داستان جهان
چرا می‌جنگیمانتشار به‌روزرسانی ۷۴ دقیقه مطالعههمیشه‌سبز

داستان 250 سال شکست ایران

همیشه بازنده

تهرانِ جنگ‌زده، پدری در بیمارستان و کتابی کهنه از خاندان کاتب؛ آوا ورق می‌زند و ۲۵۰ سال شکست ایران، از هرات و آخال تا قحطی، کودتا و نفت، پیش چشمش زنده می‌شود.

همیشه بازنده
فهرست مطالب
  1. پرده اول: آوار جنگ
  2. پرده دوم: مردی که نمی‌خواست فراموش شود
  3. پرده سوم: فرمانی در اتاق تاریک
  4. پرده چهارم: نقشه‌ای که کوچک‌تر میشد
  5. پرده پنجم: هرات دروازه‌ای که بسته شد
  6. پرده ششم: آخال — بزرگ ترین جدایی
  7. پرده هفتم: قحطی بزرگ
  8. پرده هشتم: کودتای پرامید
  9. پرده نهم: سقوط تهران
  10. پرده دهم: تلاش نافرجام نفتی
  11. پرده یازدهم: کودتای پسر
  12. پرده دوازدهم: شهروند درجه دوم
  13. پرده سیزدهم: انفجار بزرگ
  14. پرده چهاردهم: قطار شکست ایستاد
  15. پرده پانزدهم: ترس همیشگی
  16. پرده شانزدهم: میراثی که روی میز جا نمی‌شد
  17. پرده هفدهم: خانه‌ای با دو نسل فاصله
  18. پرده هجدهم: آرزوی امیرکبیر
  19. اتاق شواهد رمان همیشه بازنده
  20. بخش اول: فیلم‌ها و مستندها
  21. بخش دوم: اسناد، کتاب‌ها، گزارش‌ها و مقاله‌ها
  22. بخش سوم: مصاحبه‌ها و گفت‌وگوها

پرده اول: آوار جنگ#

تهران، ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ — ۱۶ مارس ۲۰۲۶

اتوبوس هنوز کاملاً نایستاده بود که آوا دستش را به میله گرفت و از پله آخر پایین آمد. هوای تهران بوی دود می‌داد؛ بویی سنگین که با بوی همیشگی خیابان، بنزین و گردوغبار فرق داشت. آسمان ابری نبود، اما لایه‌ای خاکستری روی شهر نشسته بود و نور عصر را کدر می‌کرد. از دور، صدای آژیر می‌آمد؛ نه آن‌قدر بلند که آدم را از جا بپراند. جنگ شروع شده بود. نمیدانست او و مردم معمولی در حال پس دادن کدام تاوان برای چه جرمی هستند؟ چرا برای چند شعار و قدرت طلبی عده ای مردم باید قربانی بشوند؟

گوشی‌اش را بیرون آورد. آخرین پیام مادر برای دو ساعت پیش بود: کجایی؟ زودتر بیا. سارا از صبح منتظرته.

آوا لبخند کم‌رنگی زد. قرار بود امشب برای سارا کتابی بخرد که چند روز بود اسمش را تکرار می‌کرد. به مادر قول داده بود شام را او درست کند، اگر حال پدر بهتر بود، همه دور هم بنشینند. پدرش در روزهای گذشته کمتر حرف می‌زد. هر بار که آوا از او می‌پرسید چه چیزی آزارش می‌دهد، میرزا فرهاد جواب می‌داد: «چیزی نیست. خستگی است.» اما آوا می‌دانست خستگی توضیح همه‌چیز نیست.

پیام تازه‌ای روی صفحه ظاهر شد. از یکی از همکارانش بود: جلسه فردا لغو شد. اگر خانه‌ای، بیرون نرو.

آوا خواست جواب بدهد که صدای انفجاری از سمت پایین خیابان بلند شد.

صدای انفجار با آنچه در فیلم‌ها شنیده بود فرق داشت. شیشه‌های مغازه‌ای در آن سوی خیابان لرزیدند. چند نفر سرشان را بالا گرفتند. راننده‌ای ترمز کرد و بوق ممتدی کشید. زنی که کیسه خرید در دست داشت، همان‌جا ایستاد و به آسمان خیره شد و هرکس به سمتی فرار کرد. زنی چادری آو را که داشته به انفجار نگاه میکرد و شوکه شده بود کشید تو جوب.

آوا چند لحظه بی‌حرکت ماند. بعد شماره مادرش را گرفت.

یک بوق. دو بوق. سه بوق.

پاسخی نیامد.

دوباره تماس گرفت. این بار گوشی پس از چند ثانیه خاموش شد. آوا بعد از یک ربع راه افتاد، ابتدا تند و بعد با چنان شتابی که بند کیفش از روی شانه سر خورد. وقتی به خیابان خانه رسید، دیگر نمی‌توانست بدود. مردم از میان گردوغبار بیرون می‌آمدند؛ بعضی با دست روی سر، بعضی با صورت‌هایی سفیدشده از خاک و بعضی چنان خاموش که انگار هنوز نمی‌دانستند از کجا آمده‌اند.

خانه‌شان دیگر خانه نبود.

نمای ساختمان از میانه شکافته شده بود. بخشی از دیوار طبقه دوم فرو ریخته و پنجره‌ها از جا کنده شده بودند. بالکن کوچکی که مادر هر بهار در آن گلدان می‌گذاشت، به توده‌ای از آهن و سیمان تبدیل شده بود. پرده اتاق نشیمن از لبه شکسته پنجره آویزان بود و با باد تکان می‌خورد؛ همان پرده آبی که سارا گفته بود رنگ دریا دارد.

آوا به سمت پله های اضطراری دوید. مردی با جلیقه امداد راهش را بست.

خانم، جلوتر نروید. ممکنه قسمت‌های دیگه هم بریزه.

خانواده من داخلن.

مرد لحظه‌ای به صورتش نگاه کرد. شاید می‌خواست چیزی بگوید، اما چیزی که در چهره آوا دید، او را از گفتن هر جمله آماده‌ای منصرف کرد.

اسماشون رو بگید. نیروها دارن جست‌وجو می‌کنن.

آوا نام مادرش را گفت، بعد نام سارا را و در آخر نام پدرش را. نام‌ها در میان صدای آواربرداری و فریادها گم شدند. مرد آن‌ها را در دفترچه‌اش نوشت و از او خواست کنار خیابان منتظر بماند.

منتظر بماند.

آوا همیشه از این عبارت متنفر بود. در بیمارستان، پشت در اتاق عمل، انتظار کشیده بود. در روزهایی که پدرش برای درمان به بیمارستان می‌رفت، انتظار کشیده بود. حتی در سال‌هایی که از او خواسته بودند برای پاسخ‌گرفتن از اداره‌ای به اداره دیگر برود، انتظار بخشی از زندگی‌اش شده بود. اما هیچ‌کدام از آن انتظارها شبیه ایستادن مقابل خانه‌ای نبود که دیگر وجود نداشت.

چند قدم عقب رفت و دوباره به ساختمان نگاه کرد. در ذهنش، خانه هنوز سالم بود؛ صدای تلویزیون از اتاق نشیمن، صدای مادر از آشپزخانه، سارا که با جوراب روی سرامیک‌ها سر می‌خورد و پدر که روزنامه را تا می‌کرد تا از او بپرسد چرا باز هم دیر کرده است. تصویرها چنان روشن بودند که برای لحظه‌ای احساس کرد اگر در را باز کند، همه‌چیز همان‌جا منتظرش است.

اما دری وجود نداشت.

آوا تلفن را به گوشش چسباند و شماره پدر را گرفت؛ شماره‌ای که ماه‌ها بود به ندرت از آن استفاده می‌کرد، چون میرزا فرهاد بیشتر وقت‌ها گوشی‌اش را خاموش می‌گذاشت. تماس برقرار نشد. چشم ها ترسیده نمیتوانست گریه کند. زانوهایش سست شدند و مجبور شد دستش را به بدنه خودرویی تکیه دهد.

از میان جمعیت، مردی بلند فریاد زد.

از خانواده کاتب کسی اینجاست؟

آوا برگشت و داد زد من من... مردی میانسال با پیشانی خون‌آلود و دست بانداژشده به او نزدیک شد. همسایه طبقه اول بود؛ آوا او را از چهره می‌شناخت، اما نامش به یادش نمی‌آمد.

پدرتون رو بردن بیمارستان. وقتی نیروها رسیدن، زنده بود.

آوا به او خیره ماند.

مادرم؟ سارا؟

مرد نگاهش را دزدید. نمی‌دونم. من خودم زیر آوار گیر کرده بودم. وقتی بیرونم آوردن، آمبولانس پدرتون رفته بود.

کدوم بیمارستان؟

بیمارستان هفتم تیر. آوا آن را در گوشی جست‌وجو کرد، اما شبکه مرتب قطع می‌شد. دوباره پرسید. مرد همان نام را تکرار کرد و این بار آوا آن را با صدای بلند زیر لب گفت تا فراموش نکند.

راه افتاد، اما پس از چند قدم ایستاد. چیزی در میان آوار، کنار دیوار باقی‌مانده راه‌پله، چشمش را گرفته بود. پارچه‌ای تیره که گردوخاک روی آن نشسته بود. آوا نزدیک‌تر رفت و خم شد.

کلاه پدرش بود.

کلاه ساده‌ای که میرزا فرهاد سال‌ها با آن از خانه بیرون می‌رفت؛ حتی وقتی آوا به او می‌گفت دیگر وقتش رسیده کلاه تازه‌ای بخرد. پدر هر بار جواب می‌داد: «این یکی هنوز کار می‌کنه.» لبه کلاه از یک طرف سوخته بود و خاک در چین‌های پارچه‌اش نشسته بود. آوا آن را برداشت و با کف دست پاک کرد. نمی‌دانست چرا، اما در آن لحظه کلاه برایش از تمام ساختمان واقعی‌تر بود؛ انگار هنوز گرمای سر پدر را در خود نگه داشته باشد.

زیر کلاه، گوشه‌ای از جلد چرمی پیدا بود.

آوا با دست خاک را کنار زد. کتابی کوچک، با جلدی تیره و گوشه‌هایی ساییده، میان تکه‌های آجر گیر کرده بود. یکی از بندهای باریک دور آن پاره شده بود، اما جلد سالم مانده بود. آن را بیرون کشید و روی زانویش گذاشت. گردوخاک را با آستین پاک کرد. روی جلد، هیچ عنوانی دیده نمی‌شد؛ فقط رد کم‌رنگی از حروفی که زمان و تماس دست‌ها تقریباً محوشان کرده بود.

آوا کتاب را شناخت، چند سال‌ بود آن را ندیده بود.

پدرش گاهی از آن حرف می‌زد، اما هرگز اجازه نداده بود آوا آن را بخواند. وقتی کودکی‌اش از سر کنجکاوی پرسیده بود چه چیزی در آن نوشته شده، میرزا فرهاد جواب داده بود: «چیزهایی که باید یک روز بفهمی.» بعد کتاب را در صندوقچه‌ای چوبی گذاشته و کلیدش را در جیب پیراهنش پنهان کرده بود.

آوا همیشه تصور می‌کرد این هم یکی از عادت‌های عجیب پدر است؛ مثل نگه‌داشتن روزنامه‌های قدیمی، تعمیر وسایلی که دیگر به درد نمی‌خوردند یا سکوت طولانی‌اش هنگام شنیدن اخبار. هیچ‌وقت اصرار نکرده بود کتاب را ببیند. زندگی آن‌قدر مسئله فوری داشت که راز یک دفتر قدیمی به تعویق افتاده بود.

حالا خانه فرو ریخته بود و آن دفتر از میان آوار بیرون آمده بود.

کتاب را باز کرد. صفحه اول به رنگ زرد تیره درآمده بود. خط فارسی قدیمی، باریک و فشرده، روی کاغذ نشسته بود. در بالای صفحه تاریخی نوشته شده بود:

۱۸۳۴ میلادی

زیر آن، جمله‌ای با جوهر قهوه‌ای دیده می‌شد. آوا نتوانست همه کلمات را بخواند، اما نامی را تشخیص داد؛ میرزا نجیب

صفحه بعد خالی نبود، اما گوشه‌اش چنان آسیب دیده بود که بخشی از نوشته از بین رفته بود. آوا انگشتش را به آرامی روی کاغذ کشید. در حاشیه، با خطی متفاوت، جمله کوتاهی نوشته شده بود:

آنچه نوشته نشود، روزی روایت میشود اما نه بر اساس واقعیت.

آوا دوباره جمله را خواند. صدای مرد امدادگر از پشت سرش آمد و گفت که نباید نزدیک ساختمان بماند. او کتاب را بست، کلاه پدر را روی آن گذاشت و هر دو را در کیفش جا داد.

تا آن لحظه، هنوز به مادر و سارا فکر می‌کرد؛ به اینکه شاید در بیمارستان دیگری باشند، شاید کسی آن‌ها را بیرون آورده باشد، شاید نامشان در فهرست مجروحان ثبت شده باشد. کتاب در آن لحظه چیزی جز شیئی نجات‌یافته نبود. نمی‌توانست به او بگوید مادرش کجاست، چرا پدرش زیر آوار مانده یا چه کسی قرار است فردا صبح پاسخگوی این ویرانی باشد.

بااین‌حال، وقتی از ساختمان فاصله گرفت، حس کرد چیزی را با خود حمل می‌کند که وزنش از چند صفحه کاغذ بیشتر است.

در بیمارستان، راهروها پر از آدم‌هایی بود که نام عزیزانشان را می‌پرسیدند. پرستاری با سرعت از کنار آوا گذشت و برگه‌ای در دست مردی گذاشت. مرد برگه را خواند، لب‌هایش را فشرد و به دیوار تکیه داد. کمی دورتر، کودکی روی صندلی خوابش برده بود و دستش هنوز به آستین زنی چسبیده بود که بی‌صدا گریه می‌کرد.

آوا نام میرزافرهاد را به پذیرش گفت. کارمند پشت میز چند صفحه را ورق زد و از او خواست منتظر بماند. این بار آوا چیزی نگفت. فقط کیفش را محکم‌تر گرفت.

پس از چند دقیقه، پزشک جوانی به سراغش آمد. صورتش خسته بود و ماسک را تا زیر چانه پایین کشیده بود.

شما خانم کاتب هستید؟

آوا سر تکان داد.

پدرتون رو به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل کردیم. آسیب‌های زیادی دیده. فعلاً زنده‌ست، اما هنوز به هوش نیومده.

می‌تونم ببینمش؟ اشک حالا راحت تر جاری میشد.

پزشک مکث کرد. برای چند دقیقه.

همراهش به سمت بخش مراقبت‌های ویژه رفت. پیش از ورود، کیفش را روی صندلی گذاشت و کلاه پدر را بیرون آورد. خاک را از لبه‌اش پاک کرد، اما لکه سوختگی باقی ماند.

پدرش پشت شیشه روی تخت بود؛ بی‌حرکت، زیر نور سفید دستگاه‌ها. لوله‌ها و سیم‌ها از کنار تختش می‌گذشتند. آوا دستش را روی شیشه گذاشت. پدر همیشه از بیمارستان بدش می‌آمد. می‌گفت در آنجا آدم‌ها به شماره تخت تبدیل می‌شوند و هیچ‌کس فرصت نمی‌کند از آن‌ها بپرسد پیش از بیمارشدن چه کسی بوده‌اند.

آوا لب‌هایش را به هم فشرد. می‌خواست چیزی بگوید، اما جمله‌ای پیدا نمی‌کرد که در برابر آن همه سکوت کوچک نباشد.

سرانجام گفت: بابا، من اینجام.

آوا کلاه را روی صندلی کنار در گذاشت و به کیفش نگاه کرد. کتاب هنوز در آن بود. حالا می‌توانست آن را به خانه یکی از بستگان ببرد، یا در جایی امن نگه دارد و تا وقتی پدر به هوش می‌آید، دست به آن نزند. شاید بهتر بود همه‌چیز را همان‌طور که بود حفظ کند. شاید هم دیگر هیچ‌چیز در زندگی‌شان به حالت قبل بازنمی‌گشت. چند ساعتی گذشت.

از کیفش کتاب را بیرون آورد و روی زانو گذاشت. جلد چرمی در نور بیمارستان روشن‌تر به نظر می‌رسید. برای نخستین بار، به این فکر کرد که چرا پدر سال‌ها از نشان‌دادن آن خودداری کرده بود ؟ و چرا کتاب در صندقچه نبود؟

تصادف بود؟ یا پدر آن را از صندوقچه بیرون آورده بود؟

آوا تاریخ صفحه اول را به یاد آورد: ۱۸۳۴.

نمی‌دانست چه کسی آن را نوشته و چه چیزی در آن ثبت شده است. تنها چیزی که از همان چند خط فهمیده بود، این بود که نویسنده از فراموش‌شدن می‌ترسیده است. کتاب را بست و کف دستش را روی جلد گذاشت.

بیرون پنجره، صدای آژیر دیگری در شهر پیچید. آوا سرش را بالا آورد. هنوز خبری از مادر و سارا نداشت. پدرش در کما بود و خانه‌شان دیگر وجود نداشت. هیچ صفحه‌ای نمی‌توانست آنچه را از دست داده بود به او بازگرداند.

اما کتاب را هم نمی‌توانست کنار بگذارد.

آن را دوباره در کیف گذاشت و روی صندلی کنار در آی سی یو چشمانش رو بست. این بار، منتظرماندن فقط به معنای چشم‌دوختن به در اتاق نبود. آوا می‌خواست بداند آن دفتر چگونه از سال ۱۸۳۴ به این روز رسیده است؛ چه کسانی آن را نوشته‌اند، چه چیزهایی را ثبت کرده‌اند و چرا پدرش باور داشت که روزی باید آن را بخواند.

هنوز نمی‌دانست پاسخ‌های کتاب تا چه اندازه قابل اعتمادند. هنوز نمی‌دانست در آن چه چیزهایی نوشته شده و چه چیزهایی از قلم افتاده‌اند. فقط می‌دانست برای نخستین بار در زندگی، چیزی در اختیار دارد که می‌تواند از پدرش درباره آن سؤال کند، حتی اگر فعلاً پاسخی نشنود.

آوا کیف را نزدیک صندلی گذاشت و به پذر فکر کرد.

وقتی بیدار شدی، باید برام توضیح بدی..

آوا سرش را پایین انداخت. در راهروی بیمارستان، چرخ‌های یک برانکارد روی کف سنگی صدا می‌دادند. کسی نامی را فریاد زد. در اتاق کناری، زنی از پزشک می‌خواست یک بار دیگر خبر را بررسی کند. تلفن زنگ خورد. زن همسایه بود. مادرت و سارا حالشون خوبه فقط یکم خاک خوردن و کوفته شدن. آوا گفت :به من راستش رو بگید که به صدای بی رمق مادرش روبرو شد: میزرا فرهاد چطوره مامان؟ آوا از ته قلب خندید. با آرامش گفت بیمارستان نگران نباش. سارا خوبه؟

خوبه عزیزم.. ما خونه اقای طالبی هستیم. خانم طالبی گوشی رو گرفت و به اوا گفت: نگران نباش به پدر برس و اوا بعد از تشکر زیاد قطع کرد. خیالش راحت شده بود.

آوا کیف را باز کرد و کتاب را بیرون آورد. این بار آن را نه برای یافتن پاسخ، بلکه برای خواندن نخستین سطرها. شاید باید ساعت ها آنجا می ماند و بهترین آرامش خواندن چیزی بود که برای پدر مهم بود.

صفحه زردرنگ زیر نور چراغ قرار گرفت.

۱۸۳۴ میلادی.

و درست زیر تاریخ، نام مردی که آوا هنوز نمی‌شناخت؛

میرزا نجیب.

پرده دوم: مردی که نمی‌خواست فراموش شود#

تهران، ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ / ۱۶ مارس ۲۰۲۶

آوا کتاب را روی زانوهایش باز نگه داشته بود. پرستار یک بار از او خواست از انجا برود و بار دیگر یادآوری کرد که ملاقات تمام شده است. آوا سر تکان داد، اما هنوز صفحه اول را می‌خواند. خط قدیمی در بعضی جاها به‌سختی قابل تشخیص بود؛ جوهر در گذر زمان پخش شده و لبه کاغذها در چند نقطه ترک برداشته بود. نمی‌خواست با ورق‌زدن شتاب‌زده، چیزی را از بین ببرد که نزدیک به دو قرن دوام آورده بود.

روی صفحه نخست، پس از نام میرزا نجیب، جمله دیگری آمده بود:

این دفتر را برای آن نمی‌نویسم که آیندگان از ما ستایش کنند. می‌نویسم تا اگر روزی خواستند ما را سرزنش کنند، بدانند در چه جهانی زندگی می‌کردیم و چه چیزهایی را می‌دانستیم، چه چیزهایی را نمی‌دانستیم و از چه چیزهایی ترسیدیم.

آوا جمله را دوباره خواند. انتظار داشت با نوشته‌ای درباره عظمت ایران یا شکوه پادشاهان روبه‌رو شود؛ چیزی شبیه همان عباراتی که پدرش گاهی هنگام بحث‌های سیاسی به زبان می‌آورد. اما نویسنده از همان ابتدا از ترس حرف زده بود. از ندانستن. از امکان سرزنش‌شدن.

در حاشیه صفحه، با خطی کم‌رنگ‌تر، یادداشتی وجود داشت که ظاهراً سال‌ها بعد اضافه شده بود:

این سطرها را پدرم نوشت. ما ترسو نبودیم.

آوا به خط دوم نگاه کرد. معلوم نبود چه کسی آن را نوشته است. شاید پسر میرزا نجیب بود، شاید یکی از نوادگانش. نامی نداشت و تاریخ هم کنار آن ثبت نشده بود. آوا با خود گفت اگر این دفتر قرار بود تاریخ یک خانواده باشد، چرا حتی نام بعضی از نویسندگانش از میان رفته بود؟

آوا به این فکر کرد که شاید پدرش هم به همین دلیل کتاب را نگه داشته بود؛ نه برای آنکه پاسخ همه پرسش‌ها را در آن پیدا کند، بلکه برای اینکه دست‌کم یک بار درباره گذشته خود صادق باشد.

صفحه بعد، عنوانی کوتاه داشت: تاریخ پنهان ایران

تهران، سال ۱۲۱۳ خورشیدی / ۱۸۳۴ میلادی

آوا آرام نفس کشید. دو قرن فاصله میان او و مردی که نامش را نمی‌شناخت، در برابرش باز شده بود. هنوز نمی‌دانست این دفتر چه چیزهایی را پنهان کرده است. اما تصمیم گرفت از نخستین صفحه آغاز کند و هیچ صفحه‌ای را از روی عجله نخواند.

پرده سوم: فرمانی در اتاق تاریک#

تهران، پاییز ۱۲۱۳ خورشیدی / ۱۸۳۴ میلادی

میرزا نجیب بیست‌وسه سال داشت و از زمانی که به یاد می‌آورد، آموخته بود پیش از حرف‌زدن به چهره طرف مقابل نگاه کند. در خانه پدرش، سکوت نشانه احترام بود؛ در دیوان، نشانه احتیاط؛ و در حضور مردان صاحب‌قدرت، گاهی تنها راه زنده‌ماندن.

آن روز، از صبح باران باریده بود. حیاط ساختمان دیوان نم داشت و آب از لبه بام روی سنگ‌های فرسوده می‌چکید. نجیب در اتاقی کوچک پشت تالار اصلی نشسته بود و نسخه‌ای از نامه‌ای را پاک‌نویس می‌کرد. دو بار نام فرستنده را اشتباه نوشته بود و هر بار، پیش از آنکه کسی متوجه شود، کاغذ را کنار گذاشته و از نو شروع کرده بود.

در را باز کردند.

میرزا نجیب. قائم‌مقام شما را می‌خواهند.

نجیب قلم را زمین گذاشت. نامه نیمه‌تمام روی میز ماند. پیش از رفتن، نگاهی به آن انداخت؛ در پایان نامه جمله‌ای بود که هنوز درباره درست‌بودنش تردید داشت. اگر آن را می‌نوشت، ممکن بود کسی را برنجاند. اگر حذفش می‌کرد، معنای نامه عوض می‌شد. تصمیم گرفته بود موضوع را به بعد موکول کند، اما حالا می‌دانست که شاید دیگر فرصتی برای بازگشت به آن نداشته باشد.

از راهروی باریک گذشت و وارد اتاق قائم‌مقام فراهانی شد.

قائم‌مقام پشت میزی نشسته بود که روی آن چند نامه، یک نقشه و دو ظرف کوچک جوهر قرار داشت. مردی که روبه‌رویش ایستاده بود، گزارش کوتاهی را می‌خواند. قائم‌مقام با اشاره از او خواست بیرون برود. سپس بدون آنکه سر بلند کند، گفت:

بنویسید.

نجیب کاغذی جلو کشید. چه بنویسم، قربان؟

قائم‌مقام سرش را بالا آورد. گزارش این روزها را. آنچه دیده‌اید، آنچه شنیده‌اید و آنچه فکر می‌کنید بعدها کسی ممکن است انکار کند.

نجیب مکث کرد. برای کدام اداره؟

برای هیچ اداره‌ای.

پس مخاطبش چه کسی است؟

قائم‌مقام قلمی را که کنار دستش بود برداشت و میان انگشتانش چرخاند. این را هنوز نمی‌دانم. شاید کسیانی که هنوز به دنیا نیامده اند.

نجیب انتظار چنین پاسخی را نداشت. در دیوان، هر نوشته‌ای مخاطب داشت؛ شاه، وزیر، حاکم یک ولایت یا مأموری که باید فرمانی را اجرا می‌کرد. نوشتن برای کسی که هنوز به دنیا نیامده بود، شبیه کاری بی‌حاصل به نظر می‌رسید.

گفت: اگر کسی آن را نخواند چه؟

قائم‌مقام قلم را روی میز گذاشت. آن وقت دست‌کم نوشته شده است.

این پاسخ نجیب را قانع نکرد. او خانواده‌ای داشت که خرجش را باید می‌داد؛ مادری که هر ماه از او می‌خواست کمتر درگیر کارهای دیوان شود و برادر کوچکی که می‌خواست وارد خدمت نظام شود. نجیب نمی‌توانست با خیال آیندگان برای خودش دردسر بخرد. به‌خصوص در روزگاری که یک جمله اشتباه ممکن بود به اندازه یک فرمان اشتباه خطرناک باشد و یک جان را بسوزاند.

قربان، اگر چیزی بنویسم که خوشایند کسی نباشد، چه می‌شود؟

قائم‌مقام برای نخستین بار لبخند زد؛ لبخندی کوتاه و خسته.

اگر چیزی بنویسید که خوشایند همه باشد، احتمالاً چیزی ننوشته‌اید که ارزش ماندن داشته باشد. چند قانون را باید رعایت کنید. یک این کتاب وقایع نیست. باید فقط شکست ها و تحقیر ها و دلیل آن ویا امید ها و احیانا پیروزی ها در آن ثبت شود ولاغیر. از هرگونه فعالیتی که سرنوشت کتاب را به خطر بیندازد پرهیز شود اعم از اعتراض یا دسیسه حتی برای عدالت.

مهم ترین قانون این است که هیچ کس از آن مطلع نشود. چرا که اگر تو و کاتبان بعد از تو از آن به کسی چیزی بگویند نامحرمان و خائنین خاکستر آن را هم باقی نخواهند گذاشت.

نجیب نگاهش را پایین انداخت. می‌دانست این جمله را باید به خاطر بسپارد، اما هنوز نمی‌دانست چگونه باید به آن عمل کند.

قائم‌مقام نقشه روی میز را باز کرد. کاغذ در چند نقطه تاخورده بود و حاشیه‌هایش از بس دست‌به‌دست شده بود، رنگ باخته بود. انگشتش را روی ناحیه‌ای گذاشت که در نقشه با رنگی متفاوت مشخص شده بود.

شما درباره جنگ‌های روسیه چه می‌دانید؟

نجیب پاسخ داد: آنچه در گزارش‌ها آمده است. گلستان در زمان فتحعلی‌شاه و ترکمانچای در سال ۱۲۰۶ خورشیدی / ۱۸۲۸ میلادی.

و از آنچه در گزارش‌ها نیامده؟

نجیب به نقشه نگاه کرد. نمی‌دانم.

قائم‌مقام نقشه را جمع نکرد. همین را بنویسید. بنویسید چه می‌دانیم و چه نمی‌دانیم. بنویسید که شکست فقط در روزی رخ نمی‌دهد که سپاه عقب می‌نشیند. گاهی سال‌ها پیش از آن آغاز شده است؛ وقتی خزانه خالی است، فرماندهان با یکدیگر رقابت می‌کنند و هرکس خیال می‌کند دیگری باید هزینه اشتباه را بپردازد.در لحظه ضعف و توسوهایی که بجای ایران به خودشان فکر میکنند.

نجیب خواست بپرسد آیا این سخنان را می‌توان در دفتر نوشت، اما پرسش را نگه داشت. از پنجره، صدای چرخ گاری و فریاد فروشنده‌ای به گوش می‌رسید. شهر به زندگی عادی خود ادامه می‌داد؛ مردمی که شاید نمی‌دانستند خطوط روی نقشه چگونه به مالیات، مهاجرت، جنگ و قحطی یا از دست‌رفتن خانه‌هایشان تبدیل می‌شود.

قائم‌مقام از جا برخاست و به کنار پنجره رفت.

فکر نکنید من از همه‌چیز سر در می‌آورم، میرزا. اگر می‌دانستم چگونه می‌شود کشور را از این وضع بیرون آورد، به جای این همه نامه، فرمانی می‌نوشتم که کار را تمام کند.

نجیب سر بلند کرد. در صدای او چیزی بود که با تصویر همیشگی‌اش از قائم‌مقام تفاوت داشت. مردی که در دیوان به قاطعیت و تندی شناخته می‌شد، اکنون از ندانستن حرف می‌زد.

پس چرا این کار را به من می‌سپارید؟

قائم‌مقام از پنجره برگشت. چون من هم روزی از دنیا می‌روم. شما هم می‌میرید. اما ممکن است نوشته‌ای از ما باقی بماند و کسی را وادار کند پیش از تکرار یک اشتباه، لحظه‌ای درنگ کند.

نجیب چیزی نگفت.

البته اگر جرئت کنید همه‌چیز را بنویسید. دو دفتر داشته باشید . کلیات را در فتر اصلی بنویسد و جزییات در دفتری که در دیوان است. دفتر پنهان همان کلیات است که فقط شرح کوتاهی و دلیل ان را برای ایندگان ثبت میکنید.

این جمله بیشتر از هر فرمانی او را به فکر فرو برد. نجیب به یاد نامه نیمه‌تمام روی میز خودش افتاد؛ همان جمله‌ای که از نوشتنش ترسیده بود. ناگهان فهمید آنچه قائم‌مقام از او می‌خواهد، صرفاً ثبت رویدادها نیست. او باید درباره چیزهایی بنویسد که در همان زمان نیز گفتنشان آسان نبود.

قائم‌مقام به میز برگشت و برگه‌ای را از میان نامه‌ها بیرون کشید. آن را به نجیب داد.

این را بخوانید. نام‌ها و تاریخ‌ها را درست ثبت کنید. درباره آنچه نمی‌دانید، حدس را جای حقیقت ننشانید. اگر چیزی را حذف کردید، دست‌کم برای خودتان بنویسید چرا.

نجیب برگه را گرفت. در پایین آن، نام چند نفر آمده بود که قرار بود گزارشی درباره وضعیت مالی و نظامی یک منطقه تهیه کنند. یکی از نام‌ها برایش آشنا بود؛ مردی که چند هفته پیش در مجلس خصوصی از ناکارآمدی یکی از فرماندهان سخن گفته بود. اگر نام او در گزارش می‌ماند، ممکن بود دشمنی تازه‌ای شکل بگیرد. اگر حذف می‌شد، بخشی از ماجرا پنهان می‌ماند.

اگر نوشتن حقیقت به کسی آسیب بزند چه؟ نجیب پرسید.

قائم‌مقام این بار زود جواب نداد. نشست، دستش را روی برگه گذاشت و گفت: حقیقت همیشه بی‌هزینه نیست. اما پنهان‌کردنش هم بی‌هزینه نیست. وظیفه شما این نیست که وانمود کنید هیچ‌کس آسیب نمی‌بیند. وظیفه شما این است که بدانید چرا چیزی را می‌نویسید یا چرا از نوشتنش خودداری می‌کنید.

نجیب برگه را تا کرد و در آستین گذاشت. هنگام خروج، قائم‌مقام صدایش زد.

میرزا نجیب.

برگشت.

.این دفتر را برای ستایش من ننویسید. اگر روزی خطایی از من دیدید، آن را هم بنویسید. نامش را هم بزارید تاریخ پنهان

نجیب تعظیم کوتاهی کرد و بیرون رفت. در راهرو، صدای باران بلندتر شده بود. به اتاق خودش بازگشت، در را بست و نامه نیمه‌تمام را از روی میز برداشت. مدتی به جمله‌ای که حذف کرده بود نگاه کرد. سپس کاغذ تازه‌ای جلو کشید و همان جمله را این بار کامل نوشت.

هنوز نمی‌دانست آیا روزی کسی آن را خواهد خواند یا نه. هنوز نمی‌دانست این دفتر تا کجا پیش خواهد رفت و چه کسانی پس از او آن را به دست خواهند گرفت. اما برای نخستین بار، به جای آنکه از اشتباه‌کردن بترسد، از این ترسید که روزی هیچ‌کس نداند چه چیزی اشتباه بوده است.

در نخستین صفحه دفترش نوشت:

من، میرزا نجیب، در تهران، پاییز سال ۱۲۱۳ خورشیدی / ۱۸۳۴ میلادی، نوشتن این دفتر را آغاز می‌کنم. نه برای آنکه خود و دوران خود را از خطا مبرا کنم، بلکه برای آنکه اگر روزی کسی این صفحات را گشود، بداند ما نیز در میان ترس‌ها و امیدهای خود زندگی می‌کردیم. شاید برخی از داوری‌های ما نادرست باشد. شاید برخی از حقیقت‌ها را نبینیم. اما آنچه را می‌بینیم، تا جایی که بتوانم، پنهان نخواهم کرد.

پس از نوشتن جمله آخر، قلم را کنار گذاشت. صدای باران روی سقف می‌پیچید و از حیاط بوی خاک نم‌خورده به اتاق می‌آمد.

نجیب دفتر را نبست. صفحه را از قلم دوات خشک کرد و در گوشه آن، تاریخ را دوباره نوشت تا در گذر سال‌ها خوانا بماند.

پاییز ۱۲۱۳ خورشیدی / ۱۸۳۴ میلادی.

در آن روز هنوز نمی‌دانست که سخت‌ترین بخش کارش، نوشتن نخستین صفحه نیست؛ تصمیم‌گرفتن درباره چیزهایی است که باید در صفحه‌های بعد بیاید.

همیشه بازنده

پرده چهارم: نقشه‌ای که کوچک‌تر میشد#

تهران، زمستان ۱۲۱۳ خورشیدی / ۱۸۳۴ میلادی

میرزا نجیب در دفتر قائم‌مقام نشسته بود. قرارداد ترکمانچای روی میز بود. پانزده سال از امضایش گذشته بود، اما زخمش هنوز تازه بود. قائم‌مقام دستش را روی نقشه گذاشت. نقشه ایران. ایرانِ بزرگ. ایرانِ قبل از گلستان. ایرانِ قبل از ترکمانچای.

نجیب، این را نگاه کن.

میرزا نجیب نگاه کرد. نقشه، ایران را نشان می‌داد. اما ایرانِ کوچک‌تر. قائم‌مقام انگشتش را روی شمال گذاشت. «اینجا گرجستان بود. رفت. با گلستان. ۱۸۱۳. در زمان فتحعلی شاه. ده سال پیش از آنکه تو بیایی اینجا. ایران مجبور شد گرجستان، دربند، باکو، شروان، شکی، گنجه، قره‌داغ، مغان و بخشی از تالش را به روسیه واگذار کند. و حق نگهداری نیروی دریایی در دریای خزر را از دست داد.

میرزا نجیب سکوت کرد.

قائم‌مقام انگشتش را جابه‌جا کرد. «و بعد ترکمانچای آمد. ۱۸۲۸. در زمان فتحعلی شاه. ایروان رفت. نخجوان رفت. پنج میلیون تومان غرامت دادیم. پانزده سال است داریم می‌دهیم. در زمان همین شاه.

قربان، چقدر؟ میرزا نجیب پشت سر هم مینوشت.

قائم‌مقام مکث کرد. به نقشه نگاه کرد. «حدود یک‌سوم ایران. شاید بیشتر. سرزمین‌هایی که قرن‌ها مال ما بود. مهد تمدن ما. و حالا، روسیه آن‌ها را دارد.

قربان، چرا؟

قائم‌مقام به او نگاه کرد. «چون ما باختیم. و وقتی می‌بازی، تاوان می‌دهی. تاوانش هم این است.»

قائم‌مقام نقشه را جمع کرد. گذاشت در کشو. بعد گفت: «و این تازه اولش است. من می‌دانم که بعد از من، بعد از تو، باز هم خواهد آمد. قرارداد پاریس. آخال. سعدآباد. بحرین. یکی یکی. تا آنجا که دیگر چیزی نماند.»

میرزا نجیب قلم برداشت. نوشت:

امروز، قائم‌مقام نقشه ایران را نشانم داد. ایرانِ قبل از گلستان. ایرانِ قبل از ترکمانچای. من نمی‌دانستم این‌قدر از دست داده‌ایم. او گفت گرجستان رفت. باکو رفت. ایروان رفت. نخجوان رفت. همه در زمان فتحعلی شاه.. می‌دانم که روزی، کسی باید بداند.

قائم‌مقام به او نگاه کرد. مکث کرد. بعد گفت: نجیب، تو جوانی. من پیرم. من آرزوهایی داشتم که به آن نرسیدم. اما تو باید داشته باشی.

چه آرزویی، قربان؟

قائم‌مقام به پنجره نگاه کرد. بیرون، آفتاب داشت غروب می‌کرد. آسمان نارنجی شده بود. آرزوی ایرانی که کوچک‌تر نشود. ایرانی که تعظیم نکند. ایرانی که دوباره فرمانروای میانه جهان شود.

می‌شود، قربان؟

قائم‌مقام سکوت کرد. بعد گفت: «نمی‌دانم. اما اگر تو بنویسی، شاید روزی کسی بخواند. و شاید آن روز، کسی بفهمد که چرا ما باختیم. و شاید آن روز، کسی بتواند کاری کند که ما نتوانستیم.

زمستان که گذشت، خبرهای نگران‌کننده‌تری در دیوان پیچید. رقابت‌های درباری، اختلاف میان صاحب‌منصبان و نگرانی از آینده کشور، فضای شهر را سنگین کرده بود. نام قائم‌مقام در گفت‌وگوهای خصوصی با احتیاط بیشتری برده می‌شد. بعضی‌ها او را مردی می‌دانستند که می‌خواست دستگاه حکومت را اصلاح کند؛ بعضی دیگر از تندی‌اش شکایت داشتند و می‌گفتند با دشمن‌تراشی، جایگاه خود را به خطر انداخته است.

نجیب نمی‌دانست کدام روایت به حقیقت نزدیک‌تر است. او قائم‌مقام را در اتاق کار دیده بود؛ مردی که از آینده نگران بود و گاهی آشکارا به محدودیت توان خود اعتراف می‌کرد. اما از اختلاف‌های پشت پرده و مناسبات قدرت، چیز زیادی نمی‌دانست. می‌ترسید تصویری که از او ساخته، بیش از آنکه از شناخت باشد، حاصل چند ملاقات کوتاه و احترامی باشد که نسبت به مقامش داشت.

یک روز، همکارش در راهرو آهسته گفت: «بهتر است نام او را کمتر در دفترت بیاوری.

نجیب پرسید: چرا؟

چون این روزها هرکس به او نزدیک باشد، ممکن است هزینه‌اش را بدهد.

مدتی بعد، قائم‌مقام اعدام شد. میرزا نجیب در اتاقش نشست. گریه کرد. بعد قلم برداشت. نوشت:

امروز، قائم‌مقام را کشتند. در تبعید. من نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم که او آرزویی داشت. آرزوی ایرانی که کوچک‌تر نشود. ایرانی که تعظیم نکند. ایرانی که دوباره فرمانروای میانه جهان شود. من نمی‌دانم این آرزو می‌تواند محقق شود یا نه. اما می‌نویسم. برای نسل‌هایی که شاید بتوانند.

قلم را کنار گذاشت. برای نخستین بار، دفتر را بست و مدتی طولانی به آن نگاه کرد. نمی‌دانست آیا نوشتن می‌تواند چیزی را حفظ کند؛ فقط می‌دانست فراموش‌کردن، از همین لحظه آغاز شده است، از جایی که آدم‌ها برای ادامه زندگی تصمیم می‌گیرند درباره مردگان کمتر حرف بزنند.

آن شب، نجیب دفتر را که مدتی قبل از صندوقچه قائم مقام به خانه آورده بود در پارچه‌ای پیچید و در صندوقچه چوبی خودش گذاشت. هنوز آن را به هیچ‌کس نشان نداده بود. نه از سر اطمینان، بلکه چون نمی‌دانست چه کسی می‌تواند نوشته‌هایش را بخواند بی‌آنکه بخواهد آن‌ها را مطابق میل خود تغییر دهد.

پرده پنجم: هرات دروازه‌ای که بسته شد#

تهران، ۱۲۳۶ شمسی — ۱۸۵۷ میلادی

میرزا نجیب چهل و یک ساله بود. نه پیر. نه خمیده. اما خسته. خسته از سال‌ها نوشتن. خسته از سال‌ها دیدن. خسته از سال‌ها باختن.

میرزا عیسی پسرش هم جوانی بود نوسبیل. جوان. پسرش. کنارش نشسته بود. کتاب را باز کرده بود. به خط پدرش نگاه می‌کرد. خطی که لرزان بود. اما خوانا.

آن روز، خبر آمد. جنگ. ایران و انگلیس. بر سر هرات. هرات که همیشه مال ایران بود. هرات که در دوره صفویه، در دوره افشاریه، در دوره زندیه، همیشه مال ایران بود. هرات که در دوره قاجار، بارها بر سر آن جنگیده بودند. و حالا، دوباره. غم نامه جدید رسیده است.

میرزا نجیب در دفترش نشسته بود. دستانش می‌لرزید. اما هنوز می‌نوشت. میرزا عیسی کنارش بود. ساکت. منتظر.

میرزا نجیب گفت: عیسی، انگلیس هرات را می‌خواهند.. می‌گویند دروازه هند است. می‌گویند اگر ایران هرات را داشته باشد، روسیه می‌تواند از آنجا به هند برسد. می‌گویند باید هرات جدا شود. باید افغانستان مستقل شود. باید ایران کوچک‌تر شود

میرزا عیسی گفت: پدر، ما می‌جنگیم.

میرزا نجیب لبخند زد. لبخندی تلخ. « انگلیس قوی‌تر است. انگلیس ناو دارد. توپ دارد. پول دارد. ما چه داریم؟ چند سرباز. چند اسب. چند شمشیرو قدرتی که نیست.

چند سال قبل محمدشاه هرات را محاصره کرد که با تهدید نظامی انگلیس پایان یافت. محمدشاه قاجار در سال ۱۸۳۷ میلادی با سپاه خود هرات را محاصره کرد. انگلیس که هرات را «دروازه هند» می‌دانست، مخفیانه افسرانی برای تقویت مدافعان هرات فرستاد و سپس با اعزام ناوگان جنگی به خلیج فارس و تصرف جزیره خارک، به ایران اولتیماتوم داد که اگر محاصره را ادامه دهد، رسماً اعلام جنگ خواهد کرد. محمدشاه که حمایت روسیه را نیز از دست داده بود، ناچار در سپتامبر ۱۸۳۸ عقب‌نشینی کرد.

اما سال قبل ، نیروهای ایران به فرماندهی حسام‌السلطنه هرات را تصرف کردند. انگلیس این بار اعلام جنگ کرد و نیروهایش در خلیج فارس پیاده شدند، بوشهر را تصرف کردند و در نبرد برازجان ایرانی‌ها را شکست دادند. جنگ با معاهده پاریس (مارس ۱۸۵۷) پایان یافت که طی آن ایران متعهد شد از هرات و تمام افغانستان دست بردارد و استقلال هرات را به رسمیت بشناسد. نیروهای ایرانی عقب‌نشینی کردند و هرات به کنترل افغانستان درآمد.

میرزا نجیب در دفترش نوشت:

امروز، هرات برای همیشه رفت. با معاهده پاریس. انگلیس آن را گرفت. می‌گویند دروازه هند است. می‌گویند باید جدا شود. و جدا شد. من نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم که این اولین بار نیست. و آخرین بار هم نخواهد بود. قائم‌مقام گفته بود. یکی یکی تا آنجا که دیگر چیزی نماند. من می‌نویسم.. نمیدان در آینده ایرانی هست یا نه ولی اگر ماند صدای ما را از دل سیاه تحقیر بخوانید ما در حال آب شدن هستیم.

پرده ششم: آخال — بزرگ ترین جدایی#

تهران، ۱۲۶۰ شمسی — ۱۸۸۱ میلادی

میرزا عیسی دیگر در استانه چهل سالگی بود. پدرش، میرزا نجیب، هم در دهه هفتم زندگی با چشمانی ضعیف ولی قلبی پر از حکمت کنارش بود. حالا پسرش پشت میزش نشسته بود. همان اتاق. همان میز. همان قلم. اما کاغذها بیشتر شده بودند. خط‌ها بیشتر. زخم‌ها بیشتر.

عیسی دیوان بود که خبر تلخی مثل همیشه این سال ها رسید. قرارداد آخال. بین ایران و روسیه. میرزا سعید خان وزیر ناصرالدین شاه و یک خط مرزی که دیگر هرگز جابه‌جا نمی‌شد.

میرزا عیسی در دفترش نشسته بود. روزنامه را خواند. دستش لرزید. به نقشه نگاه کرد. نقشه ایران. ایران کوچک‌تر. ایران بعد از گلستان. ایران بعد از ترکمانچای. ایران بعد از هرات. و حالا، ایران بعد از آخال.

قائم‌مقام مرده بود. سال‌ها پیش. اعدام شده بود. اما حرفش مانده بود. باز هم خواهند آمد. چندی قبل قرارداد پاریس و حالا آخال.

میرزا عیسی نقشه را باز کرد. انگشتش را روی شمال شرق گذاشت. اینجا ترکمنستان بود. مرو. سرخس. تجن. اینجا ازبکستان. سمرقند. بخارا. اینجا تاجیکستان. خجند. اینجا قزاقستان. بخش‌هایی از آن. همه رفت. با یک قرارداد. با یک امضا. تقریبا یک سوم دیگر ایران. نفسش سنگین شد. به یاد پدرش افتاد ولی ترسید به او بگوید. میرزا عیسی قلم برداشت. دستش می‌لرزید. اما نوشت:

امروز، قرارداد آخال امضا شد. در زمان ناصرالدین‌شاه. در حاشیه کتا کنار آن نوشته شده بود یک میلیون و دویست و بیست و شش هزار و پانصد کیلومتر مربع انگار کسی بعدها آن را اضافه کرده بود . ترکمنستان. ازبکستان. تاجیکستان. بخش‌هایی از قزاقستان. همه رفت. من نمی‌دانم این عدد چقدر است. اما می‌دانم که بزرگ است. بزرگ‌تر از آنکه بتوانم تصور کنم. قائم‌مقام گفته بود. پدرم نوشته بود. و حالا من می‌بینم. یکی یکی قرارداد ها می آیند و ما کوچک تر میشویم.

صفحه قبل را ورق زد یاد یک اتفاق شیرین کمی حالش را بهتر میکرد؛ کنار این درد بزرگ در ده سال گذشته امیدی هم بود که نوشته شده بود وآن لغو امتیاز رویتر بود. مردم و ملاعلی کنی نگذاشتند استقلال اقتصادی ایران برای همیشه بر باد رود. این یک پیروزی نبود ولی جلوگیری از یک شکست تاریخی بود. اگر آنها نبودند ناصرالدین شاه چیزی از تجارت داخلی باقی نمیگذاشت.

پرده هفتم: قحطی بزرگ#

تهران، ۱۲۹۶ خورشیدی / ۱۹۱۷ میلادی

بعد از نهضت تنباکو و مقاومت ملی ایرانیان که بسیار بزرگ تر و فراگیرتر از داستان لغو امیتاز رویتر بود حالا پس از سالها از آن مقاومت شیرین شرایط تغییر کرده بود. مردم و میرزای شیرازی بزرگترین اعتراض ضداستعماری ایران را نشان داده بودند وامیدها زنده شده بود ولی این نهضت یک واکنش بزرگ بود و نه یک تغییر دایمی.

میرزا عیسی هفتاد و پنج ساله بود که به اصفهان سفر کرد. پدرش میزرا نجیب سال ها قبل مرده بود. در قحطی سی سال پیش . در همان شهری که حالا دوباره قحطی با قدرت بیشتری آمده بود. او دفتر را از پدرش به ارث برده بود؛ همراه با چند نامه، اسناد خانوادگی و صندوقچه‌ای که کلیدش سال‌ها در اختیار پدر بود. از کودکی به او گفته بودند نوشته‌ها را نگه دارد، اما کمتر کسی توضیح داده بود چرا. پدرش بارها اورا برای نوشتن وقایع با خود برده بود و میدانست آن کتاب میراث باارزش پدر و یک نسل است، پدر در آخرین روزهای پیش از مرگ، تنها یک بار درباره آن حرف زده بود و از اون قول گرفته بود: با صداقت بنویس برای آیندگان

قحطی بزرگ آمده بود. قحطی که تاریخ‌نویس‌ها می‌گویند بزرگ‌ترین فاجعه تاریخ ایران بود. حتی بزرگ‌تر از حمله مغول. نزدیک به چهل درصد جمعیت ایران. چهل درصد. از هر پنج نفر، دو نفر. مردند. از گرسنگی. از بیماری. از چیزی که اسمش را نمی‌دانستند.

ایران در آن زمان رسماً بی‌طرف بود. جنگ جهانی اول در اروپا می‌جنگید. ایران بی‌طرف اعلام کرده بود. اما بخش‌هایی از کشور توسط روسیه و بریتانیا اشغال شده بود. سربازان روس از شمال آمده بودند. سربازان بریتانیا از جنوب. و هر دو گندم ایران را می‌خریدند. برای سربازانشان. برای جنگشان. سیاست‌های اقتصادی آن‌ها: خرید گسترده غلات، ممانعت از ورود غذا، و نپرداختن درآمدهای نفتی. و مردم ایران در نبود یک حکومت قوی گرسنه می‌ماندند. در همان ماه‌ها، خبر بیماری از شهرهای مختلف می‌رسید. موج آنفلوانزای جهانی در سال‌های ۱۲۹۷ تا ۱۲۹۹ خورشیدی / ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰ میلادی به ایران نیز رسید. میلون ها نفر کشته شده بودند.

میرزا عیسی در کوچه‌ای راه می‌رفت. آفتاب تیرماه بود. هوا سنگین. بوی گندیدگی از گوشه‌ای می‌آمد. مردی روی زمین افتاده بود. زنی بالای سرش گریه می‌کرد. بچه‌ای در بغلش. بچه، ساکت بود. خیلی ساکت. میرزا عیسی ایستاد. نگاه کرد. نمی‌توانست کاری کند. فقط نگاه کرد. زن سرش را بلند کرد. به میرزا عیسی نگاه کرد. چشمانش خالی از هر حسی بود. التماسی نداشت.

میرزا عیسی دستش را در جیبش کرد. سکه‌ای درآورد. به زن داد. زن سکه را گرفت. اما نگاهش عوض نشد. فقط سرش را پایین انداخت. میرزا عیسی رفت. پشت سرش، صدای گریه زن می‌آمد. صدای بچه. اما بچه ساکت بود احتمالا بچه هم همراه پدر مرده بود.

آن شب، در دفترش نوشت:

امروز، در اصفهان، مردی را دیدم که گندم می‌خورد. نه گندم پخته. گندم خام. او را زدند. تا گندم را پس بدهد. گندم را پس داد. اما دیگر نفس نمی‌کشید. من نمی‌دانم چرا. همه میدانند که این گندم برای ارتش بریتانیا بود. برای هند. برای سربازانی که ایران را نمی‌شناسند. در زمان احمدشاه قاجار. و من نمی‌دانم چند نفر مردند. اما می‌دانم که زیاد بودند. خیلی زیاد. می‌گویند نزدیک به چهل درصد جمعیت ایران. چهل درصد. از هر پنج نفر، دو نفر..

آن شب، در خواب، پدرش را دید. میرزا نجیب. پدرش به او گفت: «عیسی، آرزوی قائم مقام را فراموش نکن. ایرانی که کوچک‌تر نشود. ایرانی که تعظیم نکند. ایرانی که دوباره فرمانروای میانه جهان شود.

میرزا عیسی در خواب گفت: «پدر، من فقط یک منشی‌ام.

پدرش لبخند زد. «من هم فقط یک منشی بودم. اما آرزو داشتم. تو هم داشته باش.

میرزا عیسی از خواب بیدار شد. عرق کرده بود. قلم برداشت. نوشت:

امروز، پدرم را در خواب دیدم. گفت آرزوی قائم مقام را فراموش نکن.. اما می‌نویسم. شاید نسل بعد بفهمد.

پرتگاه انتخاب تاریخی یک تمدن

پرده هشتم: کودتای پرامید#

تهران، بهمن ۱۲۹۹ خورشیدی / فوریه ۱۹۲۱ میلادی

مشروطه امید بزرگی در دل ایران درست کرده بود. برای اولین بار مردم حرف میزدند و شاه گوش میکرد. با سیاست بازی برخی چهره ها، به توب بستن مجلس و اعدام شیخ فضل الله دوباره همه چیز به دوران آشفتگی برگشت. آرزوی قائم مقام و امیرکبیر بعد از دو مقاومت موفق رویتر و نهضت تنباکو میتوانست محقق شود اما نشد که ایران بلند شود و حالا دوران خاصی در انتظار ایران بود.

میرزا عیسی خیلی پیر شده بود ولی هنوز هم سالم بود هم خوب میدید. قحطی بزرگ گذشته بود. اما زخمش تازه بود. تنها پسرش میرزا علی به دلیل وبا جان داده بود و حالا نوه او همراه پدر بزرگ بود. تقی

وقتی خبر حرکت نیروهای قزاق به تهران رسید، عیسی در اداره مشغول آموزش منشی های جدید بود. چند نفر از کارکنان دور رادیو و روزنامه جمع شده بودند. هرکس چیزی می‌گفت؛ یکی از پایان بی‌نظمی خوشحال بود، دیگری نگران بود که این بار چه کسی قدرت را در دست خواهد گرفت.

در روزهای بعد، نام سیدضیاءالدین طباطبایی و رضاخان بیشتر شنیده شد. در فوریه ۱۹۲۱، نیروهای قزاق وارد تهران شدند و دولت فروپاشید. عناصر نظامی و دیپلماتیک بریتانیا در طراحی، تسهیل یا حمایت از کودتا نقش مهمی داشتند. میرزا عیسی در کوچه‌ای پنهان شده بود. صدای گلوله می‌آمد. نیروهای قزاق می‌گذشتند. در حلقه انبوه قزااق ها مردی با قد بلند و چشمان سرد روی اسبی قهوه ای از وسط خیابان عبور میکرد . میگفتند رضاخان رضاخان .....منجی کل ایران... بعضی ها با هیجان تکرار میکردند.

یکی از همکارانش که کنار میرزا عیسی بود گفت: بالاخره باید کسی نظم برقرار کند. نمی‌شود کشور را همین‌طور رها کرد.

دیگری جواب داد: نظم به چه قیمت؟

عیسی تا آن روز کمتر وارد بحث سیاسی می‌شد. حالا دفتر را در کیفش حمل می‌کرد و هر شب چند سطر به آن می‌افزود. به حرف‌های دو همکارش فکر کرد. هر دو از ایران حرف می‌زدند و هر دو می‌خواستند کشور از آشفتگی بیرون بیاید، اما یکی حاضر بود برای نظم، قدرت را در دست مردی متمرکز ببیند و دیگری از پیامدهای همان تمرکز می‌ترسید.

عیسی از هیچ‌کدام پاسخ کاملی نداشت.

در سال‌های بعد، با گسترش قدرت رضاخان و سپس پادشاهی رضاشاه، دولت مرکزی نیرومندتر شد. راه‌ها و نهادهای اداری تغییر کردند، ارتش گسترش یافت و حکومت کوشید اقتدار خود را در سراسر کشور تثبیت کند. برای مردمی که از ناامنی و پراکندگی قدرت خسته بودند، این تغییرات می‌توانست امیدبخش باشد. اما تمرکز قدرت، هم‌زمان، آزادی مخالفان و امکان اعتراض را محدود می‌کرد و ظهور یک دیکتاتوری را نوید میداد.

عیسی دفترش را به پسرش، میرزا تقی، نشان داد؛ جوانی که برخلاف پدر، به ارتش و صنعت علاقه داشت و از بحث‌های طولانی درباره گذشته خسته می‌شد.

تقی گفت: شما همه‌چیز را با شکست‌های قدیمی می‌سنجید. شاید این بار فرق کند. کشور به ارتش، راه‌آهن و کارخانه نیاز دارد. بدون قدرت، هیچ دولتی نمی‌تواند از مرزهایش دفاع کند.

عیسی به او نگاه کرد. با این بخش حرفت موافقم.

تقی انتظار مخالفت داشت. پس چرا همیشه نگرانید؟

چون ساختن ارتش با ساختن کشوری که بتواند درست تصمیم بگیرد، یک چیز نیست. باید هر دو را داشته باشیم

تقی لبخند زد. اگر اولی را نداشته باشیم، دومی هم بی‌فایده است.

عیسی جواب نداد. می‌دانست پسرش بخشی از حقیقت را می‌بیند. ایران برای دفاع از خود به نیروی نظامی و دستگاه اداری کارآمد و صد البته مستقل نیاز داشت. عیسی از دفتر پدربزرگش آموخته بود که قدرت، اگر با شناخت محدودیت‌ها و پاسخ‌گویی همراه نباشد، می‌تواند خطاهای تازه‌ای بسازد.

آن شب، تقی دفتر را با خود برد و تا دیروقت خواند. صبح روز بعد، آن را به پدرش برگرداند.

همه این‌ها را نگه می‌دارید تا ما از گذشته بترسیم؟

عیسی گفت: نه. نگه می‌دارم تا آینده اشتباهات گذشته را تکرار نکند.

در صفحه پایانی آن بخش، عیسی نوشت:

پسرم باور دارد که ارتش نیرومند می‌تواند کشور را از تکرار شکست‌ها دور کند. من نیز می‌دانم که بدون توان دفاعی، استقلال در معرض خطر است. اما از او خواسته‌ام روزی که قدرت را دید، فقط به اندازه آن نگاه نکند؛ بپرسد چه کسی آن را به بدون دخالت دیگری به کار می‌گیرد، برای چه هدفی و با چه هزینه‌ای. شاید من بیش از حد نگرانم. شاید او بیش از حد امیدوار است. آیندگان باید داوری کنند.

دفتر بسته شد، اما اختلاف پدر و پسر باقی ماند؛ اختلافی که قرار بود در نسل بعد، در روزی که هیچ‌کدام تصورش را نمی‌کردند، دوباره زنده شود.

پرده نهم: سقوط تهران#

تهران، ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۴۱ میلادی

میرزا تقی در آستانه چهل سالگی بود و بیست سال تجربه جدید انسان دیگه ای ازش ساخته بود. اون در طول این مدت مجبور شده بود وقایع تلخی رو در دفتر تاریخ پنهان ایرن ثبت کنه.

منطقه قره‌سو و آرارات کوچک (واگذاری به ترکیه): این یکی از جدی‌ترین خسارات استراتژیک بود. برای سرکوب شورش‌های کرد، ارتش ایران به نیروهای ترکیه اجازه ورود به خاک خود را داد، اما ترکیه با سوءاستفاده از این فرصت، مناطق ایوبیگ، شیلان، توجیک، سلطان‌تپه و آرارات کوچک را اشغال کرد. در قرارداد مرزی ۱۹۳۱ (۱۳۱۰ شمسی) ایران رسماً این منطقه استراتژیک را به ترکیه واگذار کرد، که منجر به مرز مستقیم بین ترکیه و نخجوان شد و تهدید پنهانی برای وضعیت ژئوپلیتیک آینده ایران ایجاد کرد.

منطقه دشت ناامید: در دوره رضاشاه، مرز ایران و افغانستان بازنگری شد و بخشی از خاک ایران (شامل منطقه دشت ناامید) به افغانستان واگذار شد.

روستای فیروزه: در شمال شرق، طبق شرایط قرارداد با امپراتوری روسیه، روستای فیروزه که در ابتدا متعلق به ایران بود، به طرف شوروی واگذار شد.

رودخانه اروند: در قرارداد سعدآباد ۱۹۳۷ (۱۳۱۶ شمسی) تمام کنترل رودخانه اروند (شط‌العرب) که طبق قرارداد ارزروم به عنوان "خط تالوگ (خط میانی)" تعیین شده بود،

و هیچ وقت قکر نمیکرد در زمان قدرت جدید مجبور شود اخبار تلخ گذشته را در دفتر اجدادی خود ثبت کند. سال‌ها انتظار کشیده بود تا ایران را کشوری ببیند که دیگر برای حفظ امنیتش دست به دامان قدرت‌های خارجی نشود. از جوانی، ساخت ارتش، راه‌آهن و کارخانه را نشانه‌های ضروری استقلال می‌دانست. وقتی رضاشاه در سال‌های نخست حکومتش قدرت مرکزی را گسترش داد، تقی امیدوار شد که سرانجام دوران ضعف و پراکندگی به پایان برسد.

پدربزرگش، عیسی، پیش از مرگ به او گفته بود: «ارتش بسازید، اما فراموش نکنید ارتش برای دفاع از کشور است، نه سرکوب مخالفان و آزادیخاهان.

تقی آن زمان حرفش را بیش از اندازه محتاطانه دانسته بود. حالا، در آستانه جنگی که سراسر جهان را درگیر کرده بود، هنوز فکر می‌کرد پدرش اهمیت تغییرات نظامی ایران را دست‌کم گرفته است.

صبح سوم شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی، خبر حمله نیروهای بریتانیا و اتحاد شوروی به ایران در شهر پیچید. ایران بی‌طرفی خود را اعلام کرده بود، اما ارتش‌های دو قدرت از چند جهت وارد کشور شدند. تقی ابتدا خبر را باور نکرد. تصور می‌کرد گزارش‌ها درباره درگیری‌های مرزی اغراق‌آمیز است و دولت و ارتش قدرتمند به‌زودی اوضاع را کنترل خواهد کرد.

اما گزارش‌ها پی‌درپی رسیدند. نیروهای خارجی در جبهه‌های مختلف پیشروی می‌کردند و خبری از اخبار مقاومت نبود سال‌ها توسعه ارتش، نتوانسته بود در آن لحظه مانع ورود نیروهای مهاجم شود. ایران اشغال شد و تهران سقوط کرد. این تلخ ترین خبر چند صد سال گذشته بود. برای اولین بار دشمن پایتخت را تصرف کرد و دولت فروپاشید.

تقی در اداره‌ای نشسته بود که کارمندانش از صبح خبرها را دنبال می‌کردند. مرد جوانی گفت: پس این همه هزینه برای چه بود؟

تقی چیزی نگفت. جمله آزارش می‌داد، چون نمی‌توانست آن را به‌سادگی رد کند.

تا چند روز بعد، نظم اداری کشور در بسیاری از نقاط مختل شد. رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ ناچار به کناره‌گیری شد و نیروهای متفقین ضرف یکی دو روز ایران را اشغال کردند. برای تقی، سقوط آن نظم فقط یک شکست سیاسی نبود؛ آزمونی بود که پاسخ آن برخلاف انتظارش از آب درآمده بود.

شب، دفتر خانوادگی را باز کرد. نوشته‌های پدرش درباره تفاوت میان قدرت نظامی و توان واقعی کشور، حالا معنای دیگری پیدا کرده بود. تقی نمی‌خواست به این نتیجه برسد که ساخت ارتش اشتباه بوده است. مسئله، از نظر او، نبودن ارتش نبود؛ فاصله میان ظاهر قدرت و توانایی استفاده از آن بود و اینکه بیست سال فرصت برای ساختن یک ارتش واقعی کافی نیود یا اساس ارتشی ساخته نشده بود؟

همسرش، پروین، کنار میز ایستاد و پرسید: چه می‌نویسی؟

اینکه ما فکر می‌کردیم آماده‌ایم

و حالا؟

تقی قلم را روی کاغذ نگه داشت. حالا باید بنویسم که آماده‌بودن را اشتباه فهمیده بودیم.

پروین نگاهی به صفحه انداخت. این را هم بنویس که مردم چه می‌کشند. از صبح همه می‌پرسند فردا نان پیدا می‌شود یا نه.

تقی به او نگاه کرد. حق با او بود. اشغال، فقط جابه‌جایی نیروها روی نقشه نبود. حضور سربازان خارجی، اختلال در حمل‌ونقل، نیازهای ارتش‌های اشغالگر و مشکلات اقتصادی، فشار سنگینی بر زندگی مردم گذاشت. در سال‌های بعد، کمبود مواد غذایی و تورم، بسیاری از خانواده‌ها را به زحمت انداخت. میرزا نجیب کاتب هم در یکی از همین قحطی ها جان داده بود. در بیست سال گذشته هم ایران کوچک تر شد و هم برای اولین بار در چند صدسال گذشته دولت ایران توسط یک دشمن خارجی فروپاشید و پایتخت اشغال شدو هم قحطی و مرگ و میر گسترش یافت.

میرزای میانسال هیچ وقت گان نمیکرد در دوران کتابت او همه مصائب و حتی سقوط پایتخت را باید روایت کند.

تقی در دفتر نوشت:

ما برای قدرت آماده می‌شدیم، اما شاید کمتر پرسیدیم که قدرت در روز بحران چگونه عمل می‌کند. حالا که سربازهای دشمن در شهر رژه پیروزی میروند باید بگویم چاقویی که مال تو نباشد روزی ممکن است گلوی خود را ببرد. میرزا تقی کاتب حالا مجبور بود صادق باشد. تکه ای از یک روزنامه را بریده بود و داشت خلاصه آن را در دفتر مینوشت:

رضاشاه در مسیر تثبیت قدرت مرکزی و مدرن‌سازی اجباری، جنبش‌های متعددی را با خشونت سرکوب کرد؛ از جنبش جنگل در گیلان که میرزا کوچک‌خان در برف و سرما جان باخت، تا قیام کلنل محمدتقی پسیان در خراسان که با کشته شدن او پایان یافت، و شورش شیخ خزعل در خوزستان که به دستگیری و حصر ابدی او انجامید. در کردستان، اسماعیل آقا سمیتقو سرکوب شد؛ در لرستان، ایل‌ها با اعدام و تبعید سرانشان تسلیم شدند؛ علیمردان خان بختیاری قیام کرد و دستگیر و تبعید شد؛ و عشایر فارس به‌ویژه قشقایی‌ها پس از سال‌ها مقاومت، با دستگیری و تبعید خوانینشان به زانو درآمدند. اما تراژیک‌ترین دوره این سرکوب‌ها، قیام مسجد گوهرشاد در تیر ۱۳۱۴ بود، جایی که هزاران نفر در اعتراض به کشف حجاب در حرم امام رضا (ع) تحصن کردند و نیروهای نظامی به مسجد حمله کردند و تعداد زیادی از معترضان بی‌سلاح کشته شدند. این سرکوب‌ها همه بخشی از یک پروژه واحد بود: خلع سلاح عشایر، اسکان اجباری ایلات و تحمیل کنترل دولت مرکزی بر سراسر ایران؛ آیا این یک تصمیم داخلی بود یا یه توصیه از سفارت خانه ها؟

تقی نمیتوانست دروغ بنویسد. بعد، به یاد جمله پدربزرگش افتاد. برای نخستین بار احساس کرد شاید میرزا عیسی نه با ساختن ارتش، بلکه او در قدرت تصمیم گیری و استقلال رهبری قدرت رضاشاه شک داشته است..

پرده دهم: تلاش نافرجام نفتی#

تهران، ۱۳۲۹ خورشیدی / ۱۹۵۱ میلادی

میرزا حسن، پسر میرزا تقی کاتب، در روزهایی بزرگ شده بود که حضور نیروهای خارجی در ایران و سپس پایان اشغال، نگاه مردم به استقلال را تغییر داده بود. او از پدرش درباره شهریور ۱۳۲۰ شنیده بود و و حالا کنار پدر مشق تاریخ میکرد.

در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، اختلاف بر سر امتیاز نفت و سهم ایران از درآمد آن شدت گرفت. صنعت نفت در اختیار شرکت نفت انگلیس و ایران بود و بسیاری از ایرانیان باور داشتند که سهم کشور از ثروتی که از خاکش بیرون می‌آمد، با اهمیت آن منابع تناسب ندارد. برای میرزا تقی، مسئله فقط درآمد نبود؛ این بود که تصمیم‌های اصلی درباره صنعتی حیاتی تا چه اندازه در اختیار ایرانیان قرار داشت.استقلال

در اسفند ۱۳۲۹ خورشیدی / مارس ۱۹۵۱ میلادی، مجلس به ملی‌شدن صنعت نفت رأی داد. چند هفته بعد، محمد مصدق به نخست‌وزیری رسید و اجرای قانون ملی‌شدن به یکی از محورهای اصلی دولت تبدیل شد.

آن روز، تقی خبر را از رادیو شنید. در اتاق کوچک خانه‌شان، پسرش حسن که حالا پیر شده بود، آرام نشسته بود. وقتی گوینده از ملی‌شدن نفت سخن گفت، حسن از جا برخاست و صدای رادیو را بلندتر کرد.

بالاخره خودمان تصمیم می‌گیریم.

تقی نگاهش کرد. امیدوارم. اما تصمیم‌گرفتن، آغاز کار است؛ نه پایانش.

حسن نوجوان حرف پخته ای زد و با هیجان گفت: «اگر منابع خودمان دست خودمان نباشد، دیگر استقلال چه معنایی دارد؟

این سؤال درستی است. سؤال بعدی این است که چطور از این اختیار استفاده می‌کنیم و چگونه هزینه‌هایش را تحمل می‌کنیم. میرزا تقی در مورد نفت خوانده بود. پدر بزرگش چیزهایی نوشته بود.

قراردادهای نفتی ایران پیش از ملی شدن، زنجیره‌ای از ظلم و نابرابری بود که با قرارداد دارسی در سال ۱۲۸۰ شمسی آغاز شد؛ زمانی که مظفرالدین شاه در ازای سفرهای فرنگ، امتیاز ۶۰ ساله نفت سراسر ایران را به ویلیام ناکس دارسی واگذار کرد و ایران تنها ۱۶ درصد از سود خالص را می‌گرفت. سپس قرارداد ۱۹۳۳ در دوره رضاشاه، اگرچه امتیاز را تمدید کرد، اما حق‌الامتیاز را به ۴ شیلینگ به ازای هر تن کاهش داد و ایران را از مالکیت ۱۰ درصدی شرکت محروم کرد. و در نهایت قرارداد الحاقی گس-گلشاییان در سال ۱۳۲۸، تلاشی نیم‌بند برای افزایش حق‌الامتیاز به ۶ شیلینگ بود که حتی همان هم در مجلس تصویب نشد. در تمام این سال‌ها، شرکت نفت ایران و انگلیس سودهای نجومی می‌برد، در حالی که مردم ایران در فقر و بیماری دست و پا می‌زدند و کارگران صنعت نفت با حداقل دستمزد در بدترین شرایط کار می‌کردند.

انگار امید جدید در حال جوانه زدن بود.

بااین‌حال، ماه‌های بعد آسان نگذشت. اختلاف ایران و بریتانیا بر سر نفت به بحران حقوقی، سیاسی و اقتصادی انجامید. تحریم‌ها و محدودیت‌های صادرات نفت، درآمد دولت را تحت فشار قرار دادند و تلاش برای اداره صنعت ملی‌شده با مشکلات جدی روبه‌رو شد. میرزا تقی که دیگر در اداره اسناد کار نمیکرد و در یک شرکت جدید مشغول شده بود شاهد تأخیر پرداخت‌ها و کاهش سفارش‌ها بود. همکارانی داشت که از ملی‌شدن حمایت می‌کردند، اما نگران بودند که فشار اقتصادی، همان مردمی را آسیب بزند که قرار بود از این تصمیم سود ببرند.

یک روز، همکارش محمود گفت: اگر نفت نفروشیم، چطور حقوق کارگرها را بدهیم؟

تقی جواب داد: اگر اختیار نفت دست خودمان نباشد، حقوق کارگرها تا چه زمانی تضمین می‌شود؟

محمود گفت: من با اصل ملی‌شدن مخالف نیستم. می‌پرسم راهی هست که هم اختیار داشته باشیم و هم بتوانیم صنعت را اداره کنیم؟

میرزا تقی برای پاسخ‌دادن مکث کرد. تا آن روز، تصور می‌کرد مخالفان ملی‌شدن یا از ترس تغییر عقب می‌نشینند یا منافع دیگری دارند. حالا با مردی روبه‌رو بود که اصل استقلال را قبول داشت، اما درباره راه رسیدن به آن سؤال می‌کرد.

آن شب، میرزا تقی دفتر خانوادگی را باز کرد و درباره ملی‌شدن نوشت. در ابتدا می‌خواست فقط از امید آن روزها بگوید، اما سخنان محمود را به یاد آورد و متنش را تغییر داد.

ما امروز نه استقلال نظامی داریم و نه استقلال سیاسی بعید است بتوانیم اسقلال در نفت را بدست آوریم ولی ایمد در دل ما نزده شد. چون برای اولین بار مردم بعد از مشروطه بلند حرف زدند و برای استقلال جان دادند.

همیشه بازنده

پرده یازدهم: کودتای پسر#

تهران، مرداد ۱۳۳۲ خورشیدی / اوت ۱۹۵۳ میلادی

دو سال از ملی‌شدن نفت گذشته بود. میرزا تقی هنوز به استقلال اقتصادی ایران امید داشت، اما زندگی روزمره زیر فشار بحران دشوارتر شده بود. در شهر، بحث‌ها تندتر شده بودند؛ گروهی از دولت مصدق دفاع می‌کردند، گروهی از شیوه اداره بحران انتقاد داشتند و بسیاری از مردم میان نگرانی برای معاش و ترس از آینده سیاسی کشور سرگردان بودند. اختلافات بین آیت الله کاشانی- که مردم را برای حمایت مصدق بسیج میکرد و سال پیش بعد از استعفای مصدق قیام را رهبری کرد- با مصدق بالا گرفته بود.

صبح ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خورشیدی / ۱۹ اوت ۱۹۵۳ میلادی، خبرها به‌سرعت در شهر پیچیدند. جمعیت‌ها در خیابان‌ها شکل گرفتند و وضعیت سیاسی به‌سرعت تغییر کرد. عملیات سازمان‌یافته‌ای با نقش‌آفرینی سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا، در کنار نیروهای داخلی و زمینه‌های سیاسی و اجتماعی ایران، به سقوط دولت مصدق انجامید. دولت مصدق کنار رفت و محمدرضاشاه قدرت خود را تثبیت کرد.

میرزا تقی آن روز در خانه نماند. به خیابان رفت تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است. در چند نقطه، جمعیت‌ها به هم نزدیک می‌شدند و صدای شعارها با صدای خودروها و فریادها درهم می‌آمیخت. او مردی را دید که روزنامه‌ای را بالای سر گرفته بود و از پیروزی سخن می‌گفت. کمی آن‌طرف‌تر، جوانی کنار دیوار ایستاده بود و با چهره‌ای رنگ‌پریده به خیابان نگاه می‌کرد.

وقتی به خانه برگشت، همسرش پرسید: چه شد؟

حسن کیفش را روی زمین گذاشت. دولت سقوط کرده.

پس از سقوط دولت مصدق، توافق نفتی تازه‌ای در سال ۱۳۳۳ خورشیدی / ۱۹۵۴ میلادی شکل گرفت و کنسرسیومی از شرکت‌های خارجی اداره عملیات و فروش نفت را در چارچوب ترتیبات جدید بر عهده گرفت. ایران در درآمد نفت سهم داشت، اما مسئله استقلال و میزان اختیار واقعی کشور همچنان موضوع مناقشه باقی ماند.

آن شب، حسن دفتر را باز کرد. ابتدا نوشت: «همه‌چیز از دست رفت.» بعد جمله را خط زد. می‌دانست چنین عبارتی بیشتر از آنکه واقعیت را ثبت کند، خشم او را نشان می‌دهد. نوشت: دوباره تهران با کمک اجنبی فتح شد. اینبار پسر رضاخان با کودتا برگشت.

میرزا تقی قلم را زمین گذاشت. رادیو هنوز روشن بود، اما دیگر گوش نمی‌داد. صدای گوینده از اتاق کناری می‌آمد و خبرها را با لحنی مطمئن می‌خواند؛ لحنی که انگار همه‌چیز پایان یافته بود.

پرده دوازدهم: شهروند درجه دوم#

تهران، مهر ۱۳۴۳ / اکتبر ۱۹۶۴

میرزا حسن جوان خبر را از روزنامه‌ای خواند که صاحب مغازه چای‌فروشی روی پیشخوان گذاشته بود. مجلس لایحه‌ای را تصویب کرده بود که برای مستشاران نظامی آمریکا و برخی وابستگان آنان مصونیت قضایی در نظر می‌گرفت. تیتر روزنامه در نگاه اول خشک و اداری بود، اما حسن وقتی متن خبر را تا انتها خواند، دستش لرزید. اشک در چشمانش جمع شد. قلبش تیر کشید. به یاد پدرش افتاد. به یاد قائم‌مقام. به یاد امیرکبیر. به یاد همه کسانی که برای استقلال جنگیده بودند. و حالا...

روزنامه را دوباره تا کرد و کنار فنجانش گذاشت. چایش سرد سرد شده بود.

قلم برداشت. دستش می‌لرزید. روی تکه ای کاغذ تا شب پاکنویس کند. اشک روی کاغذ ریخت. نوشت:

«امروز، کاپیتولاسیون امضا شد. مستشاران آمریکایی می‌توانند هر کاری در ایران بکنند. و ما نمی‌توانیم محاکمه‌شان کنیم. این یعنی چه؟ یعنی ما در کشور خودمان، شهروند درجه دو هستیم. یعنی خون ما رنگین‌تر نیست. یعنی ما مستقل نیستیم. من نمی‌دانم چرا. اما می‌دانم که این تحقیر است. تحقیر ملی. من به یاد پدرم افتادم. به یاد قائم‌مقام. به یاد امیرکبیر. به یاد همه کسانی که برای استقلال جنگیدند. و حالا... من نمی‌دانم چطور می‌توانم این را بنویسم. اما می‌نویسم. برای نسل‌هایی که نخواهند دانست چرا.»

محمود، همان همکار قدیمی پدرش که سال‌ها پیش درباره ملی‌شدن نفت با او بحث کرده بود، روبه‌رویش نشست. موهایش سفیدتر شده بود و دیگر مثل جوانی با صدای بلند حرف نمی‌زد.

گفت: چی شده باز شروع کردی؟

میرزا حسن روزنامه را به طرفش هل داد. این را بخوان.

محمود خواند و شانه بالا انداخت. کشور برای ارتش و تجهیزات به آمریکا احتیاج دارد. شاید دولت فکر می‌کند این امتیاز، بهای حفظ امنیت است.

حسن گفت: ممکن است. اما چه کسی قرار است درباره بهایش تصمیم بگیرد؟ ما فقط از هزینه خرید اسلحه حرف می‌زنیم، یا از این هم حرف می‌زنیم که در برابر آن چه چیزی واگذار می‌کنیم؟

محمود روزنامه را بست. اگر هر توافقی را نشانه تحقیر بدانیم، هیچ توافقی ممکن نمی‌شود. اگر هم هر امتیازی را ضرورت امنیت بنامیم، دیگر کسی نمی‌فهمد مرز ضرورت کجاست. به نظرم به پدرت چیزی نگو اون الان آسم داره و ممکن حالش بدتر بشه.

شب، حسن دفتر خانوادگی را باز کرد و نوشت:

در این روزگار، کشور می‌خواهد قوی شود. ارتش می‌سازد، کارخانه می‌سازد و از جهان خرید می‌کند. اینها لزوماً نشانه ضعف نیستند. ضعف از جایی آغاز می‌شود که قدرت را با تعداد سلاح‌ها بسنجیم و فراموش کنیم چه کسی درباره کاربرد آنها تصمیم می‌گیرد. استقلال فقط این نیست که فرمان از بیرون صادر نشود؛ این هم هست که تصمیم‌گیرنده در برابر مردم خود پاسخ‌گو باشد.

اما یه خبر همه چیز را عوض کرد. آقای خمینی بازهم اعتراض کرده بود و اینبار شدیدتر از قبل. یک نفر بلند شده بود. چند سال پیش در ۱۶ مهر ۱۳۴۱ دولت وقت لایحه‌ای را تصویب کرد که حذف سوگند به قرآن و دادن حق رأی به زنان، به تشخیص آقای خمینی راه را برای نفوذ بهائیت و تضعیف شرع باز می‌کرد ؛ لغو آن پس از دو ماه، نخستین پیروزی علما را رقم زد و آقای خمینی را به پرچمدار مبارزه تبدیل کرد . اما در ۲ فروردین ۱۳۴۲ حمله به مدرسه فیضیه و سپس سخنرانی عاشورای ایشان در ۱۳ خرداد که شاه را «اسرائیلی» خواند، به دستگیری او در سحرگاه ۱۵ خرداد و قیام خونین مردمی انجامید . پس از آزادی در فروردین ۱۳۴۳ میرزا حسن فکر نمیکرد که دوباره اعتراض کند.

در ادامه متن قبلی در دفتر تاریخ پنهان ایران نوشت: دوباره آقای خمینی اعتراض کرد و معلوم نیست قرار است چه اتفاقی بیفتد اون نه قدرت نظامی دارد و نه صاحب منصب دولتی ست اما مردم را دارد،

برای جلوگیری از قیامی دوباره، سحرگاه ۱۳ آبان ۱۳۴۳ کماندوها ایشان حمله کردند و او را با هواپیمای نظامی به ترکیه تبعید کرد .

و مبارزه با شکل جدید ادامه پیدا کرد اما نه مثل همه مبارزه ها. میرزا حسن اما امیدش را مثل خیلی وقت های دیگه و مثل اجدادش از دست داده بود.

پرده سیزدهم: انفجار بزرگ#

تهران، بهمن ۱۳۵۶ تا بهمن ۱۳۵۷ / فوریه ۱۹۷۸ تا فوریه ۱۹۷۹

تقی در سال‌های پایانی عمرش دیگر کمتر از گذشته بیدار بود. بعد از واگذاری بحرین توسط پهلوی دوم حال خوشی نداشت. در سال ۱۳۵۱ هم معاهده‌ای درباره تقسیم آب رود هیرمند نیز بین ایران و افغانستان امضا شد که در آن، سهم آب ایران به میزان مشخصی محدود شد. حقابه ایران از هیرمند را به شدت کاهش داد و زمینه‌ساز خشکسالی‌های گسترده در سیستان و بلوچستان و بعد تر هم بخش هایی از این خطه رها شد ان هم به بهانه بی ارزشی اقتصادی.

میرزا تقی دیگر هیچ چیز یادش نبود الا یک جمله: آرزوی قائم مقام رو فراموش نکن. هیچ کس غیر از میرزا حسن حرفش را نمیفهمید و بقیه فکر میکردند دیوانه شده.. میرزا حسن، پسرش، گاهی دفتر را برای او می‌خواند و منتظر می‌ماند تا پیرمرد درباره اتفاقات روز چیزی بگوید. اما تقی، که روزگار اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ را به چشم دیده بود، به‌ندرت حرفی میزد و نامید ناامید بود. روزی پسر خاله میرزا تقی مهمان خانه بود . خلبان نیرو هوایی بود و بسیار غیور. در کنار میرزا تقی نشسته بود و با او حرف میزد. میرزا حسن هم کنارشان نشسته بود. انگار میدانست برای یک کاتب حرف میزند و نمیدانست کاتب جوان تری کنارش نشسته.

ایران در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به یک قدرت نظامی بزرگ منطقه‌ای تبدیل شده بود. یکی از بزرگ‌ترین خریداران سلاح جهان. هواپیماهای F-14. F-4. فانتوم. سامانه‌های پیچیده. اما هیچ بخشی این قدرت درون ایران تولید نمی‌شد. آمریکا در دهه ۱۹۷۰ اکثریت مطلق تأمین تسلیحات عمده ایران را بر عهده داشت.

خلبان گفت: «ما هواپیماهای پیشرفته داریم. F-14. F-4. فانتوم. اما موتور، قطعه، نرم‌افزار، مهمات، آموزش و پشتیبانی آن در اختیار آمریکاست. اگر یک روز آمریکا تصمیم بگیرد، همه این‌ها روی زمین می‌مانند. ما قدرت داریم، اما قدرت ما در دست دیگران است. ما می‌توانیم بجنگیم، اما نمی‌توانیم تصمیم بگیریم.

میرزا تقی سکوت کرده بود و نگاه میکرد و با چشمانش میپرسید.: «پس چه باید کرد؟

خلبان به او نگاه کرد. «باید خودمان بسازیم. باید یاد بگیریم. اما این کار سال‌ها طول می‌کشد. و من نمی‌دانم آیا عمرم کافی است یا نه.

میرزا تقی به خلبان نگاه کرد. به چشمانش. به دستانش. به یونیفرمش. مردی که می‌توانست آسمان را فتح کند. اما نمی‌توانست تصمیم بگیرد. مثل پرنده‌ای در قفس. طلایی. اما قفس.

میرزا تقی به پسرش نگاه کرد و گفت آرزوی اونها رو فراموش نکن. منظورش قائم مقام و امیرکبیر و همه ایران دوستان بود. ماه‌ها بود که شهر در تب بود. اعتصاب‌ها. تظاهرات. خیابان‌هایی که پر از جمعیت بود. مردمی که سال‌ها سکوت کرده بودند، حالا فریاد می‌زدند. ارتش در خیابان‌ها بود. تانک‌ها. سربازها. اما جمعیت بیشتر بود. و سربازها هم از خود مردم بودند. مردم یک رهبر داشتن و نمیترسیدند. شعار عجیبی میدادند: استقلال، آزادی ، جمهوری اسلامی

وقتی تظاهرات گسترده‌تر شد، حسن یک شب دیرتر از معمول به خانه برگشت. خیابان‌ها پر از جمعیت بود و شعارها از چند کوچه آن‌طرف‌تر به گوش می‌رسید. در محل کار، همکارانش دیگر فقط درباره حقوق و قیمت‌ها حرف نمی‌زدند؛ درباره آزادی، حکومت، مذهب، عدالت و آینده کشور بحث می‌کردند. کسانی که تا چند ماه پیش در جلسات اداری حتی جرئت مخالفت با مدیر را نداشتند، حالا درباره تغییر کامل نظام سیاسی حرف می‌زدند و از آن مهم تر از قطع وابستگی به بیرون. مرگ بر آمریکا شعار ترسناکی بود. آنها داشتند یک قیام کامل را طراحی میکردند. از بین بردن نظام داخلی ضعیف و بیرون کردن دشمن. تاوان این اراده کم نخواهد بود.

حسن در آغاز، از این انرژی عمومی نیرو می‌گرفت. سال‌ها احساس کرده بود مردم در تصمیم‌هایی که زندگی‌شان را شکل می‌دادند، سهم اندکی دارند و ناامیدانه هرچیزی را تحلیل میکرد.

اکنون می‌دید که این سکوت شکسته است. با این حال، هرچه جمعیت بزرگ‌تر می‌شد، امید میرزا حسن هم بیشتر میشد. همه خواهان رفتن شاه بودند به یک دلیل؛ میخواستن مستقل تصمیم بگیرند. خشم فرو خورده یک ملت همیشه بازنده باز شده بود.

پسرش، فرهاد، که در دانشگاه درس می‌خواند، با شور به خانه می‌آمد و از سخنرانی‌ها و بحث‌های دانشجویی می‌گفت. یک شب، وقتی حسن پرسید بعد از تغییر حکومت چه باید کرد، فرهاد جواب داد : اول باید این وضع تمام شود. بعد می‌شود درباره بقیه چیزها تصمیم گرفت.

حسن قاشقش را کنار بشقاب گذاشت. اگر درباره بقیه چیزها از قبل فکر نکنیم، چه کسی تصمیم می‌گیرد؟

فرهاد با خستگی گفت: بابا، مردم دیگر نمی‌توانند هر روز منتظر بمانند تا همه‌چیز کامل و بی‌نقص شود.

حسن پاسخی نداد. می‌دانست پسرش حرف مهمی می‌زند. او نیز نمی‌خواست احتیاط بهانه‌ای برای ادامه وضع موجود باشد. اما تجربه نفت، کودتا و سال‌های پس از آن به او آموخته بود که پیروزی در برانداختن یک نظم، با توانایی ساختن نظم بعدی یکی نیست میرزا حسن منتظر یک کودتای دیگر بود.

شاه رفت. در بهمن ۱۳۵۷. بعد از ماه‌ها. بعد از سال‌ها. ایرانیان میخواستند امنیتشان را خودشان بسازند.ملت ایران دیگر حاضر نبود امنیت خود را در چارچوب معماریابرقدرت ها تعریف کند.

میرزا حسن قلم برداشت. دستش می‌لرزید. اشک در چشمانش جمع شده بود. اما گریه نکرد. نوشت:

امروز، شاه رفت. کسی که ۲۵۰۰ سال سلطنت را جشن گرفت و حالا ما رفتنش را جشن می‌گیریم. من نمی‌دانم چه می‌شود. اما می‌دانم که این اولین بار است که کسی بلند حرف می‌زند ئ اینقدر با اراده عمل میکند. بعد از کاپیتولاسیون. بعد از ۲۸ مرداد. بعد از همه تحقیرها. بالاخره کسی حرف زد. پدرم گفته بود بنویس و من می‌نویسم..

در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ / ۱۱ فوریه ۱۹۷۹، با فروپاشی ساختار حکومت پهلوی، انقلاب به پیروزی رسید. آن شب، مردم در خیابان‌ها شادی می‌کردند. حسن هم از خانه بیرون رفت. صدای بوق ماشین‌ها و فریادها درهم آمیخته بود؛ غریبه‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند و بسیاری باور داشتند که زندگی از فردا شکل دیگری خواهد داشت.

وقتی برگشت، دفتر را از صندوقچه بیرون آورد. نخستین بار بود که در نوشتن مردد می‌شد، نه به‌خاطر ترس از مأموران، بلکه چون نمی‌دانست چگونه درباره روزی بنویسد که هم به آن امید داشت و هم از پیامدهایش می‌ترسید.

سرانجام نوشت:

امروز حکومتی رفت که که به خواست مردم نیامده بود شبیه همه حکومت های قبلی. این پایان یک دوره عجیب و ترسناک است. از یک کودتا یا جنگ بزرگ میترسم. این دفتر پر از امیدهای پایمال شده است. این بزرگ ترین خیزش عمومی تاریخ ایران است که شاید بازهم ناکام بماند. آرزوی قائم مقام و امیرکبیر را فراموش نمیکنم ولی میترسم.

پرده چهاردهم: قطار شکست ایستاد#

۳۱ شهریور ۱۳۵۹ / ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰

صدای رادیو در اتاق کوچک خانه پیچیده بود که فرهاد وارد شد. خبر حمله گسترده عراق به ایران پخش می‌شد. چند روز پیش، خبرهای مرزی نگران‌کننده شده بود؛ حالا دیگر کسی نمی‌توانست آن را تنشی محدود تصور کند.

میرزا حسن به نقشه‌ای که روی دیوار آویخته بود نگاه کرد. نام شهرهای غربی را می‌شناخت، اما تا آن روز هیچ‌گاه فاصله میان نام و زندگی را چنین روشن حس نکرده بود. چند ساعت بعد، یکی از دوستان فرهاد تلفن زد. برادرش در نزدیکی مرز خدمت می‌کرد و خانواده‌اش نمی‌دانستند باید چه کنند.

در هفته‌های بعد، ایستگاه‌ها از خانواده‌هایی پر شد که با چمدان‌های کوچک به شهرهای دیگر می‌رفتند. در محل کار حسن، چند نفر برای کمک به آوارگان پول جمع کردند. اختلاف‌های سیاسی از میان نرفته بود، اما جنگ مسئله‌ای را پیش روی مردم گذاشته بود که نمی‌شد آن را تنها با موضع‌گیری درباره حکومت پاسخ داد؛ چگونه از خانه‌ها، شهرها و کسانی که در معرض حمله بودند دفاع کنند؟ صدام خوزستان را میخواست و گفته بود یک هفته تا ورود به تهران فاصله دارد.

فرهاد داوطلب شد به جبهه برودمیرزا . حسن با او تا پایانه رفت. در راه، به قد و بالای فرهاد نگاه میکرد. امروز شبیه هیچ روزی نیست. همه میخواهند از ایران دفاع کنند و رهبر جدید از همه مصمم تر است. پسرش برای آرزوی گذشتگانش به سمت میدان جنگ میرفت. بدون حرف اضافه در گوشش گفت: مراقبت آرزوی مان باش

فرهاد پدرش را در آغوش گرفت : تو هم مراقب مامان و بچه ها باش.

آن دو نمی‌دانستند این خداحافظی چند ماه طول خواهد کشید یا چند سال. در آغاز جنگ، بسیاری تصور می‌کردند درگیری با یک شکست یا آتش بس سریع پایان خواهد یافت. اما جنگ طولانی شد؛ شهرها بمباران شدند، نیروها در جبهه‌ها فرسوده شدند و خانواده‌ها زندگی‌شان را با خبرهای پراکنده از جبهه تنظیم کردند. اما یک چیز عوض شده بود. خبر از قراداد جدید یا جدا شدن بخش جدید از ایران نبود.

در سال‌های بعد، میرزا حسن کمتر در دفترش چیزی مینوشت: ایران در حال دفاع بود و هنوز جنگ تمام نشده بود. فرهاددزخمی شده بود و یک پایش را از دست داده بود. حالا با پای مصنوعی تازه یاد گرفته بود بیرون برود . در روزنامه مشعغول شده بود و عکاسی میکرد.

یک روز که میرزا غرق خواندن نوشته های پدرانش بود فرهاد وارد شد و کنارش نشست. صدای شیرین پسرش او را به دنیای امروز آورد بگذار من هم بنویسم.

میرزا حسن با لبخندی سرشار از تحسین قلم را به او داد.

فرهاد نوشت:

ما از کشور دفاع کردیم و بدون تکبه به کسی در مقابل بزرگ ترین نیروی زمینی دنیا و حمایت همه ابرقدرت ها ی عالم ایستادگی کردیم. برای اولین بار چرخه معیوب استقلال خواهی- تسلیم شکست و آرزوی پدرانمان محقق شد. باید دید چه میشود. جنگ انتخاب ما نبود اما هزینه جنگیدن از تسلیم شدن آنقدر کمتر است که هر عاقلی آن را انتخاب میکند.

همیشه بازنده

پرده پانزدهم: ترس همیشگی#

تهران، ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۹ / ۱۹۹۱ تا ۲۰۱۰

سال ها بود میرزا حسن از قحطی ، کودتا یا جدا شدن بخشی از ایران ننوشته بود. جنگ ویرانی و کشته و دلهره داشت ولی یک تصویر جدید بعد از 250 سال باخت همیشگی ایران ساخت . اینکه ایران میتواند بدون اتکا به کسی مقاومت کند و کوچکتر نشود.

با این حال بازسازی پس از جنگ با کمبودهای روزمره پیش می‌رفت. خانه‌ها تعمیر می‌شدند، کارخانه‌ها دوباره کار می‌کردند و خانواده‌ها می‌کوشیدند سال‌هایی را که از دست داده بودند جبران کنند. فرهاد به زندگی عادی برگشت، اما حالا که کاتب دفتر شده بود یک ترس بزرگ او را رها نمیکرد. خائنین داخلی.

در دهه ۱۳۷۰ / دهه ۱۹۹۰، بحث بر سر بازسازی اقتصاد و رابطه ایران با جهان بالا گرفت. گروهی معتقد بودند کشور باید برای کاهش فشارهای خارجی، رابطه اقتصادی و دیپلماتیک خود را گسترش دهد؛ گروهی دیگر می‌گفتند بدون توان دفاعی مستقل، هر گشایشی ممکن است با نخستین بحران از میان برود. فرهاد از هر دو طرف سؤال داشت: اگر کشوری نتواند از خود دفاع کند، چه اندازه اختیار خواهد داشت؟ و اگر اقتصاد ایران بزرگ تر نشود تا کی می توان ادامه داد؟

حسن که حالا پیر شده بود، به بحث‌های پسرش گوش می‌داد و گاهی لبخند می‌زد. می‌دید پرسشی که در روزگار قائم‌مقام در دفتر آغاز شده بود، هنوز پاسخ نهایی ندارد. اما از یک چیز خوشحال بود . که سالهاست غم نامه جدیدی ننوشته است. تحریم های دشمن تلخ بود اما اگر نسل های بعد میفهمیدن برای چه سختی میکشند راحت تر ان را تحمل میکردند.

میرزا حسن هم مثل فرهاد از خیانت داخلی میترسید. حالا که ایران در جنگ نظامی ایستاد وقت ضربه از داخل است. همه آرزوی میرزا حسن این بود که این نهال نوپا که بعد از چند قرن تازه قد کشیده جوان مرگ نشود.

در سال‌های بعد، پیشرفت برنامه موشکی ایران و گسترش توان پهپادی به بخشی از محاسبات امنیتی کشور تبدیل شد. برای فرهاد، اهمیت این تحولات فقط در برد یا تعداد تجهیزات نبود؛ مسئله این بود که کشوری که تجربه جنگ و تحریم را پشت سر گذاشته، تا چه اندازه می‌تواند دانش و ابزار مورد نیاز خود را تولید کند و ترسو های داخلی ممککن است این مسیر سخت را تاب نیاورند و دوباره چرخه تسلیم تکرار شود.

آوا در آن سال‌ها دخترکی کوچک بود. متولد 1381 و بسیار کنجکاو. . بیشتر از بحث‌های سیاسی، به کتاب‌ها و نقشه‌ها علاقه داشتدرگیری های داخلی سیاسی به اوج رسیده بود و ترس فرهاد و هم همینطور. یک روز که فرهاد نقشه خلیج فارس را روی میز پهن کرده بود، از او پرسید چرا نام تنگه هرمز این‌قدر در اخبار تکرار می‌شود.

فرهاد انگشتش را روی باریکه آب میان ایران و عمان گذاشت. چون بخشی از انرژی جهان از اینجا عبور می‌کند. اگر قدرت یک امپراطور را داشتیم با استفاده از همین تنگه میتوانستیم همه نقشه های دشمن را خنثی کنیم.

آوا پرسید: پس ما کی یک امپراطور خواهیم شد؟

فرهاد فقط به نقشه نگاه کرد و هیچ نگفت.

آوا اما خیای به این حرف ها توجه نمیکردو دخترکی بود جوان که آرا آرام از سیاست فاصله میگرفت و به آرزو های بزرگ خودش فکر میکرد. از زندگی ساده خودشان راضی نبود و دوست داشت کل دنیا رو بچرخد و بی اندازه لذت ببرد.

پرده شانزدهم: میراثی که روی میز جا نمی‌شد#

تهران، ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۷ / ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۸

آوا دفتر را فراموش نکرده بود، اما زندگی به او فرصت نداد حتی به آن فکر کند. میرزا حسن پدربزرگ مهربانش فوت کرده بود و حالا انها در یک آپارتمان در شرق تهران زندگی میکردند. کار پیدا کرد، ازدواج کرد . با پسری که فکر میکرد قرار است او را به تمام آرزوهای یش برساند. بعد از یکی دوسال دید همسرش هنوز پسربچه خانه مادری ست و توان تصمیم گیری های بزرگ را ندارد. پول مادر و تربیت نداشته پدر از او یک بچه ریشدار ساخته بود. پسری که حتی دوست داشتن و متعهد ماندن را بلد نبود و مثل کودکی که از نتیجه رفتارش فرار میکند نمیتوانست مرد زندگی آوا باشد. بعد از چند سال، وقتی رابطه‌اش از هم پاشید، دوباره به خانه پدرش برگشت. فرهاد پدرش درباره جدایی او سؤال‌های زیادی نپرسید. فقط یک روز، وقتی آوا وسایلش را از صندوق عقب ماشین بیرون می‌آورد، گفت: آدم گاهی مجبور می‌شود از چیزی بیرون بیاید که زمانی فکر می‌کرد تمام زندگی‌اش است. مهم این است که بیرون آمدن را با شکست خوردن اشتباه نگیرد.

آوا جواب نداد. از نصیحت خسته بود؛ به‌خصوص از نصیحت‌هایی که درد را به جمله‌ای مرتب تبدیل می‌کردند. آن شب با پدرش شام خورد، ظرف‌ها را شست و به اتاق قدیمی‌اش رفت. افسردگی و حس شکست رهایش نمیکرد. چند ماهی گذشت و حالا چند باری به خودکشی هم فکر کرده بود.

برجام و مذاکرات و گرانی دلار و تورم بخشی از زندگی انها شده بود و آوا مثل هر دختر جوانی ناامیدانه ترین روزهای زندگی خودش را میگذراند. در این کشور هیچ امیدی وجود نداشت.

فرهاد اما اهل شکایت نبود. از خائنین حرف میزد و آوا هم اورا متهم به توهم توطئه میکرد. زبان مشترک انها از دست رفته بود.

پرده هفدهم: خانه‌ای با دو نسل فاصله#

تهران، ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۴ / ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۶

سارا 10 سال از آوا کوچکتر بود . اختلاف سنی آن دو آن‌قدر زیاد بود که آوا در آغاز نمی‌دانست باید با او مثل خواهر رفتار کند یا مثل کودکی که مسئولیتش ناخواسته به دوش او افتاده است. مادرش بیماری ریوی داشت و از پس کارهای خانه برنمیامد

سارا اما آوا را بیشتر شبیه یک قهرمان می‌دید تا خواهرش. وقتی آوا به خانه می‌آمد، دنبالش راه می‌افتاد و از او می‌خواست قصه تعریف کند. آوا معمولاً قصه‌هایی درباره آدم‌هایی می‌گفت که راهی برای بیرون آمدن از موقعیت‌های دشوار پیدا می‌کردند. سارا اما پایان‌های خوش را دوست داشت و هر بار اعتراض می‌کرد که چرا قهرمان باید این‌قدر سختی بکشد.

آوا یک بار گفت: چون اگر هیچ‌وقت سختی نکشد، چیزی یاد نمی‌گیرد.

سارا اخم کرد و گفت: کار ما از سختی کشیدن گذشته ما در جهنم زندگی میکنیم.

آوا خندید، اما نتوانست جواب بدهد. و بعد دقیق تر شد یک نوجوان خود را در چه شرایطی تصور میکند و باز شروع کرد به بد و بیراه با تصمیمات سیاسی. همش جنگ همش جنگ . از ما که گذشت اینها کی قرار زندگی کنند.

در سال ۱۴۰۴ / ۲۰۲۵، سلامت فرهاد به‌سرعت رو به وخامت گذاشت. پزشکان درباره احتمال سکته و مشکلات عصبی هشدار داده بودند. ناهید مادرش بیشتر روزها کنار او می‌ماند و آوا مسئولیت بخشی از کارهای خانه را بر عهده گرفت. با این حال، هیچ‌کس انتظار نداشت که پایان ماجرا چنین ناگهانی از راه برسد.

در روزهای ابتدایی اسفند، فرهاد جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت اخبار میدید. آوا وارد خانه شد و گفت این بود ایرانی که میخواستی؟ کشته های دیماه را فراموش کردی و حالا اخبار میبینی؟

میرزا فرهاد ناامیدانه به آوا گفت. جنگ بزرگی در راه.

آوا گفت این جنگ ما نیست

میرزا فرهاد سرش را پایین انداخت و گفت: تاوان امپراطور شدن کم نیست

چند روز بعد، در ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ / ۱۶ مارس ۲۰۲۶، صدای انفجار از خیابان بلند شد. پنجره‌ها لرزیدند، چراغ‌ها خاموش شدند . آوا خانه نبود. وقتی برگشت با تلی از خاک روبرو شد و خانه ای دیگر انجا نبود.

پرده هجدهم: آرزوی امیرکبیر#

تهران، ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ / ۱۶ مارس ۲۰۲۶

آوا برگه اخر کتاب را دوباره خواند. جمله همان بود، اما هر بار معنای متفاوتی پیدا می‌کرد:. یا امپراطور میانه جهان میشویم یا ایرانی نخواهد ماند . یعنی چه؟

دفتر را روی صندلی کنار در آی سی یو گذاشت و از پرستار خواست اجازه بدهد چند دقیقه پدرش را ببیند. فرهاد بی‌حرکت دراز کشیده بود. دستگاه کنار تخت با نظمی یکنواخت کار می‌کرد و هر چند دقیقه یک‌بار پرستاری وارد می‌شد تا وضعیت او را بررسی کند. آوا دست پدرش را گرفت و گفت: بابا، من دفتر را پیدا کردم. اگر چیزی می‌خواستی بگویی، حالا وقتش است.

پاسخی نیامد.

تا صبح، آوا چند بار با مادر و خواهرش صحبت کرد و مجبور بود ان ها را هم ارام کند. در این بین نوشته‌های نسل‌های گذشته را به‌ترتیب ورق زد. صفحات پایانی متعلق به پدرش بود، اما پس از آخرین یادداشت ، چند برگ سفید دیده می‌شد و یک برگه سفید آخر کتاب بود که آوا را شوکه کرد.

دخترم،

اگر این صفحه را می‌خوانی، شاید دیگر نتوانسته باشم آنچه را می‌خواستم، رو در رو برایت بگویم. همیشه فکر می‌کردم باید این دفتر را به تو بدهم تا از گذشته درس بگیری. اما حالا که این کلمات را می‌نویسم، می‌دانم که تنها درس گذشته کافی نیست. باید از چیزی بگویم که سال‌ها در سینه‌ام ماند و زبانم یارای گفتنش را نداشت.

من و تو زبان مشترکی نداشتیم. تو مرا متهم به توهم توطئه می‌کردی و من از خائنین می‌گفتم. تو از جنگ و گرانی و ناامیدی می‌گفتی و من از آرزویی که نسل‌ها در پی آن بودند. اما دخترم، بدان که این فاصله، فاصله قلب‌ها نبود. فاصله زبان‌ها بود. من در جهانی بزرگ شده بودم که در آن، هر قرارداد ننگین، هر قحطی، هر کودتا و هر اشغال، تکه‌ای از ایران را با خود می‌برد. تو در جهانی بزرگ شده بودی که در آن، ایران ایستاده بود و مقاومت می‌کرد.

من از ترسِ تکرار تاریخ می‌گفتم و تو از خستگیِ تحمل آن. هر دو حق داشتیم. اما هیچ‌کدام زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدیم.

آوای من

من بر خلاف اجدادم، ادامه این کار را به تو می‌سپارم. نه به این دلیل که تو از من عالم‌تری یا بی‌خطاتر. به این دلیل که هنوز قلبت با آرزوهای دور و دراز و خیانت به میهن سیاه نشده و نور سربلندی در پیشانی تو می‌درخشد. تو هنوز آن آتش را در دلت داری که من در سال‌های پایانی عمرم، زیر خاکستر ناامیدی گم کرده بودم.

من به تو اعتماد دارم. به قلبت، به چشمانت، به آن کنجکاوی که در کودکی از من درباره نقشه‌ها می‌پرسیدی. تو دخترکی بودی که وقتی از تنگه هرمز پرسیدی، من فقط به نقشه نگاه کردم و هیچ نگفتم. حالا می‌فهمم که آن سکوت، اشتباه بود. باید می‌گفتم که این تنگه، تنها یک باریکه آب نیست. این تنگه، عصاره تاریخ ماست و نتوانستن های ما.

باید می‌گفتم که ما همیشه بازنده بودیم. بازنده بزرگ

در قراردادی ننگین، بخشی از ایرانمان جدا شد. در قحطی بزرگ، نزدیک به نیمی از جمعیت ایران کشته شد. در ضعف دولت و خیانت دشمن، میلیون‌ها کودک پیش چشم مادران و پدران خود جان دادند و گورستان ها از شهره ها آباد تر شد. با کودتای نافرجام، کشور به دام دولت وابسته افتاد. شاهد سقوط پایتخت در اشغال ایران بودیم. و از همه مهم‌تر، فرصت رشد کردن را از دست دادیم و عقب افتادیم.

در طول این ۲۵۰ سال، از زمانی که فتحعلی‌شاه در معاهده گلستان گرجستان، دربند، باکو، شروان، شکی، گنجه، قره‌باغ، مغان و بخشی از تالش را از ایران جدا کرد و حق نگهداری نیروی دریایی در خزر را از ما گرفت، تا ترکمانچای که ایروان و نخجوان را برد و پنج میلیون تومان غرامت(بین 3 تا 5 سال درآمد کل کشور) بر ما تحمیل کرد، تا قرارداد آخال در زمان ناصرالدین‌شاه که ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و بخش‌هایی از قزاقستان را به روسیه سپرد، تا معاهده پاریس که هرات و تمام افغانستان را از ما گرفت، تا قرارداد مرزی که آرارات کوچک و قره‌سو را به ترکیه داد و مرز مستقیم ترکیه و نخجوان را ساخت، تا واگذاری دشت ناامید به افغانستان و روستای فیروزه به شوروی، تا قرارداد سعدآباد در زمان رضاشاه که کنترل اروند را از دستمان درآورد، تا بحرین که در زمان محمدرضاشاه با یک توافق عجیب و دردناک از ایران جدا شد — همه این‌ها تکه‌تکه از پیکر ایران بود که رفت. وقتی امروز در اخبار به ارمنستان نگاه می‌کنم، به یاد ایروان می‌افتم که روزی شهر ما بود؛ وقتی آذربایجان را می‌بینم، باکو و گنجه و شروان را می‌بینم که زیر پرچم دیگری رژه می‌روند؛ ترکمنستان و ازبکستان و تاجیکستان برایم نام‌های بیگانه‌ای نیستند، آن‌ها همان مرو و بخارا و سمرقند هستند که در دفترهای پدرانم بودند؛ افغانستان برایم هرات است، مروارید گم‌شده خراسان؛ ترکیه برایم آرارات کوچک است، و بحرین برایم جزیره‌ای که همیشه مال ما بود. هر وقت در اخبار نام ارمنستان و آذربایجان و ترکمنستان و ازبکستان و تاجیکستان و افغانستان و ترکیه و بحرین را می‌شنوم، غیر تحقیر و شکست ایران چیز دیگری نمی‌بینم. این‌ها را می‌گویم تا بدانی، دخترم، که هر بار در اخبار این نام‌ها را می‌شنوی، داری تکه‌های از دست رفته‌ی هویت و وجودت را تماشا می‌کنی، و این زخم، زخمی است که نسل‌ها با آن زندگی کرده‌اند و هنوز التیام نیافته است. همه اینها غیر از قرادادهای نفتی و غیر نفتی و فروش ایران به اجنبی ست که کمتر از جدایی هرات و باکو نیست.

اما حالا، دخترم، حالا فرق می‌کند.

بعد از یک مقاومت جانانه در جنگ هشت ساله، بعد از ایستادن پای استقلال کشور، دنیا با ما در بالاترین سطح علم درگیر شده است. دنیا می‌گوید نباید هسته‌ای باشید. نه اینکه نتوانیم، که آن‌ها می‌خواهند مانع شوند. زیرساخت‌های برق و آب و بهداشت ما از بسیاری از کشورهای بزرگ گسترده‌تر شده. دانشگاه‌ها و نخبگان ما در رتبه‌های برتر جهان می‌درخشند. زنان ما در هر حوزه‌ای از علم و ورزش و دانشگاه به اوج رسیده‌اند. این‌ها برای قائم‌مقام و امیرکبیر و سایر ایران‌دوستان حتی قابل تصور نبود.

در قدرت نظامی، با وجود توان عظیم دشمن، برای اولین بار بدون تکیه به کسی با قدرت ایستاده‌ایم. حتی به قوای روس که روزی در مقابلش سرخم کرده بودیم، پهپاد و موشک و علم ساخت ان را آموزش می‌دهیم. ایرانی که روزی کنیزکی بود بی‌دست و پا که بین پرتغالی‌ها و بریتانیایی‌ها و شوروی و بعد از آن آمریکایی‌ها دست به دست می‌شد، امروز با تمام مشکلات، آزاد ایستاده و حتی تا مدیترانه و شبه جزیره پرچم خود را به اهتزار دراورده..

دخترکم،

اگر تاریخ دویست و پنجاه سال تحقیر و شکست ایران عزیز را ندانیم، رنجی که برای رسیدن به آزادی و قدرت کشیده‌ایم و میکشیم را نمی‌فهمیم. ما دولت ضعیف و وابسته و دیکتاتور را تجربه کردیم. عقب‌نشینی و سرکوب و ارتش بی‌اراده را تجربه کردیم. حتی سرباز ابرقدرت بودن را هم تجربه کردیم، ولی عقب ماندیم. و در همه دوره‌ها، بخشی از ایران و آبرو و شرف ما بر باد رفت.

اما امروز، آماده نشستن بر کرسی امپراتوری میانه جهان هستیم. اگر خائنین و ترسوها بگذارند.

آوای زندگی من

من به تو اعتماد دارم. تاریخ را بنویس. همچون فرمانروایی که از تخت جا مانده و در آرزوی قدرت ملتی با اصالت است. بنویس تا آیندگان بدانند که ما چه کشیدیم، چه دادیم و چه به دست آوردیم. بنویس تا آن‌ها که بعد از ما می‌آیند، بدانند که این سرزمین، با خون و اشک و امید ساخته شده است.

و بدان که من، در آخرین لحظات، به تو افتخار می‌کنم. نه به خاطر آنچه کرده‌ام، بلکه به خاطر آنچه تو خواهی کرد.

پدرت

فرهاد کاتب

اشک در چشمان آوا حلقه زده بود و برای چند لحظه همه چیز را فراموش کرده بود که با صدای پرستار به خود آمد: خانم کاتب پدرتون چشم اش رو باز کرد. آوا کتاب رو بغل کرد و به سمت در ورودی دوید.

اتاق شواهد رمان همیشه بازنده#

23 فیلم، سند، گزارش و مصاحبه برای کشف لایه‌های پنهان تاریخ و سیاست

بخش اول: فیلم‌ها و مستندها#

1. یتیم‌خانه ایران (The Orphanage of Iran — 2016)

کارگردان: ابوالقاسم طالبی

فیلم سینمایی تاریخی درباره قحطی ایران در سال‌های جنگ جهانی اول و اشغال کشور به دست نیروهای روس و بریتانیا.

۲. کودتا ۵۳ (Coup 53)

مستند تقی امیرانی درباره کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و نقش بریتانیا و آمریکا در سرنگونی دولت محمد مصدق. فیلم از اسناد آرشیوی، مصاحبه‌ها و بازسازی رویدادها استفاده می‌کند و برای بررسی رابطه نفت، مداخله خارجی و سیاست داخلی ایران منبعی مهم است. انتقادات زیادی به محتوا و نتیجه گیری ان وجود دارد به خصوص نادیده انگاری اختلافات و نیروهای مذهبی.

3. در برابر طوفان

مجموعه مستند آرشیوی درباره تحولات سیاسی ایران در دوره پهلوی. تصاویر تاریخی آن می‌توانند برای شناخت فضای سیاسی و اجتماعی آن دوره مفید باشند.

قسمت اول: https://www.youtube.com/watch?v=ypiCfmVbPEI

4. در چشم باد

مجموعه تلویزیونی تاریخی به نویسندگی و کارگردانی مسعود جعفری جوزانی که تحولات تاریخی و اجتماعی ایران را در قالب داستان روایت می‌کند. این اثر برای بررسی بازنمایی تاریخ در فرهنگ عمومی مفید است. معرفی در آی‌فیلم: https://www.ifilmtv.ir/News/Content/83470/

بخش دوم: اسناد، کتاب‌ها، گزارش‌ها و مقاله‌ها#

5. قحطی بزرگ و نسل‌کشی در ایران، ۱۹۱۷–۱۹۱۹

The Great Famine and Genocide in Persia, 1917–1919 — Mohammad Gholi Majd

کتاب محمدقلی مجد از آثار بحث‌برانگیز درباره قحطی ایران در سال‌های جنگ جهانی اول است. نویسنده درباره ابعاد فاجعه انسانی و نقش نیروهای خارجی ادعاهایی مطرح می‌کند.

معرفی فارسی: https://afghanbookinstitute.com/ghahtiye-bozorg/

6. اسناد کودتای ۱۹۵۳ ایران

National Security Archive — George Washington University

مجموعه‌ای از اسناد مرتبط با کودتای ۲۸ مرداد و نقش سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا..

مجموعه اسناد: https://nsarchive2.gwu.edu/NSAEBB/NSAEBB435/index.html

پرونده تکمیلی درباره اسناد کودتا: https://nsarchive.gwu.edu/briefing-book/iran/2020-08-16/new-film-iran-1953-coup-tells-story-through-documents

7. تاریخ تحولات سیاسی ایران

موسی فقیه حقانی و موسی نجفی

کتابی درباره تحولات سیاسی ایران با تمرکز بر دین، تجدد و مدنیت. این اثر نماینده رویکردی مستند در تاریخ‌نگاری معاصر ایران است.

صفحه کتاب: https://mousanajafi.ir/تاریخ-تحولات-سیاسی-ایران-بررسی-مولفه-ه/

8. عهدنامه گلستان

متن قرارداد مربوط به پیامدهای جنگ‌های ایران و روسیه و واگذاری بخش‌هایی از قلمرو ایران. متن عهدنامه: https://fa.wikisource.org/wiki/عهدنامه_گلستان

9. عهدنامه ترکمانچای

سندی درباره پیامدهای جنگ دوم ایران و روسیه و تعهدات طرفین پس از جنگ. این متن در کنار عهدنامه گلستان به فهم روند تغییر مرزها و شرایط سیاسی ایران در دوره قاجار کمک می‌کند.

متن عهدنامه: https://fa.wikisource.org/wiki/عهدنامه_ترکمانچای

10. پیمان آخال

سندی مرتبط با تعیین مرزهای ایران و روسیه در آسیای مرکزی و تحولات قلمرویی شمال‌شرق ایران. برای ارزیابی پیامدهای آن، بررسی متن قرارداد در کنار نقشه‌های پیش و پس از توافق ضروری است.

متن پیمان: https://fa.wikisource.org/wiki/پیمان_آخال

11. عهدنامه پاریس، ۱۸۵۷

این عهدنامه در تاریخ روابط ایران و بریتانیا و مسئله هرات اهمیت دارد.

متن و معرفی فارسی: https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-94497.html

متن انگلیسی: https://www.kazima.org/pages/text/30979?full=1

12. مرز ایران و ترکیه و مسئله آرارات کوچک

این پرونده به توافق مرزی ایران و ترکیه در سال ۱۹۳۲ و روایت‌های مربوط به واگذاری آرارات توسط رضاشاه می‌پردازد..

تحلیل فکت‌نامه: https://factnameh.com/fa/fact-checks/2025-08-12-iran-turkey-border-1932-tehran-convention-ararat

13. گناه نابخشودنی؛ جدایی بحرین از ایران

احمد اقتداری

کتابی با رویکرد انتقادی به روند جدایی بحرین از ایران و بررسی روند این اتفاق تلخ.

معرفی کتاب: https://www.tasnimnews.ir/fa/news/1400/05/20/2552887/استان-چهاردهم-کشور-چگونه-از-ایران-جدا-شد-جدایی-بحرین-از-ایران-رفراندوم-دروغین-منتشر-شد

14. گزارش دبیرکل سازمان ملل درباره بحرین، سند S/9772

گزارشی رسمی درباره روند بررسی مسئله بحرین در سال ۱۹۷۰. این سند برای شناخت روند رسمی سازمان ملل اهمیت دارد، لازم به ذکر است در جدایی بحرین انتخاباتی برگزار نشد و صرفا بر اساس یک بررسی میدانی پرابهام این فرآیند رسمی شد..

متن PDF: https://digitallibrary.un.org/nanna/record/502605/files/S_9772-EN.pdf?registerDownload=1&version=1&withMetadata=0&withWatermark=0

15. قطعنامه ۲۷۸ شورای امنیت سازمان ملل

سندی مرتبط با روند بین‌المللی مسئله بحرین در سال ۱۹۷۰..

متن قطعنامه: https://mandates.un.org/mandate/S/RES/278%281970%29?subject=Bahrain

16. موشک‌های ایران: تکامل و زرادخانه

Iran’s Missiles: Evolution and Arsenal — Michael Elleman

گزارشی درباره روند توسعه برنامه موشکی ایران. برای ارزیابی توان نظامی باید میان برد، دقت، تعداد سامانه‌ها، آمادگی عملیاتی و اثر بازدارندگی تمایز گذاشت؛

گزارش در ایران پرایمر: https://iranprimer.usip.org/index.php/blog/2021/jan/15/biden-iran-missile-program

17. دکترین نظامی ایران

Iran’s Military Doctrine — Michael Connell

گزارشی درباره منطق دفاعی ایران، بازدارندگی و جنگ نامتقارن. این منبع برای بررسی پیوند میان موقعیت جغرافیایی، ابزارهای نظامی و راهبرد دفاعی مفید است؛ تحلیل آن باید با رفتار عملی و محدودیت‌های نظامی مقایسه شود.

گزارش: https://iranprimer.usip.org/resource/irans-military-doctrine

نسخه PDF: https://iranprimer.usip.org/sites/default/files/Iran_s%20Military%20Doctrine.pdf

18. جنگ، ایران را به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل می‌کند

The War Is Turning Iran Into a Major World Power — Robert A. Pape

مقاله‌ای درباره احتمال افزایش وزن ژئوپلیتیکی ایران در نتیجه جنگ و اهمیت موقعیت راهبردی آن.

مقاله نیویورک‌تایمز: https://www.nytimes.com/2026/04/06/opinion/iran-war-strait-hormuz.html

19. ایران، قطب شمال و پایان عصر تک‌قطبی

He Did It His Way: Iran, the Arctic, and the End of the Unipolar Age — Alexander Dugin

نوشته‌ای از منظر اوراسیایی‌گرایی و نظم چندقطبی. این اثر برای شناخت چارچوب فکری دوگین مفید است، اما به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که نظم تک‌قطبی پایان یافته یا ایران به قدرتی هم‌تراز آمریکا و چین تبدیل شده است.

متن: https://www.4pt.su/en/content/he-did-it-his-way

20. منابع تکمیلی درباره عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای

معرفی کتابی فارسی برای پیگیری پژوهش‌های مربوط به این دو عهدنامه و زمینه تاریخی آنها. پیش از استناد نهایی، مشخصات کامل کتاب و اطلاعات کتاب‌شناختی آن باید بررسی شود.

معرفی: https://mahdroo.ir/shop/product/book-1072834-o9g1q5

بخش سوم: مصاحبه‌ها و گفت‌وگوها#

21. جان مرشایمر: ایران ترامپ را در تنگنا قرار داده است

John Mearsheimer — Iran Has Trump Over A Barrel

مرشایمر از منظر واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل به رقابت قدرت‌های بزرگ و محدودیت‌های راهبردی آمریکا نگاه می‌کند. این مصاحبه برای فهم دیدگاه او درباره ایران و هزینه‌های تقابل مفید است؛ اما نظر یک نظریه‌پرداز را نباید با موضع رسمی دولت آمریکا یکسان دانست.

مصاحبه: https://www.mearsheimer.com/radio_tv_appearances/offensive-realism-episode-3-iran-has-trump-over-a-barrel/

22. رابرت پیپ: گفت‌وگو درباره تنگه هرمز و جنگ ایران

پیپ درباره آثار راهبردی جنگ و اهمیت تنگه هرمز بحث می‌کند. این گفت‌وگو مکمل مقاله او درباره افزایش وزن جهانی ایران است. ادعاهای مطرح‌شده در آن را می‌توان با داده‌های اقتصادی، نظامی و انرژی سنجید.

مصاحبه در دموکراسی ناو: https://www.democracynow.org/2026/4/9/strait_of_hormuz_robert_pape

23. الکساندر دوگین: اوراسیایی‌گرایی، ایران و سیاست خارجی روسیه

گفت‌وگویی درباره نگاه اوراسیایی‌گرا به ایران، همکاری با روسیه و نظم چندقطبی. این مصاحبه برای شناخت یک جریان فکری در روسیه اهمیت دارد؛ دیدگاه دوگین را نباید بدون سند معادل سیاست رسمی کرملین دانست.

گفت‌وگوی فارسی: https://www.2fwww.imaginaire.ru/fa/content/«اوراسیایی‌گرایی،-ایران-و-سیاست-خارجی-روسیه»-در-گفتگوی-الکساندر-دوگین-با-ایراس

داستان‌های دیگر

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست. شما شروع کنید.

۰/۲٬۰۰۰
دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند. ایمیل شما هرگز نمایش داده نمی‌شود.