پرتگاه انتخاب تاریخی یک تمدن
250 سال تجربه و هزینه برای استقلال

فهرست مطالب
- اصل داستان چیست؟
- ۱. پیش از جمهوری اسلامی؛ وقتی جغرافیای ایران تحت فشار قدرتهای بزرگ بود
- ۲. ۱۲۹۹؛ ساختن دولت مرکزی، با سایه بریتانیا
- ۳. ۱۳۲۰؛ وقتی موقعیت ایران از خود ایران مهمتر شد
- ۴. پهلوی دوم؛ ایران قدرتمند، اما در معماری هژمون
- ۵. شاه؛ قدرت نظامی بزرگ، اما با ستون فقرات خارجی
- سرزمین: از دست دادن بیش از ۶۰٪ خاک ایران
- نفت: ثروتی که هرگز به ایران نرسید
- جمعیت: بزرگ ترین مرگ و میر تاریخ ایران
- عقب ماندگی؛ آرزوی بازدارنگی
- ۶. ۱۳۵۷؛ قطع رابطه با هژمون
- ۷. جنگ ایران و عراق؛ آزمون استقلال
- ۸. دهه ۱۹۹۰؛ مهار دوگانه
- ۹. ۱۱ سپتامبر؛ حلقه محاصره یا فرصت ژئوپلیتیکی؟
- ۱۰. از دفاع سرزمینی تا قدرت منطقهای
- ۱۱. تحریم؛ تلاش برای شکستن پایه اقتصادی قدرت
- ۱۲. مسئله مهمتر از موشک؛ ساختن «قدرت بدون اجازه»
- ۱۳. مرحله آخر؛ برخورد مستقیم
- ۱۴. چرا ۲۰۲۶ با ۱۹۵۳ یا ۱۹۸۰ فرق دارد؟
- ۱۵. از «کشور مهم» به «قطب قدرت»؟
- ۱۶. اما شرط اصلی چیست؟
- ۱۷. فرش 250 ساله؛ یک الگو با بازیگران متفاوت
- لب داستان
- منابع پیشنهادی؛ بیش از ۵۰ منبع برای ساخت ستون فقرات مقاله
- ژئوپلیتیک کلاسیک و نظریه قدرت
- واقعگرایی، موازنه قوا و قدرتهای بزرگ
- تاریخ ایران، بریتانیا و روسیه
- رضاشاه، کودتا و ساخت دولت
- ملیشدن نفت و کودتای ۱۳۳۲
- شاه، ارتش و وابستگی نظامی
- انقلاب، جنگ ایران و عراق و سیاست مهار
- مهار، تحریم و سیاست آمریکا
اصل داستان چیست؟#
اگر بخواهیم داستان ایران را در یک جمله خلاصه کنیم، مسئله فقط این نیست که ایران کجای نقشه قرار گرفته است؛ مسئله این است که هرگاه ایران خواسته موقعیت جغرافیایی خود را به قدرت مستقل تبدیل کند، رابطهاش با قدرت مسلط تغییر کرده است.
ایران یک گره جغرافیایی معمولی نیست. میان آسیای مرکزی و قفقاز، خلیج فارس و اقیانوس هند، شبهقاره هند، آناتولی و اروپا قرار گرفته و در کنار تنگه هرمز، یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان را در اختیار دارد. این موقعیت به خودی خود قدرت نیست؛ اما اگر با دولت متمرکز، اقتصاد، زیرساخت، نیروی نظامی و شبکهای از روابط خارجی ترکیب شود، میتواند به قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل شود.
از اینجا میتوان تاریخ 250 ساله ایران را مثل یک فرش دید که تار و پود آن مدام تکرار میشود:
تلاش برای استقلال، تولید قدرت، نگرانی هژمون، مهار و تغییر، فاجعه
این الگو را میتوان از رقابت روسیه و بریتانیا بر سر ایران در قرن نوزدهم تا کودتای ۱۲۹۹، اشغال ۱۳۲۰، ملیشدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد، تبدیل ایران به متحد اصلی آمریکا در خلیج فارس، انقلاب ۱۳۵۷، جنگ ایران و عراق، تحریمها، سیاست مهار دوگانه، «محور شرارت»، جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر و سرانجام ورود مستقیم آمریکا و اسرائیل به جنگ با ایران در ۲۰۲۶ دنبال کرد.
اما در تمام این فراز و فرودها یک چیز تغییر کرده است: توان ایران برای دفاع از استقلال خود.
در دورههایی، ایران استقلال سیاسی میخواست اما ابزار سخت کافی برای حفاظت از آن نداشت. در دوره پهلوی دوم، ایران ارتشی بسیار قدرتمند داشت اما بخش بزرگی از توان نظامی پیشرفته آن به واردات، آموزش، قطعات و پشتیبانی غرب وابسته بود. امروز ایران، با وجود وابستگیهای باقیمانده در برخی مواد، تجهیزات و فناوریهای دوکاربردی، در حوزههایی مانند موشک و پهپاد به سطح قابلتوجهی از توان تولید داخلی رسیده است.[1][2][3]
و همینجاست که داستان وارد مرحله جدیدی میشود:
استقلال بدون قدرت سخت، ارادهای سیاسی است؛ اما استقلالی که پشتوانه نظامی، صنعتی و اقتصادی داشته باشد، میتواند به یک واقعیت ژئوپلیتیکی تبدیل شود.
۱. پیش از جمهوری اسلامی؛ وقتی جغرافیای ایران تحت فشار قدرتهای بزرگ بود#
برای فهم مسئله امروز باید به عقب برگردیم؛ نه فقط به ۱۳۵۷، بلکه به قرن نوزدهم.
ایران قاجاری در میان دو امپراتوری بزرگ روسیه و بریتانیا قرار گرفته بود. شمال ایران به حوزه نفوذ روسیه نزدیک میشد و جنوب و خلیج فارس برای بریتانیا با امنیت هند بریتانیا پیوند داشت. ایران در واقع در میانه رقابتی قرار گرفته بود که بعدها «بازی بزرگ» (Great Game) نام گرفت.[4][5][6]
ایران استقلال حقوقی داشت، اما ظرفیت اعمال کامل آن استقلال محدود بود.
این همان تفاوتی است که بعدها در تاریخ ایران بارها تکرار شد: استقلال روی کاغذ با استقلال ژئوپلیتیکی یکسان نیست.
کشوری که نتواند از مرزهای خود دفاع کند، منابعش را کنترل کند، مسیرهای ارتباطی خود را در اختیار داشته باشد و هزینه دخالت خارجی را بالا ببرد، حتی اگر از نظر حقوق بینالملل مستقل باشد، در عمل در برابر فشار قدرتهای بزرگ آسیبپذیر است.
قراردادهای گلستان و ترکمانچای، امتیازات اقتصادی، نفوذ روسیه و بریتانیا و بحرانهای مالی و نظامی قاجار، تصویر همین مسئله را نشان میدهند.[7][8]
ایران موقعیت داشت، اما قدرت کافی برای تبدیل آن موقعیت به استقلال پایدار نداشت و حدود دو سوم از مساحت خود را ازدست داد.
۲. ۱۲۹۹؛ ساختن دولت مرکزی، با سایه بریتانیا#
کودتای ۱۲۹۹ یکی از پیچیدهترین نقاط این فرش تاریخی است.
در فوریه ۱۹۲۱، نیروهای قزاق وارد تهران شدند و دولت فروپاشید. پژوهشهای تاریخی نشان میدهند که عناصر نظامی و دیپلماتیک بریتانیا در طراحی، تسهیل یا حمایت از کودتا نقش مهمی داشتند؛ هرچند کودتا توسط نیروهای ایرانی اجرا شد و درباره میزان دقیق ابتکار بریتانیا در آن بحث تاریخی وجود دارد.[9][10]
رضاخان سپس از همین ساختار به سمت قدرت حرکت کرد.
اما نکته مهم اینجاست که رابطه رضاشاه با بریتانیا خیلی زود پیچیده شد.
دولتی که با حمایت بخشی از ساختار بریتانیا در لحظهای خاص امکان قدرتگیری پیدا کرده بود، بهتدریج شروع به تمرکز قدرت، ایجاد ارتش ملی، محدود کردن نفوذ خارجی و ساختن دولت مرکزی کرد.
رضاشاه ارتش دائمی و متمرکز ایجاد کرد، سربازگیری اجباری را گسترش داد و واحدهای نظامی مستقل مانند بریگاد قزاق و تفنگداران جنوب را از میان برداشت.[11]
حتی در خوزستان، سرکوب شیخ خزعل و تثبیت حاکمیت دولت مرکزی، در تضاد با منافع بخشی از شبکه نفوذ بریتانیا قرار گرفت.[12] ارتش بزرگ رضا شاه بیشتر برای سرکوب داخلی آماده بود تا ومقاومت ملی.
اینجا نخستین گره مهم داستان ظاهر میشود:
بریتانیا به دولتی مرکزی در ایران نیاز داشت؛ اما یک دولت مرکزی نیرومند میتوانست به تدریج از کنترل و نفوذ بریتانیا فاصله بگیرد.
پس مسئله دیگر فقط «چه کسی حکومت میکند؟» نبود.
مسئله این بود که چه کسی دولت ایران را کنترل میکند و این دولت با موقعیت ایران چه میکند؟
۳. ۱۳۲۰؛ وقتی موقعیت ایران از خود ایران مهمتر شد#
اینجا باید از یک روایت ساده پرهیز کرد.
نمیتوان گفت بریتانیا رضاشاه را فقط به دلیل تلاش برای استقلال یا استفاده از موقعیت ایران سرنگون کرد. در سال ۱۹۴۱، جنگ جهانی دوم همهچیز را تغییر داده بود. بریتانیا و شوروی به حضور آلمان در ایران حساس بودند و پس از حمله آلمان به شوروی، مسیر ایران برای انتقال تجهیزات به اتحاد شوروی اهمیت حیاتی پیدا کرد.[14]
در اوت ۱۹۴۱ نیروهای بریتانیا و شوروی وارد ایران شدند و رضاشاه در سپتامبر همان سال از سلطنت کنارهگیری کرد.[15]
بنابراین اینجا یک حقیقت عمیقتر از روایت «عزل یک شاه» وجود دارد:
قدرتهای بزرگ وقتی یک سرزمین را از نظر ژئوپلیتیکی حیاتی میبینند، در شرایط جنگی ممکن است حتی حاکمیت آن کشور را نیز تابع ضرورتهای راهبردی خود کنند.
ایران در آن مقطع به «کریدور پارس» تبدیل شد؛ مسیر انتقال تجهیزات و تدارکات به شوروی. راهآهن، جادهها و بنادر ایران برای جنگ جهانی دوم ارزش راهبردی پیدا کردند.[16][17]
این شاید یکی از روشنترین نمونههای تاریخی باشد که نشان میدهد جغرافیای ایران چگونه میتواند در یک جنگ بزرگ جهانی به یک دارایی راهبردی تبدیل شود.
۴. پهلوی دوم؛ ایران قدرتمند، اما در معماری هژمون#
بعد از جنگ جهانی دوم، ایران وارد مرحله دیگری شد.
این بار آمریکا بهتدریج جای بریتانیا را بهعنوان قدرت خارجی اصلی در معماری امنیتی ایران گرفت.
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقطه عطف بود.
مصدق با ملیکردن صنعت نفت، مسئله مالکیت و کنترل منابع ایران را به مرکز سیاست خارجی تبدیل کرد. شرکت نفت انگلیس و ایران، که سهم و کنترل گستردهای بر صنعت نفت داشت، در برابر ملیشدن ایستاد و بریتانیا سپس با آمریکا برای براندازی دولت مصدق همکاری کرد.[18][19]
در ۱۹۵۳، عملیات آژاکس (Operation Ajax) به سرنگونی دولت مصدق کمک کرد.[20]
از نگاه تاریخ روابط ایران و غرب، اهمیت این واقعه فقط در تغییر یک نخستوزیر نیست.
مصدق تلاش میکرد کنترل ایران بر یکی از مهمترین منابع استراتژیک خود را افزایش دهد؛ و بحران زمانی به نقطه انفجار رسید که این تلاش با منافع بریتانیا و سپس آمریکا برخورد کرد.
از اینجا یک خاطره تاریخی بسیار قدرتمند در ذهن سیاسی ایران شکل گرفت: اینکه اگر استقلال اقتصادی و سیاسی بدون قدرت کافی پشت سر آن دنبال شود، قدرتهای بزرگ میتوانند هزینه استقلال را بالا ببرند.
۵. شاه؛ قدرت نظامی بزرگ، اما با ستون فقرات خارجی#
پارادوکس دوره محمدرضاشاه همینجاست.
ایران در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به یک قدرت نظامی بزرگ منطقهای تبدیل شد. اما این قدرت عمدتاً با خرید گسترده تجهیزات خارجی ساخته شد.
اسناد آمریکا نشان میدهند که در دهه ۱۹۷۰ ایران یکی از بزرگترین خریداران سلاح جهان بود و برای تجهیزات پیشرفته، بهویژه هواپیماهای جنگی و سامانههای پیچیده، وابستگی زیادی به آمریکا و دیگر کشورهای غربی داشت.[21][22]
آمارها نیز نشان داده که آمریکا در دهه ۱۹۷۰ حدود ۶۰ درصد تأمین تسلیحات عمده ایران را بر عهده داشت.[23]
بنابراین ایران قدرتمندتر شده بود، اما بخش اصلی از قدرت نظامی آن درون ایران تولید نمیشد.
این تفاوت بسیار مهم است:
قدرت نظامی با خودکفایی نظامی یکی نیست.
ممکن است کشوری صدها هواپیمای پیشرفته داشته باشد، اما اگر موتور، قطعه، نرمافزار، مهمات، آموزش و پشتیبانی آن در اختیار دیگری باشد، بخشی از قدرت نظامیاش در شرایط بحران به اراده همان تأمینکننده گره میخورد.
ایران پیش از انقلاب به قدرت نظامی بزرگی تبدیل شد؛ اما این قدرت درون یک معماری امنیتی قرار داشت که آمریکا در رأس آن بود. اسناد رسمی آمریکا نیز ایران را بخشی از ساختار «دفاع پیشرو» و بعدتر یکی از ستونهای امنیت خلیج فارس میدانستند.[24]
اینجا تفاوت ایرانِ پهلوی دوم و ایران امروز برای استدلال شما بسیار مهم میشود:
آن زمان ایران قدرت نظامی داشت؛ اما امروز ایران تلاش کرده بخشی از پایه صنعتی و فناورانه قدرت نظامی خود را در داخل بسازد.
در طول این مدت ایران با تمام تجربه ها و شکست ها هزینه های بزرگی متحمل شد:
بخش اول: تاریخ ۲۵۰ ساله — چگونه ایران استقلال خود را از دست داد
سرزمین: از دست دادن بیش از ۶۰٪ خاک ایران#
اگر به ایران در آغاز قرن نوزدهم نگاه کنیم، با کشوری روبهرو میشویم که هنوز قفقاز بخش مهمی از حوزه نفوذ و قلمرو آن است. گرجستان، باکو، ایروان، نخجوان و سرزمینهای دیگری در شمال، در جغرافیای سیاسی آن روز ایران معنا داشتند. اما این تصویر در کمتر از نیم قرن تغییر کرد؛ نه با یک شکست واحد که همهچیز را در یک روز از بین ببرد، بلکه با مجموعهای از جنگها، قراردادها و عقبنشینیهایی که هر کدام بخشی از قدرت سرزمینی ایران را کوچکتر کردند.نخستین ضربه بزرگ با معاهده گلستان در ۱۸۱۳ وارد شد. ایران مجبور شد گرجستان، دربند، باکو، شروان، شکی، گنجه، قرهداغ، مغان و بخشی از تالش را به روسیه واگذار کند. اما شکست فقط روی نقشه اتفاق نیفتاد. ایران همچنین حق نگهداری نیروی دریایی در دریای خزر را از دست داد؛ امتیازی که در آن زمان فقط یک بند حقوقی نبود، بلکه نشانهای از تغییر موازنه قدرت در شمال ایران بود. لرد کرزن در کتاب «مسئله ایران» مینویسد: «چنین مجازات خردکنندهای بهندرت توسط یک فاتح در هر جنگی بر یک مغلوب تحمیل شده است»[76].
پانزده سال بعد، معاهده ترکمانچای در ۱۸۲۸ آمد؛ قراردادی که نهتنها نتیجه جنگ دوم ایران و روسیه را تثبیت کرد، بلکه مرز جدید را به واقعیتی پایدار تبدیل ساخت. ایران خانات ایروان و نخجوان را واگذار کرد و پنج میلیون تومان غرامت جنگی پرداخت. در روایت این گزارش، ترکمانچای نقطهای است که پس از آن نفوذ ایران در شمال ارس و خزر عملاً پایان مییابد.اما عقبنشینی متوقف نشد. معاهده پاریس در ۱۸۵۷ ایران را مجبور کرد از ادعاهای خود بر هرات و افغانستان صرفنظر کند. به این ترتیب، فشار از شمال و غرب به شرق نیز امتداد پیدا کرد؛ جغرافیای ایران آرامآرام کوچکتر میشد و همزمان قدرتهای خارجی در اطراف آن حوزههای نفوذ خود را تثبیت میکردند.
سپس نوبت قرارداد آخال در ۱۸۸۱ رسید. ایران بخشهای وسیعی از سرزمینهای ترکمننشین را به روسیه واگذار کرد. بر اساس جدول مندرج در اسناد کتابخانه ملی ایران، مساحت سرزمینهای جداشده در این قرارداد ۱,۲۲۶,۵۰۰ کیلومتر مربع بود. ترکمنستان،لزبکستان، تاجیکستانو بخش هایی از قزاقستان از ایران جدا شد.
دههها بعد، در ۱۹۳۷، موضوع آرارات مطرح شد. در دوره رضاشاه، بخش مهمی از آرارات که جزئی از ایران بود به ترکیه واگذار شد. بر اساس گزارشهای تاریخی مورد استناد این گزارش، رضاخان در پیمان سعدآباد حدود ۸۰۰ کیلومتر از خاک ایران، شامل بخش آرارات کوچک، را به ترکیه واگذار کرد؛ منطقهای که محل ییلاق و قشلاق طوایف شاهسون بود و این واگذاری در روایت موجود با نقشآفرینی انگلیسیها پیوند خورده است.
اما یکی از نمادینترین پروندهها بحرین بود. ایران یازده بار برای اعاده حاکمیت خود بر بحرین تلاش کرده بود و هر بار با مخالفت بریتانیا روبهرو شده بود. سرانجام در ۱۹۷۰، ایران با روندی که به جدایی بحرین انجامید موافقت کرد.
محمدرضا پهلوی در توجیه این جدایی از پایان یافتن ذخایر مروارید بحرین سخن گفت و عباس هویدا نیز جمله مشهور «دختر خودمان بود، به هر کسی میخواستیم شوهرش دادیم» را به کار برد. در حالی که نفت بحرین از سال ۱۹۳۲ کشف شده بود، رژیم بحرین در سال ۱۳۹۷ از کشف ۸۰ میلیارد بشکه نفت شیل خبر داد. اگر قیمت هر بشکه را ۸۰ دلار در نظر بگیریم، این گزارش ارزش آن را ۶.۴ تریلیون دلار محاسبه میکند.
در نتیجه، داستان سرزمین در این روایت فقط داستان چند قرارداد نیست؛ داستان فرسایش تدریجی توان ایران برای تعیین مرزها و دفاع از آنهاست.
نفت: ثروتی که هرگز به ایران نرسید#
داستان نفت ایران در آغاز قرن بیستم، داستان کشوری است که هنوز نمیداند زیر خاکش چه چیزی خوابیده، اما قدرتهای خارجی خیلی زودتر اهمیت آن را میفهمند.
در امتیاز دارسی در ۱۹۰۱، ویلیام ناکس دارسی امتیاز انحصاری ۶۰ ساله برای اکتشاف و استخراج نفت در سراسر ایران، به جز پنج استان شمالی، به دست آورد. در مقابل، دارسی ۲۰ هزار لیره نقد، ۲۰ هزار لیره سهام و سهمی معادل ۱۶ درصد از سود خالص سالانه را متعهد شد.
در آن زمان نفت هنوز برای ایران یک ثروت بالقوه بود؛ برای بریتانیا اما چیزی فراتر از یک سرمایهگذاری تجاری محسوب میشد. رقابت بریتانیا و روسیه در ایران، نفت را به بخشی از بازی بزرگ قدرت تبدیل کرده بود.
در ۱۹۰۹ شرکت نفت ایران و انگلیس تأسیس شد. سال بعد، دولت بریتانیا ۵۶ درصد سهام شرکت را خرید و دو نماینده با حق وتو منصوب کرد. به این ترتیب، نفت ایران از یک امتیاز تجاری به موضوعی با اهمیت مستقیم برای سیاست خارجی بریتانیا تبدیل شد.
در قرارداد ۱۹۳۳[۱۰]، نظام پرداخت تغییر کرد. مبنای پرداخت از سهم ۱۶ درصدی سود به چهار شیلینگ طلا به ازای هر تن نفت تغییر یافت و در کنار آن ۲۰ درصد از سود سهام نیز در نظر گرفته شد. حداقل پرداخت سالانه ۷۵۰ هزار لیره تعیین شد.
پس از کودتای ۱۳۳۲، در کنسرسیوم ۱۹۵۴، هشت شرکت نفتی بینالمللی وارد ساختار جدید شدند. ایران قرار بود ۵۰ درصد سود خالص را دریافت کند و حداقل درآمدی نیز برای سالهای نخست تعیین شد. ترکیب کنسرسیوم شامل ۴۰ درصد شرکت نفت ایران و انگلیس، ۱۴ درصد شل، پنج شرکت آمریکایی هر کدام ۸ درصد و یک شرکت فرانسوی با ۶ درصد سهم بود.
اما در مرکز اختلاف، یک واژه قرار داشت: «سود خالص».
مسئله این بود که سود چگونه محاسبه میشد و چه هزینههایی پیش از تقسیم سود قابل کسر بود. بنابراین حتی وقتی عدد روی کاغذ ۵۰ درصد بود، پرسش درباره ساختار حسابداری و قیمتگذاری همچنان اهمیت داشت. ساختار قراردادها به گونهای بود که سهم واقعی ایران از ارزش تولیدش کمتر از ظرفیت واقعی آن باشد. شرکت نفت ایران و انگلیس در سالهای پیش از ملی شدن حتی سودی داشت که از کل بودجه دولت ایران بیشتر بود.
جمعیت: بزرگ ترین مرگ و میر تاریخ ایران#
اگر سرزمین را از دست رفتن جغرافیا بدانیم و نفت را از دست رفتن بخشی از ثروت، جمعیت جایی است که هزینه واقعی تاریخ خودش را نشان میدهد.
ایران در دو قرن گذشته چند بار با بحرانهایی روبهرو شد که فقط حکومتها را تغییر ندادند، بلکه زندگی میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار دادند. قحطی، بیماری، جنگ و اشغال، در دورههایی همزمان شدند و فشار را بر جامعهای افزایش دادند که زیرساختهای بهداشتی، حملونقل و اداری محدودی داشت.
یکی از مهمترین این بحرانها قحطی بزرگ ۱۸۷۰–۱۸۷۲ بود.[77] ارتش بریتانیا با خرید گندم و عدم مجوز واردات از هند و بین النهرین عامل اصلی این اتفاق بود. در برخی برآوردها تعداد قربانیان بسیار بالا اعلام شده است و در روایتهای مختلف ارقام متفاوتی از حدود یک و نیم میلیون تا بیش از ۱۰ میلیون نفر مطرح شدهاند. برخی منابع تا کشته شدن نیمی از جمعیت ایران شده است.
چند دهه بعد، آنفلوانزای اسپانیایی در سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰ ایران را نیز درگیر کرد. بر اساس یک تخمین، حدود بین 902 هزارنفر تا 4میلون و 431 هزار فوتی به وقوع پیوسته است و علت شیوع هم از ارتش های روس بریتانیا و عثمانی دانسته شد..[78] .
در همین دوره، ایران با اشغال متفقین نیز مواجه شد. در سال ۱۹۴۱، نیروهای بریتانیا و شوروی وارد ایران شدند و کشور به یکی از مسیرهای مهم انتقال تدارکات به اتحاد شوروی تبدیل شد. اختلال در حملونقل، کمبود مواد غذایی و فشارهای ناشی از جنگ شرایط زندگی را دشوارتر کرد. و قحطی ناشی از اشغال صدها هزار نفر برآورد شده است
عقب ماندگی؛ آرزوی بازدارنگی#
فارغ از قضاوت های سیاسی و اعتقادی در 250 سال گذشته همه هزینه های ایران بزرگ را میتوان ناشی از فقدان یک حکومت قوی قلمداد کرد. تبدیل شدن ایران بزرگ به یک سوم خودش و فاجعه قخطی و مرگ و میرهای این دوران در کنار غارت منابعی که در بالا فقط به حوزه نفت ان اشاره شد و از سایر موضوعات از جمله معادن حرفی به میان نیامد حکایت از دوران بی دولتی در این دوران دارد.
یقینا مهم ترین جلوه وجود یک دولت قوه قهریه و در دوران معاصر ارتش خواهد بود. در این دوره ما در دوره پهلوی اول به سمت شکل گیری یک ارتش حرکت کرد اما در همین دوره هم بخش هایی از ایران جدا شد و شهریور 1320 هم نشان داد بازدارندگی و کارآمدی لازم شکل نگرفته و این یعنی چرخه هزینه دادن همچنان ادامه دارد.
عدم شکل گیری بازدارندگی مستقل بزرگ ترین هزینه 250 ساله اخیر برای جامعه ایران بوده است. ایران نتوانست با استفاده از مولفه های قدرت و ایجاد زیرساخت محیط امنیتی خود را بسازد و بر اساس زیرساخت امنیتی قوی شکوفایی اقتصادی و پیشرفت شکل گیرد و این بزرگ ترین حسرت نخبگان ایران بوده است.
ارتش: برای «کنترل داخلی»، نه دفاع از سرزمین
یکی از تناقضهای مهم تاریخ معاصر ایران این است که دولت مرکزی در دوره رضاشاه توانست ارتش مدرنتری ایجاد کند و قدرت دولت را در داخل کشور افزایش دهد، اما آزمون بزرگ سال ۱۳۲۰ نشان داد که این ارتش در برابر حمله نیروهای بزرگ خارجی توان مقاومت محدودی دارد. ارتش رضاشاه در تثبیت دولت مرکزی، خلع سلاح یا سرکوب برخی شورشهای داخلی و ایجاد ساختار اداری متمرکز نقش مهمی داشت.[۱۵] اما در شهریور ۱۳۲۰، نیروهای شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب وارد ایران شدند و مقاومت نظامی ایران بسیار سریع فروپاشید.
در روایت این گزارش، این تجربه نمادی از شکاف میان «قدرت برای کنترل سرزمین از داخل» و «قدرت برای دفاع مستقل از سرزمین در برابر قدرتهای خارجی» است.
این شکاف فقط در سال ۱۳۲۰ دیده نشد. در دوره محمدرضاشاه، ایران ارتشی بزرگ و مجهز به تسلیحات پیشرفته ایجاد کرد، اما بخشی از این قدرت همچنان به خرید خارجی وابسته بود.
در کنار ارتش، دستگاه امنیتی نیز گسترش یافت. درباره ساواک و سرکوب مخالفان، ارقام مختلفی در منابع مطرح شده است؛ از جمله رقم ۲۴ هزار کشته که به کریستیان دلانوه نسبت داده شده است.
اما مسئله اصلی این گزارش این است که قدرت نظامی زمانی معنا پیدا میکند که بتواند در برابر تهدید خارجی نیز استقلال تصمیمگیری را حفظ کند.
۶. ۱۳۵۷؛ قطع رابطه با هژمون#
انقلاب ۱۳۵۷ این معماری را شکست.
ایران از متحد اصلی آمریکا در خلیج فارس به یکی از سرسختترین مخالفان حضور آمریکا در منطقه تبدیل شد.
اما انقلاب فقط یک تغییر ایدئولوژیک نبود؛ از منظر ژئوپلیتیکی، یک تغییر در جایگاه ایران در سیستم منطقهای بود.
ایران دیگر حاضر نبود امنیت خود را در چارچوب معماری آمریکا تعریف کند.
از اینجا «استقلال» به ستون اصلی سیاست خارجی جمهوری اسلامی تبدیل شد؛ اما تقریباً بلافاصله یک آزمون سخت در برابر آن قرار گرفت: جنگ ایران و عراق.
۷. جنگ ایران و عراق؛ آزمون استقلال#
جنگ ایران و عراق شاید مهمترین آزمایش اولیه این ادعا بود که ایران میتواند بدون تکیه بر یک ابرقدرت از خود دفاع کند.
ایران در شرایطی وارد جنگ شد که بسیاری از مسیرهای تسلیحاتی سابق قطع شده بود. در مقابل، عراق از حمایت سیاسی و نظامی گسترده کشورهای مختلف برخوردار شد و آمریکا نیز در مراحل مختلف جنگ سیاستهایی را دنبال کرد که به تقویت توان عراق و محدود کردن ایران کمک کرد.[25][26]
ایران در پایان جنگ نتوانست به اهداف حداکثری خود برسد، اما یک اتفاق مهم رخ داد:
دکترین امنیتی ایران از خرید قدرت به ساخت قدرت تغییر مسیر داد.
تجربه جنگ به ایران نشان داد که اگر نتواند موشک، پهپاد، پدافند، صنایع دفاعی و ظرفیتهای بومی خود را ایجاد کند، در جنگ بعدی دوباره به تأمینکننده خارجی وابسته خواهد بود.
به همین دلیل، ریشه بسیاری از تواناییهای نظامی امروز ایران را باید در تجربه جنگ ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ جستوجو کرد.
۸. دهه ۱۹۹۰؛ مهار دوگانه#
پایان جنگ به معنای پایان فشار نبود.
در دهه ۱۹۹۰، آمریکا سیاست «مهار دوگانه» (Dual Containment) را در برابر ایران و عراق دنبال کرد. هدف اعلامی این سیاست، جلوگیری از آن بود که هر یک از این دو قدرت به تهدیدی برای منافع آمریکا و متحدانش در خلیج فارس تبدیل شوند.[27]
در همان دوره، تحریمهای اقتصادی و فناوری علیه ایران افزایش یافت و تلاش برای محدود کردن توان نظامی و موشکی آن ادامه پیدا کرد.[28]
اما اینجا یک تناقض تاریخی ایجاد شد:
هرچه دسترسی ایران به تجهیزات پیشرفته خارجی دشوارتر شد، انگیزه برای ساخت داخلی بیشتر شد.
تحریم برای ایران فقط هزینه اقتصادی ایجاد نکرد؛ در برخی حوزههای راهبردی، فشار خارجی به محرکی برای بومیسازی تبدیل شد.
این به معنای آن نیست که تحریمها برای ایران «مفید» بودند؛ هزینههای اقتصادی و انسانی و توسعهای آنها واقعی بود. اما از منظر نظامی، یکی از پیامدهای بلندمدت همین فشار، حرکت بیشتر به سمت تولید داخلی بود.
۹. ۱۱ سپتامبر؛ حلقه محاصره یا فرصت ژئوپلیتیکی؟#
پس از ۱۱ سپتامبر، ایران با یک وضعیت متناقض روبهرو شد.
از یک طرف، تهران و واشنگتن در افغانستان علیه طالبان منافع مشترکی پیدا کردند و در روند بن همکاریهایی شکل گرفت.[29]
اما از طرف دیگر، در ژانویه ۲۰۰۲ جورج دبلیو بوش ایران را در کنار عراق و کره شمالی در «محور شرارت» قرار داد.[30]
سپس حمله آمریکا به افغانستان در ۲۰۰۱ و عراق در ۲۰۰۳، از دو طرف شرقی و غربی، حضور نظامی آمریکا را در اطراف ایران افزایش داد.
این همان چیزی بود که میتوان آن را «فشار جغرافیایی» نامید.
اما حمله آمریکا به عراق یک نتیجه مهم و تا حدی متناقض نیز داشت: بزرگترین رقیب منطقهای ایران سقوط کرد و ساختار سیاسی عراق به شکل جدیدی درآمد.
ایران در سالهای بعد توانست نفوذ خود را در عراق، لبنان، سوریه و سپس یمن گسترش دهد.[31][32]
این مرحله را میتوان آغاز تهاجم ژئوپلیتیکی ایران برای ایجاد عمق راهبردی دانست؛ اگرچه تعبیر «تهاجم» در اینجا تحلیلی است و روشهای ایران شامل ترکیبی از دولتسازی، حمایت از گروههای مسلح، شبکههای سیاسی و همکاری امنیتی بوده است.
ایران دیگر فقط از مرزهای خود دفاع نمیکرد؛ تلاش میکرد تهدید را از مرزهای خود دور کند.
۱۰. از دفاع سرزمینی تا قدرت منطقهای#
در این مرحله، مفهوم قدرت ایران تغییر کرد.
ایران فهمیده بود که در جغرافیایی زندگی میکند که اگر فقط داخل مرزهای خود بماند، ممکن است قدرتهای بزرگ جنگ را به نزدیکی مرزهایش منتقل کنند.
پس عمق راهبردی ایجاد کرد.
عراق، سوریه، لبنان و یمن در این معماری، هرکدام به شکل متفاوتی اهمیت پیدا کردند.[33][34]
این همان چیزی است که بسیاری از تحلیلگران، از جمله در ادبیات واقعگرایی تهاجمی (Offensive Realism)، با منطق موازنه قوا و جلوگیری از ظهور قدرت مسلط در محیط پیرامونی تحلیل میکنند.
در اینجا میتوان از مکیندر و اسپایکمن تا مرشایمر (John J. Mearsheimer) یک خط نظری کشید: قدرتهای بزرگ نمیتوانند نسبت به محیط جغرافیایی اطراف خود بیتفاوت باشند.
اما ایران یک تفاوت مهم دارد: در مقایسه با قدرتهای بزرگ، توان اقتصادی و جمعیتی آن محدودتر است؛ بنابراین بهجای ساختن یک امپراتوری کلاسیک، بیشتر به شبکههای غیرمستقیم، موشک، پهپاد، نیروهای همسو و موقعیت جغرافیایی متکی شده است.
۱۱. تحریم؛ تلاش برای شکستن پایه اقتصادی قدرت#
از دهه ۲۰۱۰ به بعد، تحریمها وارد مرحلهای بسیار شدیدتر شدند.
برنامه هستهای ایران به محور اصلی فشار غرب تبدیل شد و پس از خروج دولت ترامپ از برجام در ۲۰۱۸، سیاست «فشار حداکثری» (Maximum Pressure) تحریمهای گستردهتری بر نفت، بانک، کشتیرانی و بخشهای مختلف اقتصاد ایران اعمال کرد.[35][36]
منطق تحریم این بود که هزینههای اقتصادی افزایش یابد و تهران در نهایت رفتار راهبردی خود را تغییر دهد.
اما در حوزه نظامی، اتفاق دیگری نیز افتاد.
ایران در شرایط محدودیت دسترسی به بازار جهانی، سرمایهگذاری خود را بر حوزههایی گذاشت که نسبت هزینه به اثرگذاری بالایی داشتند: موشکهای بالستیک و کروز، پهپادها، پدافند، جنگ الکترونیک و ظرفیتهای نامتقارن.
تا سالهای اخیر، منابع مختلف ایران را دارای یکی از بزرگترین و متنوعترین زرادخانههای موشکی خاورمیانه توصیف کردهاند و مطالعات دیگری نیز ایران را بهعنوان یک «قدرت پهپادی» در حال ظهور بررسی کردهاند.[37][38]
۱۲. مسئله مهمتر از موشک؛ ساختن «قدرت بدون اجازه»#
اینجا به نظرم باید یکی از مهمترین گزارههای مقاله شما قرار بگیرد:
استقلال سیاسی بدون توانایی تولید قدرت، استقلال ناقص است.
کشوری که برای دفاع از خود مجبور باشد هواپیما، موشک، قطعه، مهمات، نرمافزار، آموزش و اطلاعات راهبردی را از قدرتهای بزرگ دریافت کند، حتی اگر پرچم مستقل داشته باشد، در لحظه بحران با محدودیت انتخاب مواجه میشود.
تجربه پهلوی دوم این تناقض را بهخوبی نشان میدهد: ایران به یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی منطقه تبدیل شده بود، اما بخش مهمی از تجهیزات پیشرفتهاش وارداتی بود.[39]
جمهوری اسلامی مسیر متفاوتی را دنبال کرد.
این مسیر کامل و بینقص نیست. حتی مطالعات جدید درباره صنایع دفاعی ایران تأکید میکنند که ایران همچنان برای برخی مواد اولیه، ماشینآلات پیشرفته و قطعات دوکاربردی به منابع خارجی وابسته است.[40]
اما تفاوت اساسی وجود دارد.
امروز ایران در برخی حوزههای موشکی و پهپادی توان طراحی، تولید، اصلاح و توسعه داخلی دارد؛ موضوعی که پیش از انقلاب به این شکل وجود نداشت.[41][42]
بنابراین اگر بخواهیم ادعا را دقیق کنیم، بهتر است نگوییم «ایران برای اولین بار در ۲۵۰ سال گذشته ارتش مستقل دارد».
عبارت دقیقتر این است:
ایران در تاریخ معاصر خود برای نخستین بار به سطحی از خوداتکایی نظامی–صنعتی رسیده که در آن، بخشهایی از مهمترین ابزارهای بازدارندگیاش دیگر صرفاً محصول خرید از قدرتهای بزرگ نیست.
این تفاوت بسیار بزرگ است.
۱۳. مرحله آخر؛ برخورد مستقیم#
و سپس ۲۰۲۶.
پس از سالها جنگ نیابتی، تحریم، عملیات پنهان، حملات محدود و رقابت منطقهای، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آمریکا و اسرائیل حملات مستقیم گستردهای علیه ایران آغاز کردند.[43]
جنگ دیگر فقط در عراق، سوریه، لبنان، یمن یا غزه جریان نداشت.
خود ایران تبدیل به میدان جنگ مستقیم شد.
ایران نیز به حملات متقابل علیه اسرائیل، پایگاههای آمریکا در منطقه و برخی اهداف در کشورهای عربی پاسخ داد.[44]
تنگه هرمز در مرکز بحران قرار گرفت و در ماههای بعد، موضوع محاصره، تحریم، حضور نظامی آمریکا و آینده امنیت خلیج فارس به هم گره خورد.[45]
اینجا همان جغرافیایی که در ابتدای داستان درباره آن صحبت کردیم، ناگهان به میدان واقعی قدرت تبدیل شد.
تنگه هرمز دیگر فقط یک نقطه روی نقشه نبود.
به اهرم قدرت تبدیل شد.
و این همان چیزی است که مرشایمر در تحلیلهای ۲۰۲۶ خود بهشدت روی آن تأکید کرده است. او جنگ آمریکا و ایران را نه صرفاً یک جنگ بر سر پرونده هستهای، بلکه آزمونی برای قدرت آمریکا در خلیج فارس و گذار نظام بینالملل از تکقطبی به چندقطبی میبیند. در تحلیل سپتامبر ۲۰۲۶ خود، مرشایمر حتی استدلال کرده که جنگ موقعیت راهبردی ایران در خلیج فارس را بهبود داده و همزمان به ساختار حضور و بازدارندگی آمریکا در منطقه آسیب زده است.[46][47]

۱۴. چرا ۲۰۲۶ با ۱۹۵۳ یا ۱۹۸۰ فرق دارد؟#
اینجا شاید مهمترین تفاوت تاریخی آشکار میشود.
در ۱۹۵۳، ایران برای دفاع از استقلال اقتصادی و سیاسی خود با قدرتهایی روبهرو شد که از نظر نظامی و اقتصادی فاصله عظیمی با ایران داشتند.
در ۱۹۸۰، ایران در برابر عراق وارد جنگ شد در حالی که ساختار نظامی پس از انقلاب در حال فروپاشی و بازسازی بود.
در دهه ۱۹۹۰، ایران زیر فشار تحریم و مهار قرار داشت.
بعد از ۲۰۰۱، ایران در حلقهای از حضور نظامی آمریکا قرار گرفت و برای ایجاد عمق راهبردی به شبکههای منطقهای تکیه کرد.
اما امروز ایران ترکیبی دارد که پیش از این به این شکل در اختیارش نبوده:
موقعیت جغرافیایی + جمعیت و سرزمین بزرگ + عمق منطقهای + صنعت دفاعی داخلی + موشک + پهپاد + تجربه جنگ + شبکههای منطقهای + موقعیت تنگه هرمز.
هیچکدام به تنهایی ایران را به یک قدرت جهانی تبدیل نمیکند.
اما ترکیب آنها باعث شده هزینه حذف یا مهار ایران بسیار بیشتر از گذشته شود.
و این دقیقاً همان چیزی است که «گره ژئوپلیتیکی ایران» را چند برابر میکند.
۱۵. از «کشور مهم» به «قطب قدرت»؟#
اینجا باید از هیجان فاصله گرفت و یک سؤال سختتر پرسید:
اگر ایران بتواند از این مرحله عبور کند و بدون وابستگی به یک قدرت خارجی، امنیت خود را حفظ کند و در عین حال یک ترتیبات امنیتی منطقهای ایجاد کند که در آن حضور نظامی دائمی هژمون خارجی دیگر شرط امنیت خلیج فارس نباشد، چه اتفاقی میافتد؟
پاسخ قطعی وجود ندارد.
اما از منظر نظریه موازنه قوا، چنین تحولی میتواند ایران را از یک قدرت مهم منطقهای به یکی از قطبهای مستقل در نظام چندقطبی نزدیک کند.
این بهخودیخود ایران را «قدرت جهانی» نمیکند. قدرت جهانی فقط با موشک و موقعیت جغرافیایی ساخته نمیشود؛ اقتصاد بزرگ و رقابتی، فناوری، جمعیت، سرمایه، شبکه مالی، قدرت دریایی، نهادهای پایدار و توان تأثیرگذاری فرامنطقهای نیز لازم است.
اما اگر ایران بتواند همزمان سه کار را انجام دهد ــ امنیت مستقل، کنترل مؤثر بر گرههای جغرافیایی خود و تبدیل موقعیت کریدوری به قدرت اقتصادی ــ آنگاه وزن ژئوپلیتیکی آن میتواند بهطور کیفی تغییر کند.
در آن صورت، ایران دیگر صرفاً یکی از قدرتهای خاورمیانه نخواهد بود.
میتواند یکی از پایههای معماری جدید اوراسیا باشد.
و این همان نقطهای است که تحلیل مرشایمر درباره بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ و گذار از تکقطبی به چندقطبی اهمیت پیدا میکند.[48]
۱۶. اما شرط اصلی چیست؟#
اینجا شاید مهمترین جمله کل مقاله قرار داشته باشد:
اراده استقلال بدون قدرت درونی، در نهایت به یک مطالبه سیاسی تبدیل میشود؛ اما قدرت درونی بدون راهبرد استقلال نیز میتواند در خدمت دیگران قرار گیرد.
رضاشاه دولت و ارتش مرکزی ساخت، اما در نهایت ایران در جنگ جهانی دوم نتوانست از بیطرفی خود دفاع کند.
محمدرضاشاه ارتشی عظیم ساخت، اما بخش مهمی از آن به زنجیره تسلیحاتی غرب متکی بود.
جمهوری اسلامی استقلال سیاسی را به اصل مرکزی تبدیل کرد، اما سالها طول کشید تا بخشی از ابزار سخت لازم برای پشتیبانی از آن را در داخل بسازد.
بنابراین استقلال و قدرت نظامی دو خط موازی نیستند؛ در یک نقطه به هم میرسند.
استقلال میگوید «چه میخواهم؟»
قدرت نظامی میگوید «تا کجا میتوانم از آن دفاع کنم؟»
قدرت اقتصادی میگوید «چقدر میتوانم هزینهاش را تحمل کنم؟»
و جغرافیا میگوید «چه اهرمهایی در اختیار دارم؟»
وقتی این چهار عنصر روی هم قرار بگیرند، آنوقت استقلال از یک شعار سیاسی به یک واقعیت ژئوپلیتیکی تبدیل میشود.
۱۷. فرش 250 ساله؛ یک الگو با بازیگران متفاوت#
اگر همه این تاریخ را از بالا نگاه کنیم، یک الگوی نسبتاً روشن دیده میشود.
در قرن نوزدهم، روسیه و بریتانیا میخواستند ایران را در محاسبات امپراتوری خود مهار کنند.
در ۱۹۲۱، بریتانیا در شکلگیری نظم جدید ایران نقش داشت؛ اما دولتی که بعداً ساخته شد، بهتدریج تلاش کرد نفوذ خارجی را محدود کند.
در ۱۹۴۱، جنگ جهانی دوم نشان داد که وقتی موقعیت ایران برای قدرتهای بزرگ حیاتی شود، حاکمیت ایران میتواند زیر فشار ضرورتهای ژئوپلیتیکی قرار گیرد.
در ۱۹۵۳، ملیشدن نفت و تلاش برای افزایش کنترل ایران بر منابع خود با منافع بریتانیا و آمریکا برخورد کرد و دولت مصدق سرنگون شد.
در دهههای بعد، ایران به یک متحد بسیار قدرتمند آمریکا تبدیل شد؛ ارتشی عظیم ساخت، اما در معماری امنیتی هژمون قرار گرفت.
در ۱۹۷۹، این رابطه قطع شد.
در جنگ ایران و عراق، ایران هزینه استقلال را پرداخت.
در دهه ۱۹۹۰، مهار و تحریم به ابزار اصلی تبدیل شد.
پس از ۱۱ سپتامبر، ایران در حلقهای از حضور نظامی آمریکا قرار گرفت؛ اما سقوط طالبان و صدام، برخلاف بخشی از اهداف اولیه واشنگتن، فضای منطقهای تازهای برای نفوذ ایران ایجاد کرد.
ایران سپس شبکهای از عمق راهبردی ساخت.
تحریمها برای شکستن اقتصاد ایران تشدید شدند.
ایران در مقابل، بخشی از توان موشکی و پهپادی خود را بومی کرد.
زورآزمایی منطقه ای پای ایران تا مدیترانه را باز کرد
شکست در سوریه ایجاد ذهنیت ایران ضعیف و مقدمه رویایرویی مستقیم را فراهم کرد
و در نهایت، در ۲۰۲۶، رقابت به جنگ مستقیم رسید.
این فرش، از ۱۹۲۱ تا ۲۰۲۶، یک نقش تکرارشونده دارد: هرچه ایران تلاش کرده فاصله میان «استقلال سیاسی» و «قدرت واقعی» را کم کند، مسئله ایران برای قدرت مسلط نیز بزرگتر شده است.
لب داستان#
بنابراین داستان اصلی ایران را نباید فقط «مبارزه با آمریکا» دانست.
و نباید فقط «توسعه موشکی» دانست.
و حتی نباید فقط «کنترل تنگه هرمز» دانست و نه حتی موضوعات هسته ای.
داستان بزرگتر این است:
ایران در حال تلاش برای تبدیل یک موقعیت جغرافیایی تاریخی به یک قدرت مستقل تاریخی است.
در 250 سال گذشته، قدرتهای بزرگ بارها تلاش کردهاند رفتار ایران را شکل دهند، محدود کنند، مهار کنند یا در معماری امنیتی خود جای دهند؛ گاهی با نفوذ، گاهی با اشغال، گاهی با کودتا، گاهی با اتحاد، گاهی با جنگ، گاهی با تحریم و گاهی با فشار نظامی.
اما در طرف دیگر این فرش، ایران نیز بهتدریج تغییر کرده است.
از دولتی که بخش بزرگی از امنیتش به قدرتهای خارجی وابسته بود، به دولتی که توانسته بخشی از ابزار نظامی خود را در داخل بسازد؛ از یک قدرت عمدتاً زمینی، به بازیگری که موشک، پهپاد، شبکه منطقهای و موقعیت دریایی را در یک معماری بازدارندگی ترکیب کرده؛ و از کشوری که دیگران درباره موقعیتش تصمیم میگرفتند، به کشوری که تلاش میکند خودش از موقعیتش بهعنوان اهرم استفاده کند.
اگر این روند بتواند به یک اقتصاد قدرتمند، شبکه کریدوری کارآمد و یک ترتیبات امنیتی منطقهای پایدار منتهی شود که نقش ایران در آن تثبیت شده باشد، آنگاه مسئله از «قدرت منطقهای ایران» فراتر میرود.
آن وقت ایران میتواند یکی از قطبهای مستقل نظام چندقطبی شود.
اما این «اگر» بسیار بزرگ است.
زیرا بیرون راندن یک هژمون از یک منطقه بهتنهایی قدرت جهانی نمیسازد. آنچه قدرت جهانی میسازد، توانایی تبدیل پیروزی ژئوپلیتیکی به نهاد، اقتصاد، فناوری، تجارت، امنیت و نفوذ پایدار است.
و شاید تمام داستان ایران در نهایت به همین یک سؤال برسد:
آیا ایران میتواند این بار، برخلاف گذشته، استقلال سیاسی را با قدرت نظامی، قدرت اقتصادی و قدرت جغرافیایی در یک نقطه به هم برساند؟
اگر پاسخ در عمل مثبت باشد، آنگاه چیزی بیش از یک تغییر در خاورمیانه رخ خواهد داد؛ یک گره قدیمی اوراسیا میتواند به یکی از پایههای نظم جدید جهانی تبدیل شود.
منابع پیشنهادی؛ بیش از ۵۰ منبع برای ساخت ستون فقرات مقاله#
ژئوپلیتیک کلاسیک و نظریه قدرت#
۱. Halford J. Mackinder — The Geographical Pivot of History (1904).
۲. Halford J. Mackinder — Democratic Ideals and Reality (1919).
۳. Alfred Thayer Mahan — The Influence of Sea Power upon History (1890).
۴. Nicholas J. Spykman — America’s Strategy in World Politics (1942).
۵. Nicholas J. Spykman — The Geography of the Peace (1944).
۶. Zbigniew Brzezinski — The Grand Chessboard (1997).
۷. Colin S. Gray — The Geopolitics of Super Power.
۸. Colin S. Gray — Nicholas John Spykman, the Balance of Power, and International Order.
۹. Geoffrey Sloan — آثار او درباره مکیندر و ژئوپلیتیک معاصر.
۱۰. Saul B. Cohen — Geopolitics: The Geography of International Relations.
۱۱. Gearóid Ó Tuathail — Critical Geopolitics.
۱۲. Peter J. Taylor — Political Geography.
۱۳. Yves Lacoste — Geography and Politics.
۱۴. Karl Haushofer — آثار ژئوپلیتیکی درباره Pan-Regions، با توجه به تفاوت میان نظریه او و استفاده نازیها از ژئوپلیتیک.
۱۵. Robert D. Kaplan — The Revenge of Geography.
واقعگرایی، موازنه قوا و قدرتهای بزرگ#
۱. John J. Mearsheimer — The Tragedy of Great Power Politics.
۲. John J. Mearsheimer — The Great Delusion.
۳. John J. Mearsheimer — The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy، با احتیاط در تفکیک تحلیل خاورمیانه از نظریه اصلی او.
۴. Kenneth N. Waltz — Theory of International Politics.
۵. Kenneth N. Waltz — The Spread of Nuclear Weapons: More May Be Better.
۶. Stephen M. Walt — The Origins of Alliances.
۷. Stephen M. Walt — The Hell of Good Intentions.
۸. Barry Buzan — The United States and the Great Powers.
۹. Randall L. Schweller — Deadly Imbalances.
۱۰. Robert Gilpin — War and Change in World Politics.
۱۱. Paul Kennedy — The Rise and Fall of the Great Powers.
۱۲. Graham Allison — Destined for War.
۱۳. Charles Kupchan — The End of the American Era.
تاریخ ایران، بریتانیا و روسیه#
۱. Ervand Abrahamian — Iran Between Two Revolutions.
۲. Ervand Abrahamian — A History of Modern Iran.
۳. Nikki R. Keddie — Modern Iran: Roots and Results of Revolution.
۴. Homa Katouzian — The Persians: Ancient, Mediaeval and Modern Iran.
۵. Mehran Kamrava — The Political History of Modern Iran.
۶. Mehran Kamrava — Iran and the Great Game Politics.
۷. Abbas Amanat — Iran: A Modern History.
۸. Stephanie Cronin — The Army and the Creation of the Pahlavi State in Iran.
۹. Stephanie Cronin — پژوهشهای مربوط به نفوذ بریتانیا در دوره رضاشاه.
۱۰. Ann K. S. Lambton — آثار مربوط به ایران و بریتانیا.
۱۱. Firuz Kazemzadeh — Russia and Britain in Persia, 1864–1914.
۱۲. Vanessa Martin — آثار مربوط به روابط ایران و بریتانیا.
رضاشاه، کودتا و ساخت دولت#
۱. Encyclopaedia Iranica — «British Influence During the Reza Shah Period».
۲. Encyclopaedia Iranica — «British Influence in Persia, 1941–79».
۳. Encyclopaedia Iranica — «Army vi. Pahlavi Period».
۴. Cyrus Ghani — Iran and the Rise of Reza Shah.
۵. Mohammad Reza Djalili / Thierry Kellner — آثار تاریخ معاصر و سیاست خارجی ایران.
۶. Michael P. Zirinsky — مطالعات کودتای ۱۲۹۹ و نفوذ بریتانیا.
ملیشدن نفت و کودتای ۱۳۳۲#
۱. Mark J. Gasiorowski — U.S. Foreign Policy and the Shah.
۲. Stephen Kinzer — All the Shah’s Men.
۳. Ervand Abrahamian — The Coup: 1953, the CIA, and the Roots of Modern U.S.-Iranian Relations.
۴. James A. Bill — The Eagle and the Lion.
۵. CIA — اسناد declassified مربوط به Operation Ajax.
۶. U.S. Department of State — Foreign Relations of the United States, اسناد ایران 1951–1954.
۷. Council on Foreign Relations — مطالعات کودتای ۱۹۵۳.
شاه، ارتش و وابستگی نظامی#
۱. SIPRI — Yearbook 1980, بخش ایران.
۲. U.S. Department of State — Iranian Arms Procurement, 1972.
۳. U.S. Department of State — Iran: Arms and the Shah, 1972.
۴. Encyclopaedia Iranica — «Army vi. Pahlavi Period».
۵. Andrew Scott Cooper — The Fall of Heaven.
۶. Roham Alvandi — Nixon, Kissinger, and the Shah.
۷. Mark Gasiorowski — آثار روابط امنیتی ایران و آمریکا.
انقلاب، جنگ ایران و عراق و سیاست مهار#
۱. Pierre Razoux — The Iran-Iraq War.
۲. Dilip Hiro — The Longest War.
۳. Williamson Murray & Kevin Woods — The Iran-Iraq War: A Military and Strategic History.
۴. Trita Parsi — Treacherous Alliance.
۵. Kenneth Pollack — The Persian Puzzle.
۶. U.S. Department of State — اسناد جنگ ایران و عراق.
۷. National Security Archive — اسناد declassified مربوط به جنگ ایران و عراق.
مهار، تحریم و سیاست آمریکا#
۱. Zbigniew Brzezinski — The Grand Chessboard.
۲. Anthony Lake — اسناد سیاست «Dual Containment».
۳. U.S. Department of State — اسناد سیاست مهار ایران در دهه ۱۹۹۰.
۴. Gary Sick — All Fall Down.
۵. Suzanne Maloney — Iran’s Political Economy since the Revolution.
۶. Kenneth Katzman — گزارشهای Congressional Research Service درباره ایران.
۷. U.S. Treasury — اسناد تحریمهای ایران.
۸. Congressional Research Service — گزارشهای تحریم، موشکی و هستهای ایران.
۹. لرد کرزن، «مسئله ایران»، فصل مربوط به معاهده گلستان.
۱۰. قحطی بزرگ ۱۸۷۰-۱۸۷۲، گزارشهای کنسول بریتانیا
۱۱. مهبد ابراهیمی (۲۰ آبان ۱۳۹۷). «صد سال پیش در ایران چه خبر بود؛ کشتار آنفلوانزای اسپانیایی». بیبیسی فارسی
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.
