیویورک، تحلیلگران می‌کوشیدند بفهمند آیا تغییر در سیاست آمریکا به معنای بازنگری در تعهدات اقتصادی و امنیتی آن نیز خواهد بود. در پایتخت‌های اروپایی، مقام‌ها درباره این بحث می‌کردند که اگر تضمین‌های واشنگتن مشروط‌تر شوند، چه مقدار از هزینه امنیت باید به بودجه‌های خودشان منتقل شود. در آسیا، دولت‌ها به این فکر می‌کردند که آیا می‌توانند در رقابت میان آمریکا و چین، بدون وابستگی بیش از اندازه به هیچ‌یک، فضای مستقلی برای خود حفظ کنند.

بازارها نیز به نشانه‌هایی واکنش نشان می‌دادند که ممکن بود برای سیاستمداران صرفاً بخشی از بازی مذاکره باشند. سرمایه‌گذاری بلندمدت به نوعی اطمینان نیاز داشت؛ شرکت‌ها باید بدانند مقررات تا چه اندازه قابل پیش‌بینی‌اند، مسیرهای تجاری چه وضعی خواهند داشت و قراردادها در آینده با چه احتمالی پابرجا می‌مانند. وقتی هر تعهد به موضوعی برای مذاکره مجدد تبدیل می‌شد، هزینه پیش‌بینی آینده نیز افزایش می‌یافت.

ترامپ این نگرانی‌ها را اغلب نشانه مقاومت کسانی می‌دانست که به وضع موجود عادت کرده بودند. از نظر او، هر ساختاری که در برابر تغییر مقاومت می‌کرد، باید ثابت می‌کرد که حفظ آن به سود آمریکا است. اگر متحدان از احتمال کاهش حمایت نگران می‌شدند، شاید همین نگرانی آن‌ها را به پرداخت سهم بیشتری از هزینه‌ها وادار می‌کرد. اگر شرکای تجاری از تعرفه‌ها می‌ترسیدند، ممکن بود برای دستیابی به توافقی تازه امتیاز بدهند.

این منطق تا زمانی کار می‌کرد که طرف مقابل، با وجود نگرانی، همچنان توافق با آمریکا را بهترین گزینه خود می‌دانست. اما اگر فشار بیش از اندازه می‌شد، ممکن بود نتیجه معکوس به بار آورد. متحدی که از آینده رابطه مطمئن نبود، می‌توانست برای ایجاد گزینه‌های جایگزین اقدام کند. کشوری که دسترسی به فناوری یا بازار آمریکا را پرخطر می‌دید، ممکن بود سرمایه‌گذاری بیشتری برای استقلال خود انجام دهد. رقیبی که از اختلاف‌های واشنگتن و متحدانش سود می‌برد، می‌توانست پیشنهادهایی ارائه کند که چند سال پیش جدی گرفته نمی‌شدند.

در آن صورت، تهدیدی که برای گرفتن امتیاز طراحی شده بود، ممکن بود به تغییری ساختاری منجر شود. طرف مقابل دیگر صرفاً به دنبال توافقی بهتر با آمریکا نبود؛ می‌کوشید وابستگی خود به تصمیم‌های واشنگتن را کاهش دهد. و هرچه این وابستگی کمتر می‌شد، اهرم فشاری که ترامپ به آن تکیه داشت نیز ممکن بود ضعیف‌تر شود.

این همان خطری بود که ماسک به‌تدریج جدی‌تر می‌گرفت. او از تغییر نمی‌ترسید، اما می‌دانست فناوری و سرمایه برای شکوفایی به نوعی ثبات نیاز دارند. اگر اعتماد به دلار، قراردادها و شبکه‌های تجاری به‌شدت آسیب می‌دید، پیامدها به دولت‌ها محدود نمی‌شدند. شرکت‌هایی که برای سال‌ها برنامه‌ریزی می‌کردند، ممکن بود ناچار شوند پروژه‌های خود را متوقف کنند یا منابع بیشتری را صرف محافظت از زنجیره‌های تأمین کنند. بازارهایی که برای رشد فناوری ضروری بودند، ممکن بود کوچک‌تر یا پراکنده‌تر شوند.

او نمی‌خواست از آینده‌ای متفاوت دست بکشد؛ اما نمی‌توانست نادیده بگیرد که میان تخریب ساختارهای قدیمی و ایجاد زیرساخت‌های تازه، فاصله‌ای وجود دارد که باید از آن عبور کرد. در این فاصله، ممکن بود فرصت‌های بزرگی به وجود آیند، اما همان فرصت‌ها می‌توانستند با خطرهایی همراه شوند که هیچ‌کس قادر به مهار کاملشان نبود و قدرتی مثل چین سایه به سایه پشت سرشان در حرکت بود.

ماسک به ترامپ فکر کرد. مردی که در آغاز برایش نیرویی ضروری به نظر می‌رسید، اکنون به مسئله‌ای تبدیل شده بود که نمی‌شد آن را صرفاً با عنوان «پتک» توضیح داد. پتک برای شکستن به کار می‌رفت، اما صاحب آن باید می‌دانست کدام دیوار را می‌خواهد پایین بیاورد و چه چیزی در پشت آن قرار دارد. اگر ضربه به ستون اصلی ساختمان می‌خورد، ممکن بود سقف بر سر همه فرود آید؛ حتی کسانی که قرار بود از فضای تازه استفاده کنند. این یعنی شروع پایان جوکر.

در واشنگتن، ترامپ همچنان با اطمینان از تصمیم‌هایش دفاع می‌کرد. او معتقد بود سال‌هاست آمریکا هزینه نظمی را می‌پردازد که دیگران به اندازه کافی در حفظ آن سهم ندارند. اگر قرار بود چیزی تغییر کند، بهتر بود تغییر از سوی آمریکا آغاز شود؛ زیرا کشوری که بیشترین قدرت را در اختیار داشت، می‌توانست شرایط مذاکره را تعیین کند.

اما قدرتی که می‌تواند آغازگر تغییر باشد، لزوماً نمی‌تواند پایان آن را نیز تعیین کند. چین، روسیه، اروپا، ایران، حتی عربستان و ترکیه هرکدام محاسبات خود را داشتند. آن‌ها فقط به حرکت‌های واشنگتن پاسخ نمی‌دادند؛ هم‌زمان برای تغییر موقعیت خود نیز تلاش می‌کردند. هر تصمیم آمریکا می‌توانست واکنشی ایجاد کند که از هدف اولیه‌اش فراتر برود.

در خلیج فارس، برای مثال، تغییر در برداشت دولت‌ها از تعهدات امنیتی آمریکا می‌توانست به بازنگری در محاسبات دفاعی و دیپلماتیک بینجامد. تنگه هرمز همچنان یک گلوگاه مهم انرژی بود، اما اهمیت آن فقط در جغرافیا خلاصه نمی‌شد. ارزش این موقعیت به آن بستگی داشت که دولت‌ها چگونه از آن استفاده کنند، دیگران چه واکنشی نشان دهند و هزینه اختلال در جریان تجارت تا چه اندازه بر همه طرف‌ها اثر بگذاردبازیگران جدید حوزه نفوذ بیشتری برای خود میدیدند..

برای ماسک، این مثال روشن می‌کرد که قدرت در جهان جدید نیز از شبکه‌ای از وابستگی‌ها شکل می‌گیرد. فناوری، انرژی، تجارت و امنیت از هم جدا نبودند. ضربه به یکی از این بخش‌ها می‌توانست در بخش‌های دیگر پیامد ایجاد کند. به همین دلیل، ساختن نظم جدید فقط به ایده‌ای بزرگ یا سرمایه‌ای عظیم نیاز نداشت؛ به درکی دقیق از ارتباط میان اجزا نیز وابسته بود.

او می‌خواست از آینده‌ای که در راه بود سهم داشته باشد، اما نمی‌خواست در آشوبی گرفتار شود که مسیرش را دیگران تعیین می‌کردند. این نگرانی به معنای عقب‌نشینی از رؤیایش نبود. فقط برای نخستین بار، فاصله میان تخیل و نتیجه را با وضوح بیشتری می‌دید.

جوکر ممکن بود در را باز کند، اما نمی‌توانست تضمین کند که چه کسی از آن عبور خواهد کرد. ممکن بود دیوار را بشکند، اما هیچ تضمینی نبود که ساختمان تازه روی همان زمین ساخته شود. گاهی پس از فروپاشی یک نظم، آنچه به وجود می‌آید نسخه‌ای بهتر از گذشته نیست؛ فقط مجموعه‌ای از رقابت‌های تازه است که هنوز قواعدشان مشخص نشده‌اند.

در چنین لحظه‌ای، سؤال اصلی دیگر این نبود که آیا آشوب می‌تواند نظم قدیم را تضعیف کند. پرسش این بود که آیا کسی می‌تواند از دل آشوب، نظمی بسازد که دوام بیاورد.

و برای نخستین بار، ماسک از خودش پرسید که آیا مردی که انتخاب کرده بود، واقعاً می‌تواند در لحظه مناسب دست از ضربه زدن برداردایده جوکر در حال جان دادن بود.

پرده سیزدهم: تاریخ انقضای جوکر#

هیچ‌کس نمی‌دانست آخرین ضربه چه زمانی فرود خواهد آمد یا ایده جوکر کی به بن بست میرسد و کار نمیکند. شاید جوکر خودش هم نمی‌دانست. تخریب، برخلاف ساختن، همیشه به برنامه‌ای دقیق نیاز ندارد؛ کافی است چیزی را که دیگران بر استحکامش تکیه کرده‌اند، به نقطه‌ای برسانی که نتواند وزن گذشته را تحمل کند. اما لحظه‌ای که دیوار فرو می‌ریزد، مسئله عوض می‌شود. دیگر کسی درباره ضرورت شکستن آن بحث نمی‌کند؛ همه می‌خواهند بدانند زمین زیر آوار به چه کسی تعلق خواهد داشت.

در واشنگتن، ترامپ همچنان در مرکز صحنه بود. نامش در خبرها تکرار می‌شد، سخنانش واکنش برمی‌انگیخت و تصمیم‌هایش دولت‌ها و بازارها را وادار می‌کرد محاسبات خود را تغییر دهند. برای مردی که تمام عمر کوشیده بود توجه دیگران را به خود جلب کند، این موقعیت آشنا بود. او می‌توانست از مخالفت‌ها انرژی بگیرد، با منتقدان درگیر شود و حتی حمله‌های دیگران را به نشانه‌ای از اهمیت خود تبدیل کند. تا وقتی جهان درباره حرکت بعدی او بحث می‌کرد، هنوز بخشی از بازی را در اختیار داشت.

اما توجه، با مالکیت آینده یکی نبود.

رهبران جهان به‌تدریج از پرسیدن این‌که ترامپ چه خواهد کرد، به پرسش دیگری می‌رسیدند: آیا او میتواند؟ این جابه‌جایی در ظاهر، معنایی بزرگ داشت. دیگر کافی نبود که دولت‌ها در انتظار تصمیم بعدی واشنگتن بمانند. آن‌ها باید راه‌هایی برای حفظ منافع خود پیدا می‌کردند؛ راه‌هایی که به رفتار یک رئیس‌جمهور، یک دولت یا حتی یک کشور وابستگی کمتری داشته باشند.

در اروپا، بحث درباره مسئولیت امنیتی و استقلال راهبردی جدی‌تر می‌شد. در آسیا، رقابت برای دسترسی به فناوری، بازار و منابع ادامه داشت. روسیه و چین می‌کوشیدند از فرصت‌های ناشی از اختلاف‌های غرب استفاده کنند، اما آن‌ها نیز با محدودیت‌ها و خطرهای خود روبه‌رو بودند. در خاورمیانه، دولت‌ها می‌خواستند بدانند تغییر در سیاست آمریکا چه فضایی برای افزایش نفوذشان ایجاد می‌کند و چه خطرهایی ممکن است به همراه داشته باشد و پادشاه جدید انرژی کیست؟

هیچ‌کدام منتظر نبودند تا ترامپ پایان داستان را اعلام کند. هر بازیگر، در اندازه توان خود، مشغول نوشتن فصل بعدی بود.

ماسک این تغییر را به‌خوبی می‌دید. او سال‌ها به آینده‌ای فکر کرده بود که در آن فناوری، انرژی، ارتباطات و زیرساخت‌های فضایی نقش تعیین‌کننده‌تری در قدرت جهانی پیدا کنند. اکنون احساس می‌کرد که پنجره‌ای برای تغییر باز شده است. قواعد قدیمی دیگر مانند گذشته بدیهی به نظر نمی‌رسیدند و کسانی که می‌توانستند زیرساخت‌های تازه‌ای بسازند، شاید فرصتی پیدا می‌کردند تا جایگاه خود را در نظم بعدی تثبیت کنند.

بااین‌حال، هرچه این پنجره بازتر می‌شد، او بیشتر متوجه می‌شد که نمی‌تواند آینده را صرفاً با اراده خود شکل دهد. فناوری به بازار نیاز داشت، بازار به اعتماد و اعتماد به نوعی ثبات. دولت‌ها نیز تنها مانع نبودند؛ آن‌ها بخشی از زیرساختی بودند که شرکت‌ها برای فعالیت به آن وابسته بودند. نمی‌شد تمام پل‌های گذشته را سوزاند و انتظار داشت مسیرهای تازه بدون هزینه ساخته شوند.

ماسک به این فکر می‌کرد که پس از پایان کار ترامپ، چه با موفقیت و چه شکست چه چیزی باقی خواهد ماند. آیا نهادهای قدیمی بازسازی می‌شدند؟ آیا ائتلاف‌های تازه‌ای شکل می‌گرفتند؟ آیا قدرت‌های رقیب می‌توانستند از شکاف‌ها برای گسترش نفوذ خود استفاده کنند؟ یا جهان وارد دوره‌ای طولانی‌تر از رقابت می‌شد که در آن، هیچ بازیگری به‌تنهایی توان تعیین قواعد را نداشت؟

پاسخ روشنی وجود نداشت. حتی اگر ترامپ موفق می‌شد بخش بزرگی از برنامه خود را پیش ببرد، نتیجه نهایی الزاماً همان چیزی نبود که ماسک در ذهن داشت. تخریب قواعد، فضای حرکت را تغییر می‌داد؛ اما فضای تازه به‌خودی‌خود به مالک مشخصی تعلق نمی‌گرفت.

این واقعیت، رابطه او با ترامپ را نیز در نوری متفاوت قرار می‌داد. در آغاز، رئیس‌جمهور نیرویی به نظر می‌رسید که می‌تواند دیوارها را بشکند و راه را باز کند. اکنون، همان نیرو به عاملی تبدیل شده بود که باید پیامدهایش را نیز در نظر می‌گرفت. هرچه تخریب پیش می‌رفت، خطر آن بیشتر می‌شد که نتیجه نهایی از کنترل هر دو خارج شود.

ترامپ، در مقابل، همچنان به لحظه پیروزی فکر می‌کرد. او می‌خواست نشان دهد که توانسته است دیگران را وادار به عقب‌نشینی کند، توافق‌ها را تغییر دهد و قدرت آمریکا را به شکلی تازه به کار گیرد. شاید در نظر او، همین کافی بود. شاید نیز باور داشت که پس از گرفتن امتیازهای لازم، می‌توان دوباره میز را مرتب کرد و بازی را از نو آغاز کرد.

اما تاریخ همیشه با قهرمانان یا صدقرمان های لحظه‌های آغاز به پایان نمی‌رسد. کسانی که نظم‌ها را می‌شکنند، لزوماً کسانی نیستند که نظم‌های بعدی را می‌سازند. گاهی نامشان با لحظه بحران گره می‌خورد و سپس، هنگامی که دیگران به ساختن و اداره کردن مشغول می‌شوند، به حاشیه می‌روند و حتی طر میشوند و یا حتی منفور. قدرتی که از توانایی ایجاد شوک به دست می‌آید، ممکن است با عادی شدن شوک از میان برود.

ماسک این احتمال را می‌فهمید. او می‌خواست در آینده حضور داشته باشد، نه فقط در لحظه‌ای که گذشته فرو می‌ریزد. می‌خواست نامش با چیزی پیوند بخورد که پس از آشفتگی دوام بیاورد؛ با زیرساختی که دیگران ناچار باشند از آن استفاده کنند، با فناوری‌ای که شیوه زندگی و تولید را تغییر دهد یا با شبکه‌ای که قدرت را به شکلی تازه توزیع کند.

اما هنوز زمانش نرسیده بود. دیوار به‌طور کامل فرو نریخته بود و کسی نمی‌دانست چه مقدار از ساختمان باقی خواهد ماند. در چنین وضعیتی، اعلام مالکیت بر آینده بیشتر شبیه شرط‌بندی بود تا پیروزی.

شاید کار جوکر هرگز در یک روز مشخص به پایان نمی‌رسید. شاید پایان آن زمانی فرا می‌رسید که دیگران یاد می‌گرفتند بدون توجه به حرکت بعدی او تصمیم بگیرند؛ زمانی که آشوب، از اتفاقی استثنایی به بخشی از محیط بازی تبدیل می‌شد و دیگر نمی‌توانست به‌تنهایی توجه همه را به خود جلب کند.

آن روز، ترامپ ممکن بود هنوز در کاخ سفید باشد، هنوز سخن بگوید و هنوز فرمان صادر کند. اما جهان، آرام‌آرام، از او عبور کرده بود یک احتمال بدتر هم وجود داشت در صورت شکست و پایان انقضا شاید ترامپ حتی فرصت نشستن دوباره روی صندلی اتاق بیضی شکل ریاست جمهوری را نداشته باشد

پرده چهاردهم: سکانس پایانی جوکر#

عصر در مارآلاگو آرام می‌گذشت. نور خورشید روی چمن‌ها افتاده بود و نسیم دریا، هوای گرم را به حرکت درمی‌آورد. از دور صدای پرنده‌ای می‌آمد و گاهی صدای خودروها از جاده به گوش می‌رسید. همه‌چیز چنان عادی بود که به‌سختی می‌شد تصور کرد مردی که در آنجا نشسته، سال‌ها در مرکز یکی از بزرگ‌ترین نمایش‌های قدرت جهان قرار داشته است.

ترامپ به اقیانوس نگاه می‌کرد. تلویزیون در اتاق کناری خاموش بود و روی میز، چند روزنامه باقی مانده بودند. تیترها دیگر آن فوران بی‌وقفه روزهای گذشته را نداشتند. نام‌های تازه‌ای در خبرها ظاهر می‌شدند، بحران‌های دیگری توجه مردم را جلب می‌کردند و جهان، با بی‌رحمی معمول خود، به حرکت ادامه می‌داد.

او از این سکوت خوشش نمی‌آمد. سکوت چیزی را از او می‌گرفت که همیشه برایش اهمیت داشت: بازتاب صدایش در ذهن دیگران. سال‌ها به این عادت کرده بود که وارد اتاق شود و نگاه‌ها به سویش برگردند؛ حرف بزند و دیگران واکنش نشان دهند؛ تصمیم بگیرد و جهان درباره پیامدهای آن بحث کند. اکنون، در برابر اقیانوس، هیچ‌کس نبود که با مخالفت یا موافقتش به او ثابت کند هنوز مرکز توجه است.

ترامپ دستش را روی دسته صندلی گذاشت و به افق نگاه کرد. دریا به حرکت خود ادامه می‌داد. موج‌ها به ساحل می‌رسیدند، عقب می‌رفتند و موج‌های بعدی جای آن‌ها را می‌گرفتند. هیچ‌کدام نمی‌دانستند کدام موج پیش از آن آمده و کدام موج پس از آن خواهد رسید. دریا به هیچ‌کدام از آن‌ها وفادار نبود.

شاید همین بی‌اعتنایی بود که او را به فکر فرو برد. او سال‌ها برای اثبات چیزی جنگیده بود؛ برای آن‌که نشان دهد می‌تواند برنده شود، دیگران را وادار به عقب‌نشینی کند و قواعد را به سود خود تغییر دهد. گاهی به نظر می‌رسید که خودِ پیروزی دیگر کافی نیست. باید دیده می‌شد، باید درباره‌اش حرف می‌زدند و باید کسی وجود می‌داشت که بداند این پیروزی از آنِ چه کسی است.

در اتاق، عکس پدرش همچنان روی میز قرار داشت؛ رو به داخل، نه رو به دیوار. ترامپ از جای خود بلند شد و به سمت آن رفت. عکس را برداشت و چند لحظه به آن نگاه کرد. چهره پدرش در تصویر همان‌قدر جدی بود که همیشه به خاطر می‌آورد. هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که بگوید مرد درون عکس از مسیر زندگی پسرش راضی بوده یا از آنچه در پایان باقی خواهد ماند، چه برداشتی خواهد داشت.

ترامپ عکس را در دست نگه داشت. جمله قدیمی دوباره در ذهنش ظاهر شد: من از تو بهترم.

در ذهنش، جهان هنوز پر از معامله‌های ناتمام بود. توافق‌هایی که باید بازنگری می‌شدند، متحدانی که باید سهم بیشتری می‌پرداختند، رقیبانی که نباید فرصت پیدا می‌کردند و نهادهایی که باید ثابت می‌کردند هنوز ارزش حفظ شدن دارند. اما در کنار همه این‌ها، پرسشی دیگر نیز حضور داشت: وقتی دیگران از او سخن نگویند، چه چیزی از او باقی خواهد ماند؟

شاید او توانسته بود بخشی از قواعد را تغییر دهد. شاید برخی از تصمیم‌هایش به تغییراتی ماندگار منجر می‌شدند و برخی دیگر در گذر زمان کنار گذاشته می‌شدند. شاید کسانی که امروز از او حمایت می‌کردند، فردا روایت دیگری از آنچه رخ داده بود ارائه می‌دادند. هیچ‌کدام از این احتمال‌ها را نمی‌شد در آن عصر آرام به نتیجه قطعی رساند.

بیرون، موج دیگری به ساحل رسید و عقب نشست.

ترامپ به تلویزیون خاموش نگاه کرد. دیگر صدایی از آن بلند نمی‌شد؛ نه خبر فوری، نه تحلیل کارشناسان و نه صدای کسی که درباره حرکت بعدی او حدس بزند. برای لحظه‌ای، اتاق از هر چیزی که او را به جهان بیرون پیوند می‌داد، خالی به نظر رسید.

او زیر لب گفت: من فرستاده آشوبم. اما آشوب، آغاز نظم است. و نظم، آغاز فراموشی.

تلفن زنگ خورد: معلوم نبود خبر استیضاح بود یا حمله چین به تایوان یا حمله ایران به چاه های نفت؟ مهم این بود که عاقبت جوکر چه خواهد شد. یک بتمن چینی ، انگلیسی یا از جنس پولدارهای شکم گنده امریکایی قرار بود به داستان پایان دهد؟

پایان جوکر شاید شروع بازی ایلان باشد در دنیایی بدون پادشاه..

این داستان ادامه دارد....

اتاق شواهد داستان جوکر تایم#

۱۵ فیلم، سند و تحلیل برای شناخت جهان داستان

بخش اول: فیلم‌ها و مستندها#

۱. شوالیه تاریکی (The Dark Knight — 2008) کارگردان: کریستوفر نولان (Christopher Nolan) فیلمی درباره جوکر، آشفتگی نظم اجتماعی و شکنندگی قواعد اخلاقی در برابر آشوب.

لینک: https://www.imdb.com/title/tt0468569/

۲. جوکر (Joker — 2019) کارگردان: تاد فیلیپس (Todd Phillips) روایتی از خشم اجتماعی، طردشدگی و ظهور شخصیتی که به نماد شورش تبدیل می‌شود.

لینک: https://www.imdb.com/title/tt7286456/

۳. شبکه (Network — 1976) کارگردان: سیدنی لومت (Sidney Lumet) فیلمی درباره پیوند رسانه، سرمایه، سیاست و تبدیل خشم عمومی به کالایی سودآور.

لینک: https://www.imdb.com/title/tt0074958/

۴. سگ را بجنبان (Wag the Dog — 1997) کارگردان: بری لوینسون (Barry Levinson) کمدی سیاهی درباره ساختن جنگی ساختگی برای منحرف کردن افکار عمومی از یک بحران سیاسی.

لینک: https://www.imdb.com/title/tt0120885/

۵. دکتر استرنج‌لاو (Dr. Strangelove — 1964) کارگردان: استنلی کوبریک (Stanley Kubrick) طنزی سیاسی درباره رقابت هسته‌ای، منطق نظامی و خطر تصمیم‌گیری‌های فاجعه‌بار.

لینک: https://www.imdb.com/title/tt0057012/

بخش دوم: اسناد، کتاب‌ها و تحلیل‌های راهبردی#

۶. سخنرانی جی‌دی ونس در کنفرانس امنیتی مونیخ (J. D. Vance — Munich Security Conference, 2025) سخنرانی معاون رئیس‌جمهور آمریکا در ۱۴ فوریه ۲۰۲۵ درباره آزادی بیان، مهاجرت و اختلافات سیاسی با اروپا.

لینک: https://archive.org/details/CSPAN_20251223_031800_VP_Vance_Delivers_Remarks_at_Munich_Security_Conference

۷. آمریکا، هژمون درنده (America the Predatory Hegemon — Stephen M. Walt) نویسنده: استفان والت (Stephen M. Walt) تحلیلی درباره استفاده آمریکا از قدرت خود برای فشار بر رقبا و متحدان.

لینک: https://www.foreignaffairs.com/podcasts/america-predatory-hegemon

۸. سلاح‌سازی از وابستگی متقابل (Weaponized Interdependence — Henry Farrell & Abraham Newman) نویسندگان: هنری فارل و آبراهام نیومن (Henry Farrell & Abraham Newman) مقاله‌ای درباره تبدیل شبکه‌های مالی، تجاری و اطلاعاتی جهان به ابزار اعمال قدرت سیاسی.

لینک: https://doi.org/10.1162/isec_a_00351

۹. راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۲۵ (National Security Strategy 2025) سند رسمی دولت ایالات متحده درباره اولویت‌های امنیتی، سیاست خارجی و تعریف منافع ملی آمریکا.

لینک: https://www.whitehouse.gov/

۱۰. امپراتوری زیرزمینی (Underground Empire — Henry Farrell & Abraham Newman) نویسندگان: هنری فارل و آبراهام نیومن کتابی درباره قدرت سیاسی نهفته در زیرساخت‌های مالی، ارتباطی و تجاری جهان.

لینک: https://www.penguinrandomhouse.com/books/717172/underground-empire-by-henry-farrell-and-abraham-newman/

بخش سوم: مصاحبه‌ها و منابع تکمیلی#

۱۱. ایلان ماسک در داووس ۲۰۲۶ (Elon Musk at Davos 2026) گزارشی از اظهارات ماسک درباره «صلح» و «تکه» (Peace/Piece) و کنایه او به بحث گرینلند و شورای صلح ترامپ.

لینک: https://www.ndtv.com/video/davos-2026-peace-or-piece-of-greenland-musk-takes-dig-at-trumps-new-gaza-board-1050746

۱۲. ایلان ماسک؛ مصاحبه و گزارش بی‌بی‌سی (Elon Musk — BBC Coverage) گزارشی درباره دیدگاه‌های ماسک در زمینه سیاست، هوش مصنوعی و تحولات سیاسی.

لینک: https://www.bbc.co.uk/news/articles/c4gkxppljpyo

۱۳. بریکس و پروژه یونیت (BRICS and the Unit Project) گزارشی درباره تلاش برای ایجاد ابزارهای مالی جایگزین دلار و بحث درباره پشتوانه طلا و سازوکار تسویه.

لینک: https://www.intellinews.com/brics-launch-gold-backed-cryptocurrency-to-replace-the-dollar-415469/

۱۴. جهنم نیت‌های خوب (The Hell of Good Intentions — Stephen M. Walt) نویسنده: استفان والت کتابی انتقادی درباره سیاست خارجی آمریکا، مداخله‌گرایی و پیامدهای راهبردی آن.

لینک: https://www.cornellpress.cornell.edu/book/9781503609817/the-hell-of-good-intentions/

۱۵. ترامپ علت افول غرب نیست، پیامد آن است (Trump as a Consequence of Western Decline) تحلیل دیدگاه‌های آمیتاو آچاریا (Amitav Acharya) درباره بحران نظم غربی و ظهور رهبرانی که از نارضایتی‌های موجود بهره می‌برند.

لینک: https://en.interaffairs.ru/article/view-from-india-trump-is-not-the-cause-of-the-wests-decline-he-is-its-consequence/

داستان‌های دیگر

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.

۰/۲٬۰۰۰
دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند. ایمیل شما هرگز نمایش داده نمی‌شود.